تبليغاتX
از این زاویه

امروز یا دیروز سالگرد مرگ جلال ال احمد بود. یاد احمد محمود افتادم...یاد اسماییل فصیح  یاد ثریا در اغما .یعنی جای اینا کسی میاد دوباره؟ البته فرار نیست که زندگی تکرا بشه ولی کسانی میان که برا خودشون سبک و سیاقی داشته باشن و جوونا رو بکشن سراغ رمان و ادبیات؟ یعنی جای تولستوی کسی اومد؟ جای داستایقسکی؟ جای تورگینف؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

این منابع دیجیتال هم برای خودش دنیایی داره حالا چه کتاب و چه مقاله  یعنی یه شرکت هایی هستن که اینارو از انتشاراتی های خارجی میخرن و بعد به مراکز اموزش عالی میفروشن و اونا هم این منابع رو در اختیار محققان قرار میدن. یعنی دیگه لازم نیست شما برید دم کتاب فروشی و کتاب مورد نظرتون رو بخرید.طرف مینویسه بعد هم حتما اسکن میکنه  و امتیازشو میفروشه مثلا به یا ناشر اینترنتی..خلاصه اینکه دنیای مجازی همه چی داره برا خودش حالا نمیدونم که مثلا اون محق میتونه از کتاب یا مقاله پرینت بگیره و بده به افراد دیگه یا نه، که اگه اینکارو کنه خوب شاید یه عده دیگه به اقای ناشر پول ندن برا دسترسی به اون منابع.همه چیزدر دنیای مجازی هم ساده هست و هم تقریبا پیچیده.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه!

۱. لویی پنوژ: "ای پسر زئوس و هرا  ، ناشناس می ایند و سنگ میاندازند و پنجه حقارت  خود را به چهره حقیقت میکشندو دل خوش دارند که آبی را گل الود کرده اند و جان جویباری را به سرداب مردابی تبدیل کرده اند.چگونه  مردمانی اند؟  ای آرس! اینها   کدام مردار را به نیش میکشند که  از دهانشان به جز بوی عفن تهمت و تحقیر و خونابه سودی دیگر ندارد ؟کسی که پوشیه میزند یا  بر چهره داغ ننگ دارد یا در دست سنگ! وگرنه ازاده با روبنده چه کار دارد؟ ای هادس! تو میزبانشان باش"  قلعه های آسمان در دست مردانی است که از روبه رو شمشیر میکشند و  زئوس سرزمین ما را آباد میکند"

۲.اراسموس:  "من میفهمم که حکومت مطلقه پاپ در رم ،به شکل کنونیش بلای عالم مسیحیت است ولی نمیدانم ایا صلاح است که این زخم چرکین را علنا بشکافیم؟"

۳. مولوی:   ای بریده آن لب و حلق و دهان...............کو کند تف سوی ماه اسمان

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه!

 

راستی به نظر شما آدم متظاهر و ریاکار چقدر میتونه کثیف باشه و چقدر میتونه کثیف کاری کنه و چقدر میتونه فاسد کنه همه چیزو...واقعا شما وقتی یه ادم اینجوری بیبینین دلتون میخواد سرتون رو به کجا بکوبین؟

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

.خانه ای که پنجره ندارد یا درش باید همیشه چهارطاق باز باشد یا

عاقبت دفترش یسته و خودش شکسته میشود

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه!

 الف:هزارن سال نیز که بگذرد از مرگ/ اما هر بار که می آید ادم را غافلگیر میکند. و ما دوباره غافلگیر شدیم به شبی که همه چیز گرد امده  بود تا جشنی متولد شودو خاطره ای بازخوانی شود و یاد هایی زنده شوند و به ناگاه همه چیز کن فیکون میشود..باز مثل صاعقه امد مرگ. باز هم بی خبر. باز هم غافلگیر شدیم.و لبخندها ماسید بر لب،بغض ها به ناگاه سر براورده به اشک مینشینند و تا صبح باران می بارد.

 

پ: من حوصله هر کسی را ندارم اما همیشه حوصله نرگس را داشتم. برای همین همیشه از حال و احوالش باخبر میشدم. از اینکه میدیدم دختری اینچنین تشنه ی دانستن و خواندن و بزرگ شدن است ذوق زده میشدم . نه اینکه نرگس تنها باشد و دیگرانی نباشند اما مثل نرگس کیمیایند در جامعه ما و تازه باشند من کجا میتوانستم پیدایشان کنم؟ و حالا شده بود دوست ما. یعنی دوست من.  میگویم: " زندگی، نرگس می اید؟" زندگی میگوید: " می اید" بلند میشویم و با ماشین میرویم دنبال نرگس که این ادم سربه هوا حیران نشود میان خیابان و ماشین ها برایش بوق نزنند!!  میرویم سر قرار. مثل همیشه نیم ساعت دیر میکند. از بالای پل عابر پیاده که عبور میکند من میبینمش. به زندگی میگویم" اوناهاش" میروم جلوتر. نرگس می اید. با قدی بلند/ روسری که تقریبا به سر نداشت/ و ارایشی که زیباترش کرده بود از همیشه. موهای فری که کمی روشن بود و لبخندی که بی ریا همیشه تو را میهمان میکرد.  با زندگی روبوسی میکند. با هم دست میدهیم و میگویم: " چه خوشگل شدی"  میگوید: " شدم؟؟"  و اینه را در میاورد و به خودش نگاه میکند و ریز ریز با زندگی میخندند. میگویم: " خوشگل شدی و اگر باور نمیکنی بزار پیاده ت کنم تا ببینی چند تا کشته مرده میزاری رو دست پزشکی قانونی امروز" با هم میخندیم. به خانه میرسیم. اول میرود سراغ کتابخانه و هنوز یک به دو نرسیده  سوال میکند: " تازه چی خوندی؟" خنده ام میگیرد. برای اینکه تازه چیزی نخوانده ام اما کتابی را شش ماه است که در دست دارم. اسمش را میگویم "تاریخ روشنفکری غرب" میخندد که " ای بابا اینو که سه ماه پیش هم داشتی میخوندی" نرگس روز به روز میخواند! هفته به هفته نو میشد! نرگس همیشه جدید بود برای من و برای ما و من با اینکه حوصله ادمیزاد ندارم اما حوصله نرگس را همیشه داشتم. انروز حرف زیاد زدیم از همه چیز از همه جا از رویاهای نرگس تا وافعیت های زندگی اما میان کلامش چیزی را پنهان میکرد. غمی بود میان چهره ی پر اب و رنگش. پشت چشمانش که بر ق میزد رودی از غصه روان بود.زیاد نمیرویم به سمت اینکه بخواهیم بگوید، چرا که خود میدانست کجا بگوید یا نه.زیاد گپ میزنیم. شوخی میکنیم.میخندیم.سه تایی مینشینیم روی تخت.خیلی تلاش میکنم تا رویاهایش را کمی به واقعیت زندگی نزدیک کنم. شام میخوریم و نرگس باید برود خانه یک دوست. اصرار میکنیم که بماند اما میگوید که ان دوست به او نیاز دارد،پس میرود! من و زندگی او را میرسانیم. همه راه را میخندیم و همه راه او از ما معذرت خواهی میکند.قول میگیرم که زود به زود به ما سر بزند اما میدانستیم که این کار را نمیکند برای اینکه اصلا حواس ندارد و کارهای مهمتر دارد. ادمهایی که باید به انها برسد! ادمهایی که یکی با مرگ جسمی دست و پنجه نرم میکند و دیگری با مرگ روحی! نرگس میرود و سال نو میشود شبی که ما راهی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

برای من اینروزها هرچه که بوی رفاقت و مهربانی و شفقت  و نجابت و یکرنگی و صداقت و سبکباری  بدهد گواراتر از هرچیز دیگریست و دمی نیست که رو به آسمان "اینها" نخواهم و بر زمین "اینها" نجویم. برای همین است که این روزها" شعر" آنهم از زبان دوراندیشانی چون حافظ و مولانا بیشتر دلم را آرام میکنند و از پنجره ی ابیات انها اسمان را میبینم و روزها را به شب و شب ها را با چشم باز صبح میکنم.  و  حال برای اولین بارست که  برای تفعل به بوستان غزل خواجه شیراز به جای  آنکه کتاب باز کنم ،سراع یک صفحه دیجیتالی را میروم و یک عدد انتخاب میکنم و این غزل می آید:

جز آستان توام در جهان پناهی نیست.....................سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم............................که تیغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی برتابم................................کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر...............................بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

غلام نرگس چشم آن سهی سروم..........................که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن...........................که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن.......................که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه سو دام راه می‌بینم.............................به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست

خزینه دل حافظ به زلف و خال مده...................................که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

 این روزها مثنوی میخوانم .دفتر دوم مثنوی

 (دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیر دیگر)

دزدکی از مار گیری مار برد...............زابلهی آن را غنیمت میشمرد

وارهید ان مارگیر از زخم مار.............مار کشت آن دزد او را زار زار

مارگیرش دید پس بشناختش.................کفت از جان مار من پرداختش

در دعا میخواستی جانم ازو...................کش بیابم مار بستانم از او

شکر حق را کان دعا مردود شد..............من زیان پنداشتم و ان سود شد

بس دعاها کان زیانست و هلاک............وزکرم می نشنود یزدان پاک

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

1.همه چیز زود میگذرد. انگاری همین دیروز بود .حالا چند روز دیگر باید بروم چهلم پیرمرد.آدم باورش نمیشود .مرگ نه تنها هر لحظه شاید ما را به آغوش بکشد بلکه زود هم شاید فراموش شویم. نمیدانم سنگ قبر را سفارش داده اند یا نه. دوست داشتم نوشته ی سنگ قبر را مینوشتم ولی فی الواقع حوصله ندارم. گفته بودیم همه خرج شام و پذیرایی را بدهند به آدم های مستحق ولی بستگان نزدیک موافقت جدی نکردند.ای کاش اینطور میشد.

2.دو  روز قبل روز  مادر هم  بود . وقت نکردم به مادر زنگ بزنم حتی. از دست خودم ناراحتم. حالا هم که میخواستم تلفن بزنم خبر دار شدم که رفته است سفر. عجب فرزندانی هستیم ما.

3.از دیشب تا حالا یک ریز مثنوی میخوانم. مثنوی خواندم گرفته است. اما شعر حافظ میان ذهنم میرقصد :

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است ...  کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم  ....     سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر میشکند.....تکیه ان به که براین بحر معلق نکنیم

*فکرکنم ابیاتش را جا به جا نوشتم. هوش و حواس نیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

چشم بر هم نگذاشته ام تمام شب را.  پلک نزده ا م. نفس به نفس مردم را میدیدم. امروز را مرور میکردم.حالت تهوع دارم. سیگار و گرسنه گی.  آمار کثیف ترین درسی بود که میخواندم. ما کجای آماریم؟ من کجا بودم؟ تو کجا بودی؟ مادر من کجا بود؟ پدر و برادرت کجای امار بودند؟ راستش من فقط به این فکر میکنم که بازی بزرگ تر از رویاهای کوچک من و تو  بود.حتما خدا بهتر میداند.و خدا همیشه بهتر میداند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه!