تبليغاتX
از این زاویه

درست در هنگامه ای که میپنداری کلمات  سد زده اند دهانت را..شعری ..سرودی...ترانه ای می ايد و تو را ميگويد و تو را می رقصاند و تو را تاب ميدهد در تب الود ترين هنگامه....و تو نميدانی...هنوز نميدانی و ادمی نميداند که هميشه و همواره يگانه دليل زنده گانی جان روشن ادمی ست که هنوز دست يه ديوار (ديگری) راه ميرود از پشت چشم (ديگری) ميبيند...از حنجره (دیگری)سخن می گويد و...قرن ها و هزاره ها در پيش اند هنوز...تا ادمی بيايد و بداند که ان ( ديگری) جز سايه، پايه ای نبوده است برای زنده گانی...دهانم را قفل ميزنند ديگر...اجنه دوره ام کرده اند لابد وگرنه از اين حرفهای ناشور و نامال ؟!!...پناه ميبرم به خدا از شر ابليس(ديگری)!..و تو هم پناه ببر از ابليس (ديگری) هر که يا هر چه که هست به خدايی که تو را تنها افريد و بی حوصله رها کرد در تنهايی های تکثير شده..نامش (من و ديگری)!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

 

دقيقا نه بار قصد ميكنيم كه يك بدرود ساده به خودمان بگوييم و يك درود به روزي كه ميرود متولد شود...تمام شب را چشم سفيدي كرديم و من در دل ميدانستم كه تنها چشماني كه باز هستند در اين نيمه شب نقره اي چشمان او  بود و من و ستاره ي پروين !......با خودم بودم...ديروزي خسته...فردايي مبهم...شبي كه هميشه براي من نابهنگام است...ميان دنياي ادمهاي واقعي خودم را گم ميكنم و ميان دنياي مجازي پي خودم ميگردم...دل دو نيم هستم كه به جمع ادمهاي مجازي وارد شوم يا نه...ساده انگاري اين ادمهاكمتر ازارم ميدهد...نامي ندارند..دارند... ولي چنان پنهانند پس پشت كلماتي كه جامه نام به تن دارند....تو گويي كه ترسي از ديرگاه ميان جانشان خيمه زده است...ميروم...از پايين  تمام نامها را رصد ميكنم تا بالا...يادم نيست ..چگونه..چه شد...كدام لحظه برايش پيغام ميدهم...دل دو نيمم كه حرفي دارم يا نه...چشمانم خسته اند...حرف ميزنيم...راحت..تو گويي كه حجابي نيست...و او به رسم مردمان دنياي مجازي پرسشي نميكند از من و من نيز به روا ل ادمهاي متوسط حرف ميزنم...يادم نيست...چگونه..چه شد..كدام لحظه بود كه خودم را سپردم به فوتون هاي نور و خودم را در اتاقش ديدم و او نيز ميهمان دور و دير من شد در نيمه شبي كه ميتوانست مثل هميشه غم مضاعف داشته باشد براي من!..."ادمها هميشه دورند يا دير"..اين را من ميگويم و ميپرسم: و ما چه هستيم حالا؟...."هم دور هم دير"..و اين را دخترك ميگويد!...من هيچ نميگويم...او ميگويد...كمتر از من..من ميگويم..بيشتر از او...به خودم نهيب ميزنم كه:..نميشناسد تو را...نميداند تو را و حالا از چه خودت را روي دايره ميريزي!؟...براي كه ميان تاريكخانه شب قصه زندگييت را روشن ميكني؟......پاسخي براي خودم ندارم..دارم ولي جواب خودم را هم نميدهم...با او گوشه هايي از ديروزهايم را مرور ميكنم...بودنش سبب ميشود تا غبار روبي كنم يادهاي پايا و ماناي زندگيم را.....زياد حرف ميزنم ..نه؟....ميگويد: نه!...تلخ و  شيرين را با هم ميگويم و او نيز بي پروا از قصه زندگي اندكي ميگويد...برايش غمگين ميشوم ولي سكوت ميكنم...از پدرش ميگويد...كلاه از سر بر ميدارم...دستان غزاله دور گردنم ميپيچند!...من با تو حس خوبي دارم!....من نيز با تو!..... از تيمه شب پاسي گذشته است...نگران است كه نكند بي خوابي كلافه كند من را در روزي كه گفته بودمش پر مشغله خواهم بود!...ميگويمش:.".و هميشه اخرين بار است...بگذار خاطره اي نطفه اش بسته شود در هنگامه اي كه نابهنگام به ميهماني همديگر امده ايم"....حرف ميزنيم...حتي گاهي ميخنديم!...هفته ديگر اگر همين فردا شروع شود اشكالي دارد؟...با چه كسي بايد حرف زد كه پيچ زمان را كمي سريعتر بپيچاند؟...حالا ميفهمم كه چه بي پدري بوده اين البرت خان اينشتن!!...اگر بخواهيم در همين لحظه كه دوستش داريم باشيم...زمان نميگذرد و اگر بخواهيم كه زمان بگذرد  ديگر نيستيم!...صدايش ميكنم:....!...حيرانم از خودم كه چگونه بي پروا دخترك را نام بر ميكنم!....صدايم ميزند:".....!"...حيراني ام فروكش ميكند..او هم ميتواند سرخك بگيرد!....حرف ميزنيم...برايش از دنج ترين لحظات تنها ترين قسمت هاي زيباترين هنگامه هاي  زندگي ام ميخوانم..و.براي غزاله لالايي...!.....و دقيقا نه بار قصد ميكنيم كه يك بدرود ساده به خودمان بگوييم و يك درود به روزي كه ميرود متولد شود......!

قريه: طهران

نيم ساعت مانده به بدرود شب !

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |