![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های بی سرانجام در باب آنچه دل یک آدم را چنگ میزند! |
|
انگشتان زن روی اف اف خانه همانجور حرکت میکند که روی داریه مادر بزرگشان در دهات پدرشان.!!
دیوارها کاغذی اند. صدا میرود به خانه های هم جوار.مرد خون خونش را میخورد! "خانم روی اف اف که جای موزیک زدن نیست" "اقا خونه شما رو که نمیزنم..خونه ی بابامه" " خانم جان خونه بابات هم که باشه اینجا اپارتمانه باید رعایت کرد" " خب چیکار کنم ؟ باز نمیکنن!" "خب حتما نیستن خانم..." "اقا شما میدونی بابای من هست یا من؟" "البته شما" "پس لطفا دخالت نکنید" "چشم ولی شما هم پیانو نزنین" زن دستش را از روی زنگ خانه پدرش!! بر نمی دارد. ۱۰ دقیقه بعد میرود و فردا که باز میگردد کنار اف اف نوشته اند: " گوسفند محترم! لطفا مثل ادم زنگ بزنید!!" زن نگاهی میکند و دوباره پیانو میزند! |
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
وحقيقت است كه نه مرز داردو نه وطن!…وفقط ايمان به اين نكته است كه توزيع عادلانه عشق وحقیقت را سبب ميشود ميان مردم و مردمي كه عشق وخدا دارند(نه به زبان و ریاکارانه ..بلکه به دل)حتما سهم خودرا از بهشت خواهند گرفت. قوم و طايفه اي كه حقيقت را محدود به ملييت و مذهب و جغرافیا و تاریخ و... خود كندو بر ان اصرار بورزد جز اتش چيزي نصيبش نخواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارم تیر 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
زنان خياباني نام ديگر فاحشگاني است كه به هردليلي تنها سرمايه خود(تن ) را ميفروشند تا زندگي را بگذرانند!…اين زنان نه فرصت تبليغ كالاي خود را دارند ونه مانند قشرهاي ديگر مردم خود را مركز هستي و جامعه ميدانند!…اينها به سادگي هر چه تمام تر تن را ميفروشند و پول ميگيرند و از كسي هم توقع ندارند كه پس از عرضه ي كالايشان احترام انها را نگه دارد!..زنان خياباني هميشه بر لب خنده و در دل اگر غمگين نباشند نسبت به همه چيز بي تفاوتند!اينها نه لاف بيهوده از اخلاق ميزنند و نه در صدد تطهير زباني! خود هستند و نه ادعاي روشنفكري دارند و نه اينكه كارشان را سخت و طاقت سوز ميدانند و منت بر ديگر قشر ها ميگذارند و حتي توقع نجات و كمك و همدلي و همياري هم ندارند..چرا كه هيچ قشري مانند زنان خياباني با واقعيت عريان جامعه فاسد و موريانه خورده ي اين سرزمين اشنا نيستند! به همين دليل است كه بي پرده حرف ميزنند و در مورد اخلاق و ايمان وادب سكوت ميكنند!..زنان خياباني با صراحت و صداقت كالاي خود را عرضه ميكنند و پولشان را ميگيرند و در بيخبري جامعه گم وگور ميشوند!زنان خياباني…..بگذريم!فقط بدانيم كه اينها خودشان ميدانند كه تن فروشند و باكي از تن فروشي ندارند و پول همين را هم ميگيرند.. …اما..اما ديگران چه؟! ايا انچنان كه ادعا ميكنند هستند؟ به عبارت ساده تر ايا … ما مردان خياباني نداريم؟!زنان شوهر دار خياباني…دختران خياباني…كارمندان خياباني…مديران خياباني…اساتيد خياباني …دانشجويان خياباني…هنرمندان و روشنفكران خياباني…وزیران خیابانی ...وکیلان خیابانی.....بازاريان خياباني… صنعتگران خياباني ...بالا شهري خياباني…پايين شهري خياباني…ايراني فرنگ رفته خياباني..ايراني فرنگ نرفته خياباني.... پول دار خياباني…بي پول خياباني…عاشق خياباني... معشوق خياباني وصدها نوع خياباني ديگر نداريم؟!!!!….البته كه داريم! خوبش را هم داريم! بسيار خياباني تر از زنان خياباني! اما اينها تفاوتهايي دارند با زنان خياباني اينها همه به نوعي فرصت تبليغ كالايشان را دارند…ادعاي اخلاق و ايمان دارند…فكر ميكنند مركز جامعه و هستي اند! اينها هميشه ارث پدرشان را طلب ميكنند..اينها همواره اب ميبندند ميان انچه حرفش را ميزنند و انچه عرضه ميكنند ...اينها دو لا پهنا ميكنند ميان پاچه خلايق!... اينها بانگ اخلاق و تقوایشان گوش فلک را کر کرده.....اينها فقط ميگويند: ما! من!…توقع بيش از اندازه دارند و از زمين و مكان متوقعند كه احترامشان را نگه دارند!….بله اينها فرق دارند با زنان خياباني!..هنرمندي كه به جاي هنرش (خود) را ميفروشد! كارمندي كه به جاي كار كردن، همكارش را مثل اب خوردن ميفروشد! مديري كه با مداحي مدير شده است و میزش به جانش بسته است و هزار چیز فروخته تا میزی بدست اورده…مردان و زنان متاهلي كه به اعتماد همسر خيانت ميكنند..زنان همسر داری که اگر همسرانشان هر کثافتی باشند اما چون هزینه پزهای ناشورشان را میدهند دم بر نمیاورند.....دانشجويي كه با پول پدرش نمره ميگيرد..استادو عالم و دانشمندي كه براي چرب و شيرين دنيا علمش را با چند دلار بيشتر طاق ميزند…كساني كه به سادگي دروغ ميگويند و فريب ميدهندو ريا ميكنند و …ايا اينها واقعا خياباني تر از زنان خياباني نيستند؟؟!!! ايا من وتو خياباني نيستيم؟! مگر خياباني بودن شاخ و دم دارد؟!..چرا فكر ميكنيم كه نيستيم؟! من و تو هم از همين قماشيم!از همين مردم!گفتم كه..اتفاقا من و تو خياباني تريم! اگر ميخواهي بداني كه خياباني هستي يا نه بهتر است چند لحظه فكر كني كه كجا هستي و چه داري و انچه هستي و داري را به چه قيمت !! به دست اورده اي! ايا لايقش هستي انچه را داري؟! ايا بر اساس تواناييهايت به دستشان اورده اي؟! يعني اصلا پا بر حقوق كسي نگذاشته اي؟ دروغي نگفته اي؟ دلي نشكسته اي؟..خلاصه بايد چيزي را فروخته باشي تا چيزي به دست اورده باشي! (مدار زندگي اينگونه است) چه بوده است ان چيز؟ بياييد يك بار هم كه شده راحت باشيم با خودمان و لااقل به اندازه ي يك زن خياباني شهامت و صداقت داشته باشيم!!…البته اگر توانش را داريم!!… نتيجه: هر وقت كار و زندگي زنان خياباني سر و سامان گرفت حتما زندگي مردمان خياباني !!!هم به ساماني ميرسد!!!اگر نه بايد دست از خياباني شدن برداشت كه انهم سخت است خيلي سخت!همه مان ميدانيم ديگر نه؟!!! خسته نباشيم!!. |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
آدمهای این دوره و زمانه به اندازه ای که نمیفهمند حالشان خوب است!همین! حال شما چطور است؟ Estos dias se sinete feliz quien que no comprende nada! Y |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
دانایی کشف گام به گام نادانی ماست. saber significa cuantos mas entramos que no sabemos nada! |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم خرداد 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
۱..شما فقط به اندا زه ای که به طرف مقابلتان ازادی ميدهيد حر ف راست خواهيد شنيد . ۲.ايرانيان مجال کم تری به يکديگر ميدهند و لاجرم دروغ های بيشتری نيز ميشنوند. ۳.اولين حرف و حديثی که هر ايرانی مومن ومسلمان!!در سنين کودکی شنيده و تا پايان عمر نياموخته اين است: دروغگو دشمن خداست. ۴.در جامعه ای که دروغ بيشتر از راستی جريان دارد حکما تباهی و سياهی چيره گی تمام دارد. ۵. گرانفروش میتواند که دشمن خدا نباشد.محتکر به همین ترتیب. فاحشگان نیز میتوانند نباشند.بد دهنان نیز شاید که نباشند و الواط ها و مفتش ها و...خیلی از کسانی که ما فکر میکنیم روبه روی خدایند میتوانند که نباشند ُیعنی دشمن بودنشان مشروط است .مستقیم نیست.اما و اگر دارد. ۶. دورغگو بی واسطه دشمن خداست! شرط و شروط ندارد.همین که دروغ گفتی میروی در میان دشمنان خدا! قید هم ندارد.اگر هم دیدید کسی قید گذاشت بدان که آخر ریا و دغل و سیاهکاری و دروغگویی ست! ۷.خدا حقیقت دارد.دورغ دستی کاذب است برای انکه تو نبینی حقیقت را.ولی آیا حقیقت ان دست را نمیشکند سرانجام؟ ۸. کدام ایرانی تاکنون دروغ نگفته و دستی و مانعی نشده در برابر حقیقت و خدا؟؟!! ۹.خدا دشمنان خودش را يکباره نميکشد...زجرکش ميکند! ۱۰.کلاهتان را قاضی کنید.ما...شما... مرده ایم یا زجر کش میشویم؟
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم خرداد 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
1. ذهنم شلوغ است.کلمات را فراموش میکنم و نام دوستانم گاه گم میشوند میان ازدحام کلمات در ذهن ساده ی من.یک جورهایی می مانم که چه باید کرد در این وانفسای زندگی. به چه دلبسته باید بود که لیاقت دل بسته شدن داشته باشد؟ کار و اداره و رتق و فتق امور جاری عجیب حال به هم زن شده است. سروکارمان با کوتوله هاست. ذهن های بسته و اتاق های تاریک. نه هم نشین دل پیدا میشود و نه هم کلام ذهن. انسوی میزی ها که مسولییتی دارند فقط فکر انند که چگونه نداشته های شخصیتی و علمی و...خود را به میز و صندلی و اتاق و منشی و پزهای عصر قجری! جبران کنند و این سوی میزی ها نیز گرفتارند در شش و بش زندگی! 2. دوباره پس از چند ماه ناپرهیزی کردم. جلوی دانشگاه پاتوق نوجوانی و جوانیم بود و حال هر بار که میروم عذاب وجدان میگیرم. کتاب خریدم باز. 80هزار تومان مایه رفتم. رسیده و نرسیده به خانه افتادم روی کتابها. تا نیمه شب همه را ورق زدم! یکی هنر است یکی فلسفه دو تا جامعه شناسی دو تا زبان ماتادورها دو تا قصه و چند تای دیگر...اما مدام پیش خودم فکر میکنم که کدام اولویت دارد؟ به جواب نمیرسم. حقیقت در میان کدام است؟ همه و هیچ کدام. من بیشتر عاشق کدام یکی هستم؟ البته همه. پس چکنم؟ نمیدانم. 3.تقریبا چیزی ذهن و دلم را ارضا ء نمیکند. نه ثروت و نه قدرت. (یکی میگفت نداری برای خودت خیال میبافی!!!) شاید راست گفته باشد. انگیزه هایم به کف رسیده اند. مرگ را مزه مزه میکنم. همه چیز برایم السویه شده است. زندگی برابری دارد با مرگ. ثروت با فقر. حالا تو بگو 100سال هم عمر کردیم..به جز چند پرس بیشتر چلوکباب سلطانی چه نصیبمان میشود؟ هیچ!....احساس بازنده گی میکنم. البته اگر پیروزی هم بود باز چه فایده داشت؟ هیچ! همه چیز تمام میشود. 4. همه سر خودشان را کلاه میگذارند. همه انگیزه های جعلی برای خودشان دست و پا میکنند. انکه وزیر است یا وکیل دلخوش به پست و مقامش است و انکه تاجر و اهل کسب است دلخوش به دلارو ریال. یکی دلش خوش است به زن و فرزند. یکی به سفر و سیاحت. یکی به دور بازو. یکی به شوخ چشمی و ظرافت. پسران به موهای هوا رفته و دختران به دماغ های سربالا. زنان به ویلا و پست و ماشین مردشان و مردان به اطوارهای ناشور و نامال زنانشان. بازاری ست که رونقش تنها به جعل و دورغ و کذب است. جنس مرغوبی نیست! حتی برای از ما بهتران. سر از ما بهتران را بهتر از ما کلاه میگذارند!!! گوش هایتان را بگیرید. دروغ و کثافت و دور رویی حراج بازار زندگی ماست.....همه چیز را باید بالا اورد! همه مسمومیم! همه.باید بالا بیاوریم خیلی چیزها را. بالا. همه را!...شاید که به زندگی برگردیم. |
|
+ نوشته شده در
هفتم خرداد 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
" سرم را هنوز برنگردانده بودم به سمت نگاه دخترک که د اغی تیزی میهمان بازویم شد و من در نشئه گی خون و شوک و بی رمقی دریافتم که داغی تهمت عذابی الیم تر دارد برای انکه ساده میگوید و صریح.... خاطر خواهش بودم دخترک را و همیشه چشم به راه، برادر بزرگش" حسن گاو "بود یعنی اینطور صدایش میزدند ،اهل یک کوچه بودیم،چند خانه انطرف تر، و برای انکه چشم به چشم نشویم و رودربایستی بند پایمان نشود قرار نگفته ای داشتیم که او همیشه از سر کوچه بیاید و برود و من از ته کوچه. اهل محل قصه را از بر بودند و هر شب پای کرسی نقل حرفهایشان"من"بودم و"دخترک"و"حسن گاو"و مصیبتی که در راه بود. عصر میان هفته بود.ناپرهیزی کردم و از سر کوچه وارد شدم "جواد اره" شاگرد رضا نجار از مغازه زد بیرون و راپرت داد که " حسن گاو گفته" سگ کش" نیست یعنی که دستش را به نجاستی که من باشم الوده نمیکند اما اگر چشم سفیدی من که 4 سال کوچک تر بودم از او بیشتر شود به همان امامزاده داود که هر سال انجا میرود و با ننه اش شوربا میدهند دستش را اگر شده حتی تا ته موال هم میبرد ولی من را ادم میکند.!! کمی ترس کردم اما وقت جا خوردن نبود انهم جلوی "جواد اره ای"که هنوز زیر چشمش ورم کرده از مشت ناغافل من بود به هنگام زبان درازی اش در هفته ای که رفته بود. تلخندی زدم و با اشاره ی چشم به کبودی زیر گونه اش پرسیدم: " درد دارد هنوز یا سوز؟" اینجوری خوار و خفیفش کردم. و ادمه دادم که:" حالا عمله کشتارگاه یا فعله های شهرداری که سگ و گربه میکشند هم گل و گلاب به خودشان میزنند اما چرا این بابا میخواهد دست بکند ته موال حتما از کم شانسی ماست" گفتم و رفتم.شب شد. خوابیدم. خروسخوان بیرون زدم.تا عصر عرق ریختم.دوباره بازگشتم. از همان سرکوچه.از جلوی خانه اشان که گذشتم نرمی و گرمی یک نگاه را روی شانه ام حس کردم،میدانستم دخترک از پشت پنجره نگاهم میکند.تشنه بودم.ایستادم.دو به شک بودم. سر برگردانم یا نه؟ نگاهش کنم یا نه؟بروم یا بایستم؟ " دزدی که نمیکنی پسر..عاشقی..همین!" پس عاشقی کن" سرم را هنوز برنگردانده بودم به سمت نگاه دخترک که د اغی تیزی میهمان بازویم شد و من در نشئه گی خون و شوک و بی رمقی دریافتم که داغی تهمت عذابی الیم تر دارد برای ان کس که ساده میگوید و صریح... "حسن گاو انروز از ته کوچه امده بود" ============================================= پ.ن: تو که میخوانی داستانک را اگر که شریک کنی من را در حسی که امد سراغت بعد از شنیدن این روایت/ شاید که خودت قصه شوی روزی/وبمانی تا ابد! |
|
+ نوشته شده در
سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
ای خدای راز دان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن
میروند ،می ایند، سکوت است در اطراف. نه میهمانان لام تا کام میگیویند نه میزبان یا میزبانان ! و راستی میزبان چه کسی بوده است؟ چه کسی از کدام کیسه مایه رفته است ؟ صاحب مجلس چه کسی بوده است؟این میهمانی به کدام حجت عقلی مهیا شد؟ کدام گره از خلق خداوند باز شد؟ مومنینی که بودند در این سفر یا میهمانی (مدیران محترم از خرد و کلان) از خود پرسیدند ایا که چرا ؟ پرسیدند که میزبان حقیقی کیست؟ جویا شدند که بر سر سفره ی کدام گروه از خلایق نشسته اند؟ پرسیند از بهای میهمانی و چیستی و چرایی؟ مگر مومن بی دلیل گام برمیدارد؟مگر مومن بی علت سر هر سفره ای مینشیند؟ مگر مومن راهی را میرود که اندوخته ای به همراه نداشته باشد؟مگر مومن (انهم مومنی که مسولیت به دوش دارد ) سفری میرود از کیسه مومنان دیگر که جز سیاحت میوه ای نداشته باشد؟ وشاید همه اینها امتحان است! برای انکه بدانیم مومنان زبانی کیستند و مومنان حقیقی کدامند! صد هزاران امتحان است ای پسر هر کرا گوید منم سرهنگ در نمیدانم..ولی تا انجا که شنیده ام و خوانده ام..مومنین حقیقی نفس نیز جز برای تقرب به حقیقت نمیکشند و میدانند که رضایت خالق از راه خدمت خلق میگذرد.!و حال کدام خدمت از این میهمانی و سیاحت برامد؟ این حرف پایان ندارد.نه خودش نه اندوهش.و نه پرسش های پیرامونش. و نه چون و چراهای عقلی و منطقی اش. اما گاه ناگزیریم از سکوت ! ناگزیرم ..ناگزیر! و من بدین دلیل مجمل گفتم و نوشتم تا انکس ، که تنها یک حرف او را بس است خود حدیث مفصل بخواند و بداند که خداوند بیناست و زندگی به چشم بر هم زدنی پایان می یابد و انگاه " فمن يعمل مثقال ذره شراً يره" به تمامی گریبان انانکه فقط به زبان مومن بودند را میگیرد و پرسش های ما در آنجا جولان میدهند! |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
۱ بی شک سفر کردن راهی ست که بعضا خامان را انگونه که شیخ اجل فرموده پخته کرده ،جانشان را به شرط و شروط فربه تر نموده ، نگاهشان را به هستی و زندگی و ادمیزاد و... تصحیح کرده و طفل جان و ذهنشان را البته به بلوغ میرساند. ،اما بعید است که حکم سعدی شیراز تنها ناظر به یک تحرک جغرافیایی صرف باشد !یعنی خطاست اگر بپنداریم که حضرت سعدی صرفا "سفر کردن برای انکه سفری صورت گرفته باشد" و از مبدایی به مقصدی (در طول و عرض جغرافیایی ) رسیدن را نشانه ی پخته گی دانسته ، علامت بلوغ فرض کرده باشد! بسیار دور است که شیخی چنان پایان بین چون سعدی شیراز سخن بدین سادگی و بی مایه گی بگوید و گفته باشد مگر انکه باور داشته باشیم او با ما مجمل گفته است که خود حدیث مفصلش بخوانیم!! و از شروط و لوازم اولیه و ثانویه که سبب میشود " سفر کردن" میوه ی پخته گی به بار اورد به حکم بدیهی بودن در محضر عقل گذشته است وگرنه کجا هرگونه تحرک جغرافیایی موجب بلوغ میشود؟ کجا هر گونه عزیمتی ما را به نعمتی میرساند؟ مگر کمند ادمیانی که همیشه حاضر به یراقند و شال و کلاه کنان عازمند؟ مگر اندکند ، آدمهایی که دائم السفرند؟ ادمهایی که هر یک به دلیلی مدام از این سو به ان سو طی طریق میکنند؟یکی بیخانمان است،منزل میجوید.یکی مال بسیار دارد،به سیاحت میگذراند.یکی دربه دری تقدیر لاجرمش است، ... و یکی هم میرود که بیابد. چه چیز را؟ پاسخ پرسش هایش را! باری سفر داریم تا سفر! سفر عالمانه داریم که باید چشم خرد بازتر از چشم سر باشد تا بیشتر ببیند و بیندیشد و سفری داریم که تنها یک تحرک جغرافیایی ست و هیچ میوه ای از بلوغ و پخته گی به همراه نخواهد اورد .! نشستن میان پرنده ی اهنین برادران رایت،اسکان فرمودن در میهمان سرا،تناول خوراک جوجه و دگر اطمعه و اشربه ،و عکس به یادگار گرفتن و مزاح از سر شوخ طبعی فرمودن، به هر نیت و دلیلی که باشد البته البومهای ما را از عکس یادگار پر کرده،انبان شوخی ها را لبریز میکند اما پخته گی حدیث دیگری دارد! ان سفری که رنج نداشته باشد دور است که ادم را به گنج برساند.! 2. در سازمانی که من روز را به شب میرسانم گاه به گاه در طول سال مدیران ارشد و میانی همه گی بار سفر میبندند و سوار بر طیاره عازم شهر و دیاری میشوند! البته حتما مامورند! و از کیسه مرخصی های استحقاقی خرج نمیکنند ،و هزینه خواب و خوراک و ...را البته از کیف های شخصی نمیپردازند. ناگفته پیداست که ماموریت های سازمانی در سراسر کشور و در تمام دستگاهها دلایل و عللی دارد که دستورالعملش موجود است و به هر بهانه ای نمیتوان سفر کرد و نامش را ماموریت گذاشت . با عنایت به اینکه تمام مخارج و هزینه های اینگونه تحرکات جغرافیایی از جیب سازمان است پس لابد ماموریتی در کار است!!که حتما اهدافی دارد!انهم اهداف سازمانی! این ماموریت های دسته جمعی! ( حالا اینکه ماموریت دسته جمعی چیست از کدام انواع ماموریت هست و ...سخنی نمیگویم)به گمان من یا برای باز کردن گرهی ست یا برداشتن سنگی از میان راه یا ایجاد گشایشی یا در انداختن طرحی نو و یا وارسی امور.و گرنه کجا هیاتی از مدیران دسته جمعی عازم میشوند؟ یعنی گره به اندازه ای کور است که حضور یک یا دو مدیر کفایت نمیکند؟ ایا سنگ اینقدر مهیب و سهمگین است که برای برداشتنش باید حضرات دسته جمعی استین بالا بزنند؟ اصولا چنین گره کوری و سنگ سهمگینی چرا و چگونه بوجود امده که حالا محتاج ماموریت های دسته جمعی ست؟ شاید غرض ایجاد گشایش و انداختن طرحی نوست!که باید پرسید این چگونه طرح و گشایشی ست که محتاج سفر گروهی ست؟ کدام سقف قرار است شکافته شود که از دل ان طرحی نو متولد گردد؟ وایا هرکس قصد گشایشی دارد سفر دسته جمعی میرود؟ این طرح نو به چه میزان کلان و بی مرز است که همه جور مدیر در سطوح مختلف می طلبد؟ شاید هم نیت وارسی باشد! سرکشی باشد! انهم وارسی و سرکشی دسته جمعی!!!ایا میشود در یک سازمان عقلانی از قضیه هزینه و فایده به ساده گی گذشت؟ یعنی این ماموریت های گروهی سازمان را به منافع عینی و کاربردی میرساند؟ یعنی جایی منعکس میشود که نتیجه این سفرها چیست و چه بود؟ روشن میشود که کدام دلیل این هزینه ها را توجیه منطقی و کدام نتایج نشان از سود و نفع این سفرهای دسته جمعی برای سازمان دارد؟ مشخص میشود کدام گرهها باز شد و زین پس کدام سنگ ها برداشته شده اند؟ سوال و پرسش و چند و چون دراین باره بیشمار است( تنها یک از هزار را گفتم) وهیچ عقل خدادادی به سادگی از کنار انها نمیتواند گذر کند! اما به همین بسنده میکنم که چنانچه این ماموریت های دسته جمعی مدیران! که از هزینه بیت المال ( نظر به احکام بیت المال در سخنان حضرت امیر پنداموزاست و بعید میدانم که ان سفرکرده گان بیخبر باشند) صورت میگیرد و باید گره از کار سازمان باز کند تا نفع ان به مومنین و فعالین عرصه کتاب و فرهنگ برسد اگر به نتایج عینی،ملموس،و فایده های قابل لمس نرسد علاوه بر انکه خلاف اموزه های مذهبی و فرهنگی ماست،هیچ پخته گی و بلوغی به همراه نخواهد داشت و تنها یک سفر سیاحتی ست که انهم بی اندازه میتواند چند و چون خود را داشته باشد! ای خدای راز دان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سر د و هبا |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط سید جلال حیدری نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من همان روزی پا به صحنه ی نمایش نا محترم زندگی گذاشتم که از میان قوم اریایی، زرتشت پیامبر متولد و مردمان این سرزمین را به گفتار و کردار و پندار روشن دعوت کرده بود و انان نیز هیچ درنیافتند! 26 مارس 1971 من امدم و 2هزاره پیش تردر همین روز زرتشت!
باری ، این تنها تقارن با اهمیت تولد من بود ،چون بعید است که امدن من در این بازی حائز اهمیتی باشد! پدر کارگری بود ساده و صادق و مادر زنی صریح و احساساتی و هر دو البته از نعمت "امی" بودن بر خوردار بودند !!!و نه خواندند و نه نوشتند و به همین دلیل است که همیشه میپندارم خواندن ها و نوشتن های گاه گاه من شاید که تقاص نخواندن و ننوشتن انها باشد!!! باری در میانه ی عمرم اینک...گاه بی حوصله از زندگی... گاه خسته و گاه با تلخندی بر لب کارگردان بازی را چشمکی حواله میکنم که یعنی حواسم هست جان شما! خواندن را پیش از دبستان روی زانوان پدر بزرگ شروع کردم با قران خوانی... .و نوشتن را هم شروع کردم یک روز که یادم نیست اما برای همیشه چون پوست چسبید به تنم! پس پوست من انوقت کنده میشود که ننویسم.!! اینجا را فعلا انتخاب کرده ام برای هر چه که دلم را چنگ میزند. همه چیز را نه میگویم و نه مینویسم انهم به 2 علت! یکی انکه نه من همه چیز را میدانم و دوم اینکه معلومم نیست خلایقی که میخوانند من را تحمل همه چیز را داشته باشند! به هر حال ، حرف هایم را من حتی اگر ننویسم حتما هنگامی که بازی زندگی تمام میشود خدمت بازیگردان محترم معروض خواهم داشت! حرف زیاد است، فرصت کم! و ادمهایی که مرگ را دنبال میکنند!.من هم که ادمم! |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
از کجا امدم و چرا؟ کتابداری و اطلاع رسانی و البته کتابخانه ملی! قصه های ناتمام هذیان احساس یا بلغور واقعیت! جامعه و فرهنگ مثل رباعی کوتاه! |
|
RSS
|