تبليغاتX
از این زاویه
برای من اینروزها هرچه که بوی رفاقت و مهربانی و شفقت  و نجابت و یکرنگی و صداقت و سبکباری  بدهد گواراتر از هرچیز دیگریست و دمی نیست که رو به آسمان "اینها" نخواهم و بر زمین "اینها" نجویم. برای همین است که این روزها" شعر" آنهم از زبان دوراندیشانی چون حافظ و مولانا بیشتر دلم را آرام میکنند و از پنجره ی ابیات انها اسمان را میبینم و روزها را به شب و شب ها را با چشم باز صبح میکنم.  و  حال برای اولین بارست که  برای تفعل به بوستان غزل خواجه شیراز به جای  آنکه کتاب باز کنم ،سراع یک صفحه دیجیتالی را میروم و یک عدد انتخاب میکنم و این غزل می آید:

جز آستان توام در جهان پناهی نیست.....................سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم............................که تیغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی برتابم................................کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر...............................بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

غلام نرگس چشم آن سهی سروم..........................که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن...........................که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن.......................که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه سو دام راه می‌بینم.............................به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست

خزینه دل حافظ به زلف و خال مده...................................که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

 این روزها مثنوی میخوانم .دفتر دوم مثنوی

 (دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیر دیگر)

دزدکی از مار گیری مار برد...............زابلهی آن را غنیمت میشمرد

وارهید ان مارگیر از زخم مار.............مار کشت آن دزد او را زار زار

مارگیرش دید پس بشناختش.................کفت از جان مار من پرداختش

در دعا میخواستی جانم ازو...................کش بیابم مار بستانم از او

شکر حق را کان دعا مردود شد..............من زیان پنداشتم و ان سود شد

بس دعاها کان زیانست و هلاک............وزکرم می نشنود یزدان پاک

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

1.همه چیز زود میگذرد. انگاری همین دیروز بود .حالا چند روز دیگر باید بروم چهلم پیرمرد.آدم باورش نمیشود .مرگ نه تنها هر لحظه شاید ما را به آغوش بکشد بلکه زود هم شاید فراموش شویم. نمیدانم سنگ قبر را سفارش داده اند یا نه. دوست داشتم نوشته ی سنگ قبر را مینوشتم ولی فی الواقع حوصله ندارم. گفته بودیم همه خرج شام و پذیرایی را بدهند به آدم های مستحق ولی بستگان نزدیک موافقت جدی نکردند.ای کاش اینطور میشد.

2.دو  روز قبل روز  مادر هم  بود . وقت نکردم به مادر زنگ بزنم حتی. از دست خودم ناراحتم. حالا هم که میخواستم تلفن بزنم خبر دار شدم که رفته است سفر. عجب فرزندانی هستیم ما.

3.از دیشب تا حالا یک ریز مثنوی میخوانم. مثنوی خواندم گرفته است. اما شعر حافظ میان ذهنم میرقصد :

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است ...  کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم  ....     سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر میشکند.....تکیه ان به که براین بحر معلق نکنیم

*فکرکنم ابیاتش را جا به جا نوشتم. هوش و حواس نیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

چشم بر هم نگذاشته ام تمام شب را.  پلک نزده ا م. نفس به نفس مردم را میدیدم. امروز را مرور میکردم.حالت تهوع دارم. سیگار و گرسنه گی.  آمار کثیف ترین درسی بود که میخواندم. ما کجای آماریم؟ من کجا بودم؟ تو کجا بودی؟ مادر من کجا بود؟ پدر و برادرت کجای امار بودند؟ راستش من فقط به این فکر میکنم که بازی بزرگ تر از رویاهای کوچک من و تو  بود.حتما خدا بهتر میداند.و خدا همیشه بهتر میداند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

آقای رییس جمهور

می بینید..عمر زود میگذرد چشمتان را بستید و باز کردید4سال گذشت و دوباره مردم باید درباره ی شما داوری کنند...همین است دیگر..باورش سخت است نه؟ میدانم که شمادر تب و تابی هستید ناگفتنی و همینطور میدانم که اطرافیان شما وزرا  و  وکیل الدوله ها و روسا از شما بی تاب ترند که مبادا قصه سرانجامش خوش نباشد و ایام گوارای خدمت!!! به پایان برسد..

اما شما بزرگتری !!کنید و دلداریشان بدهید..شما کاردانی خودتان را نشانشان دهید و خاطر جمعشان کنید...شما به یادشان بیاورید که ما مردم کوچه و خیابان هر بدبختی و بیچاره گی و مصیبتی که دشته باشیم اما لوطی گری و مرام سرمان میشود...هنوز برای رفیق جان میدهیم...سفره خودمان هم خالی باشد ، با دو سیلی  بر گونه هایمان پرش میکنیم و میهمان بر تخم چشممان جا دارد.شما هم به نوعی میهمان بودید در این 4 سال بر سر سفره ی ما مردم ...شما به دوستان و یارانتان بگویید که ما مردم فراموش نکرده ایم امدن نفت بر سر سفره های حقیرمان را!!!!، ما مردم فراموش نکرده ایم مدیریت جهانی شما را، ما مردم فراموش نکرده ایم سخاوت و دست و دلبازی شما را که جواب نامه های مستمندان(صاحبان  چاههای نفت) را چگونه با چک پول صد و دویست هزار تومانی دادید...ما فراموش نمیکنیم که توزیع سیب زمینی به موقع از جانب شما و دوستانتان باعث شد تا دیزی های بی گوشت و چربی ما لااقل بی سیب زمینی نماند!!! و این اوج درایت،سخاوت و مهرورزی شما بود...بله ما مردم فراموش نمیکنیم کارهای شما را و مطمئن باشید...یعنی شک نکنید...این را جدی میگویم..شک نکنید که مردم قطعا و حتما برای بدرقه جنابعالی و دوستان و کسانی که فکر میکنند شاید بهتر باشد در امور دیگر فعالیت کنند در پای صندوق ها حاضر خواهند شد...فقط برای بدرقه شما نه هیچ چیز دیگر و این یعنی اینکه این مردم عجیب با مرامند...عجیب!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه!

و چتری از سرنیزه...و تو نمیدانی و ندیده ای اسمانی را که از ان کلاغ های مرده ی سیاه می بارد...کلاغ های مرده ی سیاه رگبار کلاغ های مرده ی سیاه که بگیرد...شام اهل جهنم سور میشود .....و دلم میخواهد که ببارد ..همیشه ...مثل همیشه ی حالا ...کلاغ های مرده ی سیاه بر سر مردمانی که سیاه ترند و شوم تر... بوف کور هدایت کور است...نمیبیند همه کثافت ها را... من "بوف" بینایی دارم..مغزت را حرام نکن،"بوف" گاهی بینا میشود... ... من "بوف" بینایی دارم... سیاه تر از حضرت هدایت،...اما مثل اهل بهشت هنگام بدرود نیز تو را درود میگویم!... گرچه میان دلم کثیف ترین ناسزاها را نثار خودم می کنم برای این ریاکاری... اما تو اخلاقی باش..اخلاقی بمان و برای ادمهایی چون من جهنم ارزو کن،ارزو کن خدا به زمین گرمم بزند،تمام عقده های خودت را حراج سکوتی که در برابرت دارم کن، ولی فراموش نکن که کسی نمیداند وتونمیدانی،او نمیداند،ما نمی دانیم,  و کسی که پست و مقام و میز دارد نمیداند، و کسی که پول و ثروت دارد نمیداند... ولی تو حواست باشد حضرت جناب اخلاق پاک و منزه و ....  شاید فاحشه ترین ها مقرب ترین ها باشند..تو فقط حواست باشد..مرگ نزدیک است... از رگ گردن نیز...

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

وارد آبادی که میشدی گرچه همه از سادات بودند اما فقط پیرمرد را "آقا" صدا میکردند. پیرو جوان، هم انکه  هم نسل خودش بود و هم جوان ترها کمتر پیرمرد را با نام خودش میشناختند و "آقا" تنها کلمه ای بود که نامبرش میکردند. اقا سید علی اکبر ابوی" آقا "درس خوانده ی حوزه و مکتب خانه بود و میان شهر و ابادی عزت و احترام کم نظیری داشت.اهل کتاب و قران و منبر و محراب بود.حسن خلق و رفتارش به شهادت پیرمردان و زنانی که یادی از او در خاطر داشتند همانند جدش امام حسن بود و صبر و تحمل و مدارایش بسیار بیشتر از همسرمحترمش سیده حلیمه  خانم  بود که اهل ابادی همیشه ابروانش را گره خورده دیده بودند(همان که به آقا رسیده بود) .جدیت در رفتار و صلابت در گفتاربه اضافه کم گویی و گزیده گویی سیده حلیمه خانم را به گونه ای  در چشم و دل اهل ابادی نشانده بود که خرد و کلان  احترامش میکردند.چادر سورمه ای رنگ قجری اش همواره روی سرش بود و جانمازش کنار دستش.نماز اول وفتش تا روز اخرزندگی  ترک نشد .آقا سید علی اکبر و سیده حلیمه خانم به روایتی 9 و به روایتی 11 فرزند داشتند که همگی یا سر زا رفتند و یا به ماهی نکشیده  میان طشت مسی غسلشان میدادند و به سینه ی خاک سپرده میشدند.از نذر و نیاز و دعا و ثنا البته هر دو روی گردان نبودند و داغ فرزندان را به حکم تقدیر و قسمت پذیرا بودند. تا اینکه در همان سالی که سلسله قجر  به کودتای سید ضیا و رضاخان شصت تیر طومارش پیچیده شد خداوند پسری نصیبشان میکند که  از همان بدو تولد با انکه اقا سید علی اکبر  پشت قران نام فرزند را  سید حسین نوشته بود   اما "اقا" صدایش زدند و "اقا" برای همیشه  در ذهن و دل مردم آبادی ماند و هیچ کس از نام او نپرسید و تو گویی روش ومنش زندگی پیرمردنیز به شیوه ای بود که "آقا" زیبنده ترش بود  آنهم در آبادی که همه از سادات بودند اما فقط پیرمرد را "آقا" صدا می زدند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

دوباره سفر..دوباره جاده...همیشه میخواند چیزی مرا..اما این بار میروم که غبار روبی کنم اززیباترین خاطرات دوران کودکی،شیرین ترین لحظات نوجوانی،...دوباره سفر...سفر که نه اما میروم که  یادم بیایید ادمها وقتی متولد میشوند می میرند!...میروم که خودم را دوره کنم...یادهای نشسته بر یال سرکشی های زندگی را جمع کنم...می روم که فراموش نکنم ادمها تا هنگامی زنده اند که خاطراتشان هنگامه بر پا میکند...میروم تا در کنار پیرمردی باشم که تمامی خاطرات شیرین من گره خورده به ابروان ظاهرا گره خورده ی اوست... میروم تا دست میان دست پیرمردی بگذارم که دستانش به روزگاری نازنین دستانی بود که تجربه کرده بودم و انگشتانش با اشاره ی "بخوان" من را به خواندن و نوشتن ترغیب کرده بود...میروم تا ببینم زانوان پیرمردی که به روزهایی دور مقتدر میشدم به هنگام نشستن بر ان، از چه رو  رنگ ندارد..رگ ندارد..خون ندارد ...رمق ندارد...توان ندارد...جان ندارد...میروم تا به چشمان پیرمرد نگاه کنم و همه خاطراتم را یکجا صید دوباره کنم..نمیدانم پیرمرد من را میبیند یا نه ...چشم بسته است این روزها...ولی ملالی نیست چرا که ادمها از پشت پلک های بسته نیز انجه را دل امر میکند میبینند و حتی شفاف تر و من میدانم که پیرمرد دوست دارد من را ببیند.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

آدم چيه؟ آدم كيه؟ آدمي يعني چي؟ حيوان ناطق؟ اي بابا اين كه ديگه قديمي شده. حيوان با فكر؟ تو هم كه حرف روشنفكرها رو مي‌زني، حيوان با احساس؟ همين حرفهاس كه بدبختتون كرده، حيوان؟ … حيوان؟ …حيوان؟

===================================

خواهرم يعني محبوبه سرزا رفت و بچه‌شم بعدش و شوهرش يعني آقا عزت هم بعدتر. فك و فاميل همه با ماشين‌هاي آخرين مدل اومده بودن سرخاك و بدجوري نك و نال مي‌گردند. آقا عزت پايين خاك محبوبه نشسته بود و به عكس سياه و سفيد و سرلخت خواهرم زل زده بود. هر چي بهش گفتن بابا خوبيت نداره عكس سرلخت زن مسلمون و مياري تو جمع و مرده تنش تو گور مي‌لرزه و اين حرفها به خرجش نرفت كه نرفت. آقا عزت با همه فرق داشت، با تمام كساني كه من تا به حال ديده بودم تفاوت مي‌كرد... يه جوري بود كه هيچ كس نمي‌تونست درك كنه يا بفهمه‌، راستش هيچ كس اونو آدم حساب نمي‌كرد نه خانوادهء خودش نه دوست و رفيقاش و نه خانوادهء ما. فقط يه نفر تونسته بود آقا عزت و درك كنه و اونم محبوبه بود. بابام يعني حاجي آقا دو دستي خاك مي‌ريخت روسرش و عزيز يعني مادرم هنوز بهوش نيومده غش مي‌كرد. حاجي مي‌زد توي سرش و بد و بيراه بود كه نثار عزت مي‌كرد. اما عزت اصلا انگار توي اين دنيا نيست، عزت غرق چشم‌هاي محبوبه بود. حاجي همان طور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

تب دارد اما رنگش نپریده و من کسی را میشناسم که رنگ پریده است بدون هیچ تبی و این شان انسانهای فرا دست و فرو دست است!...تب دارد و سرما دوره اش کرده است ان هم به دوره ای که من بهار را نفس میکشم و او زمستان را

...به کجا نگاه میکند؟ یاد دیروزها او را میبرد ایا ؟ افسون فرداها میخواند او را ایا؟ هیچ سر به زیر نبوده به زندگی!...هیچ ارام نداشته..هیچ قرار نگرفته...زندگی که گردن فرازی کرده ،او بیشتر افرشته گردنش را! روزگار که بد مستی کرده،او بیشتر مستانه گفته است و رفته است،سرنوشت که بازیش گرفته او خود کارگردانیش کرده است، اقبال که نا مساعد شده او خود اقبال را مدد رسانده است...و حال تب دارد بی هیچ رنگ پریده ای!

با خودم میگویم: تبی اینچنین چه میکند من را ایا؟ و میشنوم: سر شب تب،دم صبح مرگ!....فرودستی ام از همینجا پیدا!

نمیدانم ،شاید که پشت به کوه دارد،پشت لبخندش که لاله زاری ست ،دور نیست که پشت پلکهایش شبنم نشسته باشد و شبنم چه نمیکند با تب؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |