تبليغاتX
از این زاویه

"

سرم را هنوز برنگردانده بودم به سمت نگاه دخترک که د اغی تیزی میهمان بازویم شد و من در نشئه گی خون و شوک و بی رمقی دریافتم که داغی تهمت عذابی الیم تر دارد برای انکه ساده میگوید و صریح....

خاطر خواهش بودم دخترک را و همیشه چشم به راه، برادر بزرگش" حسن گاو "بود یعنی اینطور صدایش میزدند ،اهل یک کوچه بودیم،چند خانه انطرف تر، و برای انکه چشم به چشم نشویم و رودربایستی بند پایمان نشود قرار نگفته ای داشتیم که او همیشه از سر کوچه بیاید و برود و من از ته کوچه. اهل محل قصه را از بر بودند و هر شب پای کرسی نقل حرفهایشان"من"بودم و"دخترک"و"حسن گاو"و مصیبتی که در راه بود.

 عصر میان هفته بود.ناپرهیزی کردم و از سر کوچه وارد شدم "جواد اره" شاگرد رضا نجار از مغازه زد بیرون و راپرت داد که " حسن گاو گفته" سگ کش" نیست یعنی که دستش را به نجاستی که من باشم الوده نمیکند اما اگر چشم سفیدی من که 4 سال کوچک تر بودم از او بیشتر شود به همان امامزاده داود که هر سال انجا میرود و با ننه اش شوربا میدهند دستش را اگر شده حتی تا ته موال هم میبرد ولی من را ادم میکند.!!

کمی ترس کردم اما وقت جا خوردن نبود انهم جلوی "جواد اره ای"که هنوز زیر چشمش ورم کرده از مشت ناغافل من بود به هنگام زبان درازی اش در هفته ای که رفته بود. تلخندی زدم و با اشاره ی چشم به کبودی زیر گونه اش پرسیدم: " درد دارد هنوز یا سوز؟" اینجوری خوار و خفیفش کردم. و ادمه دادم که:" حالا عمله کشتارگاه یا فعله های شهرداری که سگ و گربه میکشند هم گل و گلاب به خودشان میزنند اما چرا این بابا میخواهد دست بکند ته موال حتما از کم شانسی ماست"

گفتم و رفتم.شب شد. خوابیدم. خروسخوان بیرون زدم.تا عصر عرق ریختم.دوباره بازگشتم. از همان سرکوچه.از جلوی خانه اشان که گذشتم نرمی و گرمی یک نگاه را روی شانه ام حس کردم،میدانستم دخترک از پشت پنجره نگاهم میکند.تشنه بودم.ایستادم.دو به شک بودم. سر برگردانم یا نه؟ نگاهش کنم یا نه؟بروم یا بایستم؟ " دزدی که نمیکنی پسر..عاشقی..همین!" پس عاشقی کن"

سرم را هنوز برنگردانده بودم به سمت نگاه دخترک که د اغی تیزی میهمان بازویم شد و من در نشئه گی خون و شوک و بی رمقی دریافتم که داغی تهمت عذابی الیم تر دارد برای ان کس که ساده میگوید و صریح...

"حسن گاو انروز از ته کوچه امده بود"

=============================================

پ.ن:

تو که میخوانی داستانک را   اگر که شریک کنی من را در حسی که امد سراغت بعد از شنیدن این روایت/ شاید که خودت قصه شوی روزی/وبمانی تا ابد!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

ای خدای راز دان خوش سخن                عیب کار بد ز ما پنهان مکن

 

 

میروند ،می ایند، سکوت است در اطراف. نه میهمانان لام تا کام میگیویند نه میزبان یا میزبانان ! و راستی میزبان چه کسی بوده است؟ چه کسی از کدام کیسه مایه رفته است ؟ صاحب مجلس چه کسی بوده است؟این میهمانی به کدام حجت عقلی مهیا شد؟ کدام گره از خلق خداوند باز شد؟ مومنینی که بودند در این سفر یا میهمانی (مدیران محترم از خرد و کلان) از خود پرسیدند ایا که چرا ؟ پرسیدند که میزبان حقیقی کیست؟ جویا شدند که بر سر سفره ی کدام گروه از خلایق نشسته اند؟ پرسیند از بهای میهمانی و چیستی و چرایی؟ مگر مومن بی دلیل گام برمیدارد؟مگر مومن بی علت سر هر سفره ای مینشیند؟ مگر مومن راهی را میرود که اندوخته ای به همراه نداشته باشد؟مگر مومن (انهم مومنی که مسولیت به دوش دارد ) سفری میرود  از کیسه مومنان دیگر که جز سیاحت میوه ای نداشته باشد؟  وشاید همه اینها امتحان است! برای انکه بدانیم مومنان زبانی کیستند و مومنان حقیقی کدامند!

 

صد هزاران امتحان است ای پسر      هر کرا گوید منم سرهنگ در

 

نمیدانم..ولی تا انجا که شنیده ام و خوانده ام..مومنین حقیقی نفس نیز جز برای  تقرب به حقیقت نمیکشند و میدانند که  رضایت خالق از راه خدمت خلق میگذرد.!و حال کدام خدمت از این میهمانی و سیاحت برامد؟

 

این حرف پایان ندارد.نه خودش نه اندوهش.و نه پرسش های پیرامونش. و نه چون و چراهای عقلی و منطقی اش. اما گاه ناگزیریم از سکوت ! ناگزیرم ..ناگزیر! و من بدین دلیل مجمل گفتم و نوشتم تا انکس ،  که تنها یک حرف او را بس است خود حدیث مفصل بخواند و بداند که خداوند بیناست و زندگی به چشم بر هم زدنی پایان می یابد و انگاه " فمن يعمل مثقال ذره شراً يره" به  تمامی گریبان انانکه فقط به زبان مومن بودند را میگیرد و پرسش های ما در آنجا جولان میدهند!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

۱

بی شک سفر کردن راهی ست که بعضا خامان را انگونه که شیخ اجل فرموده پخته کرده ،جانشان را به شرط و شروط فربه تر نموده ، نگاهشان را به هستی و زندگی و ادمیزاد و... تصحیح کرده و طفل جان و ذهنشان را البته به بلوغ میرساند.

،اما بعید است که حکم سعدی شیراز تنها ناظر به یک تحرک جغرافیایی صرف باشد !یعنی خطاست اگر بپنداریم که حضرت سعدی صرفا  "سفر کردن برای انکه سفری صورت گرفته باشد" و از مبدایی به مقصدی (در طول و عرض جغرافیایی ) رسیدن را نشانه ی  پخته گی دانسته ،  علامت بلوغ فرض کرده باشد!  بسیار دور است که شیخی چنان پایان بین چون سعدی شیراز سخن بدین سادگی و بی مایه گی بگوید و گفته باشد مگر انکه باور داشته باشیم او با ما مجمل گفته است که خود حدیث مفصلش بخوانیم!! و از شروط و لوازم اولیه و ثانویه که سبب میشود " سفر کردن" میوه ی پخته گی به بار اورد  به حکم بدیهی بودن در محضر عقل گذشته است وگرنه کجا  هرگونه تحرک جغرافیایی موجب بلوغ میشود؟ کجا هر گونه عزیمتی ما را به نعمتی میرساند؟ مگر کمند ادمیانی که همیشه حاضر به یراقند و شال و کلاه کنان عازمند؟ مگر اندکند ، آدمهایی که دائم السفرند؟ ادمهایی که هر یک به دلیلی  مدام از این سو به ان سو طی طریق میکنند؟یکی بیخانمان است،منزل میجوید.یکی مال بسیار دارد،به سیاحت میگذراند.یکی دربه دری تقدیر لاجرمش است، ... و یکی هم میرود که بیابد. چه چیز را؟ پاسخ پرسش هایش را!

باری

 سفر داریم تا سفر! سفر عالمانه داریم که باید چشم خرد بازتر از چشم سر باشد تا بیشتر ببیند و بیندیشد و سفری داریم که تنها یک تحرک جغرافیایی ست و هیچ میوه ای از بلوغ و پخته گی به همراه نخواهد اورد .! نشستن میان پرنده ی اهنین برادران رایت،اسکان فرمودن در میهمان سرا،تناول خوراک جوجه و دگر اطمعه و اشربه ،و عکس به یادگار گرفتن و مزاح از سر شوخ طبعی فرمودن، به هر نیت و دلیلی که باشد البته البومهای ما را از عکس یادگار پر کرده،انبان شوخی ها را لبریز میکند  اما پخته گی حدیث دیگری دارد! ان سفری که رنج نداشته باشد دور است که ادم را به گنج برساند.!

2.

در سازمانی که من روز را به شب میرسانم گاه به گاه در طول سال مدیران ارشد و میانی همه گی  بار سفر میبندند و سوار بر طیاره عازم شهر و دیاری میشوند! البته حتما مامورند! و از کیسه مرخصی های استحقاقی خرج نمیکنند ،و هزینه خواب و خوراک و ...را البته از کیف های شخصی نمیپردازند.

ناگفته پیداست که ماموریت های سازمانی  در سراسر کشور و در تمام دستگاهها دلایل و عللی دارد که دستورالعملش موجود است و به هر بهانه ای نمیتوان سفر کرد و نامش را ماموریت گذاشت . با عنایت به اینکه تمام مخارج و هزینه های اینگونه تحرکات جغرافیایی از جیب سازمان است پس لابد ماموریتی در کار است!!که حتما اهدافی دارد!انهم اهداف سازمانی! این ماموریت های  دسته جمعی! ( حالا اینکه ماموریت دسته جمعی چیست  از کدام انواع ماموریت هست و ...سخنی نمیگویم)به گمان من یا برای باز کردن گرهی ست یا برداشتن سنگی از میان راه یا ایجاد گشایشی یا در انداختن طرحی نو و یا وارسی امور.و گرنه کجا هیاتی از مدیران دسته جمعی عازم میشوند؟  یعنی گره به اندازه ای کور است که حضور یک یا دو مدیر کفایت نمیکند؟ ایا سنگ اینقدر مهیب و سهمگین است که برای برداشتنش باید حضرات دسته جمعی استین بالا بزنند؟ اصولا چنین  گره کوری و سنگ سهمگینی چرا و چگونه بوجود امده که حالا محتاج ماموریت های دسته جمعی ست؟ شاید غرض ایجاد گشایش و انداختن طرحی نوست!که باید پرسید این چگونه طرح و گشایشی ست که محتاج سفر گروهی ست؟ کدام سقف قرار است شکافته شود که از دل ان طرحی نو متولد گردد؟ وایا هرکس قصد گشایشی دارد سفر دسته جمعی میرود؟ این طرح نو به چه میزان کلان و بی مرز است که همه جور مدیر در سطوح مختلف می طلبد؟ شاید هم نیت وارسی باشد! سرکشی باشد! انهم وارسی و سرکشی دسته جمعی!!!ایا میشود در یک سازمان عقلانی از قضیه هزینه و فایده به ساده گی گذشت؟ یعنی این ماموریت های گروهی سازمان را به منافع عینی و کاربردی میرساند؟ یعنی جایی منعکس میشود که نتیجه این سفرها چیست و چه بود؟ روشن میشود که کدام دلیل این هزینه ها را توجیه منطقی و کدام نتایج نشان از سود و نفع این سفرهای دسته جمعی  برای سازمان دارد؟

مشخص میشود کدام گرهها باز شد و زین پس کدام سنگ ها برداشته شده اند؟  سوال و پرسش و چند و چون دراین باره بیشمار است( تنها یک از هزار را گفتم) وهیچ عقل خدادادی به سادگی از کنار انها نمیتواند گذر کند! اما به همین بسنده میکنم که چنانچه این ماموریت های  دسته جمعی مدیران! که از هزینه بیت المال ( نظر به احکام بیت المال در سخنان حضرت امیر پنداموزاست و بعید میدانم که ان سفرکرده گان بیخبر باشند) صورت میگیرد و باید گره از کار سازمان باز کند تا نفع ان به مومنین و فعالین عرصه کتاب و فرهنگ برسد  اگر به نتایج عینی،ملموس،و فایده های قابل لمس نرسد علاوه بر انکه خلاف اموزه های مذهبی و فرهنگی ماست،هیچ پخته گی و بلوغی به همراه نخواهد  داشت و تنها یک سفر سیاحتی ست  که انهم بی اندازه میتواند چند و چون خود را داشته باشد!

 

ای خدای راز دان خوش سخن                عیب کار بد ز ما پنهان مکن

عیب کار نیک را منما به ما                                  تا نگردیم از روش سر د و هبا

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

نه درد دندان رفع شده و نه سنگ سنگدان دفع! به اینها اضافه کنید سفید چشمی خلایق و دریده ه گی و بی اخلاقی مردمانی که گاه خود را مومن هم میخوانند!  و درد واقعی اینهاست!  به هرحال حوصله جدی نوشتن نیست ،پس چند لحظه رها میشوم در خیالی که شاید یک روز ردی از حقیقت داشته است!

                                                         * * *

 

جواب آخرین پیغام را ندادی شاید که نبودی نمیدانم...هنوز به تصویرت نگاه میکنم،در نگاهت شیطنتی کودکانه یا صادقانه میبینم، لبخندت به رنگ مهتاب است، نه اشتباه نکن من آدم رمانتیکی نیستم فقط به هنگام نوشتن انگشتانم بغض میکنند! و اگر به جای کیبورد قلم در دست داشتم حتما انگشتانم بغضش را به اشک مینشست ، نه  اشتباه نکن من آدم غمگینی نیستم اما آنقدر هم احمق نیستم که زندگی بتواند با رنگ و نقش هایش بغض های عاقلانه ی من را تبعید کند! ،هنوز نگاهت میکنم، با نگاهت حرف میزنم،میبنی؟ بی تابم...نه؟!!، راستی چقدر خوب است که رنگ لبخندت پریده، مثل مهتاب ...نه اشتباه نکن من با کلمات بازی نمیکنم بلکه آنها من را بازی میدهند، دلم میخواست که کمی نزدیک تر بودم حالا به تو!  چرا؟ ،نمیدانم، من عادت ندارم که دلم را بازخواست کنم، مگر تو میکنی؟ مگر تو دلت را به محکمه میبری؟، همه چی مهتابی ست. حتی لبخند تو، مهتابی کدام رنگ است؟ ،هنوز کسی نمیداند؟ ، نه ، هنوز کسی نمیداند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

قبل از اغاز:

(روزی که یادم نیست ، در سالها پیش ،هنگامی که با دوستان مجازی مینشستیم و گپ میزدیم حرفمان شد که  زیبایی چیست و گاه چگونه عابران در صحنه ی زندگی را میخکوب میکند و از جزییات چیزی به خاطر ندارم اما همین را میدانم که این متن کوتاه را همان شب نوشتم و تا امروز از پرده بیرون نیاورده بودمش!)

 

1. ,و هنوز معلومم نیست که من میهمان تو هستم یا نه/ و یا میزبانی تو را خواهم داشت یا نه. / واما ردی از عبورت را میبینم در ایستگاهی که خانه دارم من در این دنیای مجازی/ گرچه نمیدانم کیستی/  و یا از کجایی که البته اینکه چه میگویی و چگونه هستی برایم در پیش تر است/ میدانم که اعتقاد داری که" آنچه عابران را گاه ميخكوب مي كند نه خط و خال وكمان ابروست و نه قد و بالا"  اما به جان جفتمان کم نیستند ادمهای اینجور! یکی شاید من!خلاصه" کمان ابرویی" که پهلو میزند به هلال ماه شب چهارده  یکی نیست با انکه پاچه ی بز را میاورد به خاطر ادم.!! هست؟ یا اینکه کسی که قدش چون شمشاد است با کسی که  بته ی هنزله را برایت ترسیم میکند " هم سر" نیستند...هستند؟ و کسی که قوس لبانش  ارزوی غواصی در گرمای بازوانش را به تو میرساند با کسی که لبانش به هیچ کاری نمی اید مگر انچه "فیزیکالی" ( فرنگی شدم) برایش تعریف کرده اند  هم وزن نیستند ..هستند؟انکه میانه ی اندامش اوج و حضیض اهنگین دارد و سمفونی های زیبای جهان را در گوشت اوازه خوان میشود با انکه تنها رویت اندامش صدای طبلی نخراشیده به تو میرساند یا نی لبکی محزون...یکی نیستند..هستند؟

 

2.بیشتر هنوز میتوانم بگویم و بنویسم اما به گمانم کفایت میکند. ولی قضیه اینها نیست جناب سرکار!

 قضیه اینست : انکه کمان ابرویش را  خنجر کند به دل دلسپردگانش!خود را بی نیاز میبیند از سپر خرد(خرد برای حمله نیست برای دفاع است) کسی که چون شمشاد میخرامد  خموشی عقل به هیچ وجه نمی ازارد خاطرش را!!!...و در میان جنس مذکر نیز به نسبتی و به شدتی این مساله بالا و پایین میشود و انکه دور بازویش چون شعبان جعفری ست عقلش نیز میشود چون حسین یخی!

 

3.بگذریم که من به هیچ وجه زیبایی را فرو نمیگذارم و جانب زشتی نمیروم.. اما .. ..ادم کم خرد را تو بگو که اگر ونوس باشد در افسانه ها/ یا که سوفیا به روی پرده ها/ ..به هیچش میگیرم و به هیچش نمیخوانم که "  هیچ" نیز در جهانی که  من زیست میکنم  چیزیست که قطعا قدر و مرتبه میخواهد.!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

کنار اقیانوس نشسته بود. نگاهش به انسوتر... کریستف کلمب کجا را کشف کرده بود ؟ آهان..آنسوی این اقیانوس را .  نشسته دخترک...و اودخترک را حتی نگاه نیز نمیکند... بی حوصله اش کرده است! چشمانش را میبندد . رها میشود....سالها قبل/تهران/ دخترک همسایه/.... عشق سالهای تیر و تهمت و تیزی/ ..سخت بود.سخت..نوشتنش هم نمی اید...بلند میشود... به سوی ماشین حرکت میکند.../دختر نشسته به انتظار که بخواند او را ولی شوری نیست....چرا باشد هنگامی که شعوری نیست؟/ گاز میدهد....1 ساعت دیگر بندر پورتو/یک ساعت دیگر او و دریا و تنهایی/ رها میشود و خلاص

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

1.این روزها کلافه ام از درد کلیه! 14 روز است که بی درد نبوده ام. مسکن پشت سر مسکن! سنگ دارد و البته سنگ هم می سازد! از این نظر تولید کننده هستم  شکر خدا!

 

2. خیلی ها معتقدند که جامعه هم به مثابه موجود زنده عمل میکند. تولد دارد/کودکی و نوزادی و جوانی و خلاصه پیری و کوری دارد/ از طرف دیگر قلب دارد/سر دارد  و ایضا مسائل ضروری! دیگر هم دارد و لاجرم مریضی و مصیبت و بدبختی و هزارناخوشی و بیماری هم دارد مثل ادمیزاد!

 

 

 3.فعلا در وضعیتی که من به سر میبرم به گمانم جامعه شدیدا و شدیدتر از من مشکل کلیه دارد! کلیه اش هم سنگ ساز است! الحمدالله تند تند هم می سازد! برنج کیلویی 2500 تومان! گوجه 2000/گوشت 8000/زمین در دهات پدر ما متری 1میلیون تومان/ 40 متر اپارتمان 90 میلیون تومان/و................به نظر شما اینها سنگ نیست؟ اینها درد ندارد؟این سنگ ها که وارد نمیشوند، در همین جامعه ساخته میشوند!در کلیه اش! باور نکنید که سنگ کلیه جامعه وارداتی باشد! همه اش ساخت وطن است شکر خدا!

 

4.برای دفع درد سنگ کلیه 3 راه هست! یکی انکه مثل من پشت سر هم مسکن میل شود یکی انکه پول بدهند که درش بیاورند و یکی هم انکه  پاشنه ها را ور کشیده به خود زحمت دهند و سختی متحمل شوند و روزی 3 وعده نرمش و فعالیت و ورزش شدید کنند و بعد از انهم عاقلانه بخورند و بیاشامند تا از بیخ و بن سنگی ساخته نشود که دردش دمار از روزگار ادم در بیاورد!

 

5. من که نمیدانم چگونه سنگ محترم کلیه ام را دفع خواهم کرد یعنی منتظرم تا طبیب محترم نظر نهایی خود را ابلاغ بفرمایند اما جامعه هم بعید میدانم که  به جز خوردن مسکن و گاها استفاده از لیزر کار دیگری بداند و بشناسد! یعنی خواباندن درد به طور موقت! قرار هم  اگر بر درمان اصولی باشد چامعه باید نظر طبیبان متخصص را در حوزه های گوناگون بداند و بخواند و عاقلانه بخورد و بیاشامد و غافل نشود از تلاش انچنانی و عرق ریختن و جنب و جوش  هدفمند داشتن و زحمت کشیدن!وگرنه ما مرده و شما زنده. این جامعه هرروز ابستن سنگی ست.سنگی که میتواند حتی کلیه را از کار بیندازد و جامعه را به حالت اغما فرو ببرد!

 

6. رفع سنگ کلیه فقط کمی عقل میخواهد! قدیمی ها میگفتند:  عقل که نباشد کلیه سنگ می سازد!

 

 

پی نوشت:

چنانچه متمایل بودید! در نظر سنجی که ان گوشه ،پایین قرار گرفته شرکت کرده وبا حضور خود جامعه را در دفع سنگ کلیه یاری کنید!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

و آدمها هر چه کوچک ترند بیش تر مرید می خواهند، هر چه نادان ترند بیش تر مردمان را پیرو  خود میخواهند،...وگرنه سقراط کجا مرید پروری میکرد؟ بوعلی کجا دنبال پیرو و مرید بود؟ نمونه زیاد است اما این سخن نیچه عجیب ادم را فکری میکند،البته اگر فکری مانده باشد در این وانفسا! 

 نیچه:

 نمی خواهم کسی در چیزی ادای من را در اورد و پس از من پیروی ام کند....میخواهم هر کسی پی خود برود و خود را بفریبد!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |