زنان خياباني نام ديگر فاحشگاني است كه به هردليلي تنها سرمايه خود(تن ) را ميفروشند تا زندگي را بگذرانند!…اين زنان نه فرصت تبليغ كالاي خود را دارند ونه مانند قشرهاي ديگر مردم خود را مركز هستي و جامعه ميدانند!…اينها به سادگي هر چه تمام تر تن را ميفروشند و پول ميگيرند و از كسي هم توقع ندارند كه پس از عرضه ي كالايشان احترام انها را نگه دارد!..زنان خياباني هميشه بر لب خنده و در دل اگر غمگين نباشند نسبت به همه چيز بي تفاوتند!اينها نه لاف بيهوده از اخلاق ميزنند و نه در صدد تطهير زباني! خود هستند و نه ادعاي روشنفكري دارند و نه اينكه كارشان را سخت و طاقت سوز ميدانند و منت بر ديگر قشر ها ميگذارند و حتي توقع نجات و كمك و همدلي و همياري هم ندارند..چرا كه هيچ قشري مانند زنان خياباني با واقعيت عريان جامعه فاسد و موريانه خورده ي اين سرزمين اشنا نيستند! به همين دليل است كه بي پرده حرف ميزنند و در مورد اخلاق و ايمان وادب سكوت ميكنند!..زنان خياباني با صراحت و صداقت كالاي خود را عرضه ميكنند و پولشان را ميگيرند و در بيخبري جامعه گم وگور ميشوند!زنان خياباني…..بگذريم!فقط بدانيم كه اينها خودشان ميدانند كه تن فروشند و باكي از تن فروشي ندارند و پول همين را هم ميگيرند..
…اما..اما ديگران چه؟! ايا انچنان كه ادعا ميكنند هستند؟ به عبارت ساده تر ايا … ما مردان خياباني نداريم؟!زنان شوهر دار خياباني…دختران خياباني…كارمندان خياباني…مديران خياباني…اساتيد خياباني …دانشجويان خياباني…هنرمندان و روشنفكران خياباني…وزیران خیابانی ...وکیلان خیابانی.....بازاريان خياباني… صنعتگران خياباني ...بالا شهري خياباني…پايين شهري خياباني…ايراني فرنگ رفته خياباني..ايراني فرنگ نرفته خياباني.... پول دار خياباني…بي پول خياباني…عاشق خياباني... معشوق خياباني وصدها نوع خياباني ديگر نداريم؟!!!!….البته كه داريم! خوبش را هم داريم! بسيار خياباني تر از زنان خياباني!
اما اينها تفاوتهايي دارند با زنان خياباني اينها همه به نوعي فرصت تبليغ كالايشان را دارند…ادعاي اخلاق و ايمان دارند…فكر ميكنند مركز جامعه و هستي اند! اينها هميشه ارث پدرشان را طلب ميكنند..اينها همواره اب ميبندند ميان انچه حرفش را ميزنند و انچه عرضه ميكنند ...اينها دو لا پهنا ميكنند ميان پاچه خلايق!... اينها بانگ اخلاق و تقوایشان گوش فلک را کر کرده.....اينها فقط ميگويند: ما! من!…توقع بيش از اندازه دارند و از زمين و مكان متوقعند كه احترامشان را نگه دارند!….بله اينها فرق دارند با زنان خياباني!..هنرمندي كه به جاي هنرش (خود) را ميفروشد! كارمندي كه به جاي كار كردن، همكارش را مثل اب خوردن ميفروشد! مديري كه با مداحي مدير شده است و میزش به جانش بسته است و هزار چیز فروخته تا میزی بدست اورده…مردان و زنان متاهلي كه به اعتماد همسر خيانت ميكنند..زنان همسر داری که اگر همسرانشان هر کثافتی باشند اما چون هزینه پزهای ناشورشان را میدهند دم بر نمیاورند.....دانشجويي كه با پول پدرش نمره ميگيرد..استادو عالم و دانشمندي كه براي چرب و شيرين دنيا علمش را با چند دلار بيشتر طاق ميزند…كساني كه به سادگي دروغ ميگويند و فريب ميدهندو ريا ميكنند و …ايا اينها واقعا خياباني تر از زنان خياباني نيستند؟؟!!! ايا من وتو خياباني نيستيم؟! مگر خياباني بودن شاخ و دم دارد؟!..چرا فكر ميكنيم كه نيستيم؟! من و تو هم از همين قماشيم!از همين مردم!گفتم كه..اتفاقا من و تو خياباني تريم! اگر ميخواهي بداني كه خياباني هستي يا نه بهتر است چند لحظه فكر كني كه كجا هستي و چه داري و انچه هستي و داري را به چه قيمت !! به دست اورده اي! ايا لايقش هستي انچه را داري؟! ايا بر اساس تواناييهايت به دستشان اورده اي؟! يعني اصلا پا بر حقوق كسي نگذاشته اي؟ دروغي نگفته اي؟ دلي نشكسته اي؟..خلاصه بايد چيزي را فروخته باشي تا چيزي به دست اورده باشي! (مدار زندگي اينگونه است) چه بوده است ان چيز؟ بياييد يك بار هم كه شده راحت باشيم با خودمان و لااقل به اندازه ي يك زن خياباني شهامت و صداقت داشته باشيم!!…البته اگر توانش را داريم!!…
نتيجه: هر وقت كار و زندگي زنان خياباني سر و سامان گرفت حتما زندگي مردمان خياباني !!!هم به ساماني ميرسد!!!اگر نه بايد دست از خياباني شدن برداشت كه انهم سخت است خيلي سخت!همه مان ميدانيم ديگر نه؟!!!
خسته نباشيم!!.
آدمهای این دوره و زمانه به اندازه ای که نمیفهمند حالشان خوب است!همین!
حال شما چطور است؟
Estos dias se sinete feliz quien que no comprende nada!
Y como te sientes hoy?
دانایی کشف گام به گام نادانی ماست.
saber significa cuantos mas entramos que no sabemos nada!
۱..شما فقط به اندا زه ای که به طرف مقابلتان ازادی ميدهيد حر ف راست خواهيد شنيد .
۲.ايرانيان مجال کم تری به يکديگر ميدهند و لاجرم دروغ های بيشتری نيز ميشنوند.
۳.اولين حرف و حديثی که هر ايرانی مومن ومسلمان!!در سنين کودکی شنيده و تا پايان عمر نياموخته اين است: دروغگو دشمن خداست.
۴.در جامعه ای که دروغ بيشتر از راستی جريان دارد حکما تباهی و سياهی چيره گی تمام دارد.
۵. گرانفروش میتواند که دشمن خدا نباشد.محتکر به همین ترتیب. فاحشگان نیز میتوانند نباشند.بد دهنان نیز شاید که نباشند و الواط ها و مفتش ها و...خیلی از کسانی که ما فکر میکنیم روبه روی خدایند میتوانند که نباشند ُیعنی دشمن بودنشان مشروط است .مستقیم نیست.اما و اگر دارد.
۶. دورغگو بی واسطه دشمن خداست! شرط و شروط ندارد.همین که دروغ گفتی میروی در میان دشمنان خدا! قید هم ندارد.اگر هم دیدید کسی قید گذاشت بدان که آخر ریا و دغل و سیاهکاری و دروغگویی ست!
۷.خدا حقیقت دارد.دورغ دستی کاذب است برای انکه تو نبینی حقیقت را.ولی آیا حقیقت ان دست را نمیشکند سرانجام؟
۸. کدام ایرانی تاکنون دروغ نگفته و دستی و مانعی نشده در برابر حقیقت و خدا؟؟!!
۹.خدا دشمنان خودش را يکباره نميکشد...زجرکش ميکند!
۱۰.کلاهتان را قاضی کنید.ما...شما... مرده ایم یا زجر کش میشویم؟
1.
ذهنم شلوغ است.کلمات را فراموش میکنم و نام دوستانم گاه گم میشوند میان ازدحام کلمات در ذهن ساده ی من.یک جورهایی می مانم که چه باید کرد در این وانفسای زندگی. به چه دلبسته باید بود که لیاقت دل بسته شدن داشته باشد؟ کار و اداره و رتق و فتق امور جاری عجیب حال به هم زن شده است. سروکارمان با کوتوله هاست. ذهن های بسته و اتاق های تاریک. نه هم نشین دل پیدا میشود و نه هم کلام ذهن. انسوی میزی ها که مسولییتی دارند فقط فکر انند که چگونه نداشته های شخصیتی و علمی و...خود را به میز و صندلی و اتاق و منشی و پزهای عصر قجری! جبران کنند و این سوی میزی ها نیز گرفتارند در شش و بش زندگی!
2. دوباره پس از چند ماه ناپرهیزی کردم. جلوی دانشگاه پاتوق نوجوانی و جوانیم بود و حال هر بار که میروم عذاب وجدان میگیرم. کتاب خریدم باز. 80هزار تومان مایه رفتم. رسیده و نرسیده به خانه افتادم روی کتابها. تا نیمه شب همه را ورق زدم! یکی هنر است یکی فلسفه دو تا جامعه شناسی دو تا زبان ماتادورها دو تا قصه و چند تای دیگر...اما مدام پیش خودم فکر میکنم که کدام اولویت دارد؟ به جواب نمیرسم. حقیقت در میان کدام است؟ همه و هیچ کدام. من بیشتر عاشق کدام یکی هستم؟ البته همه. پس چکنم؟ نمیدانم.
3.تقریبا چیزی ذهن و دلم را ارضا ء نمیکند. نه ثروت و نه قدرت. (یکی میگفت نداری برای خودت خیال میبافی!!!) شاید راست گفته باشد. انگیزه هایم به کف رسیده اند. مرگ را مزه مزه میکنم. همه چیز برایم السویه شده است. زندگی برابری دارد با مرگ. ثروت با فقر. حالا تو بگو 100سال هم عمر کردیم..به جز چند پرس بیشتر چلوکباب سلطانی چه نصیبمان میشود؟ هیچ!....احساس بازنده گی میکنم. البته اگر پیروزی هم بود باز چه فایده داشت؟ هیچ! همه چیز تمام میشود.
4. همه سر خودشان را کلاه میگذارند. همه انگیزه های جعلی برای خودشان دست و پا میکنند. انکه وزیر است یا وکیل دلخوش به پست و مقامش است و انکه تاجر و اهل کسب است دلخوش به دلارو ریال. یکی دلش خوش است به زن و فرزند. یکی به سفر و سیاحت. یکی به دور بازو. یکی به شوخ چشمی و ظرافت. پسران به موهای هوا رفته و دختران به دماغ های سربالا. زنان به ویلا و پست و ماشین مردشان و مردان به اطوارهای ناشور و نامال زنانشان. بازاری ست که رونقش تنها به جعل و دورغ و کذب است. جنس مرغوبی نیست! حتی برای از ما بهتران. سر از ما بهتران را بهتر از ما کلاه میگذارند!!! گوش هایتان را بگیرید. دروغ و کثافت و دور رویی حراج بازار زندگی ماست.....همه چیز را باید بالا اورد! همه مسمومیم!
همه.باید بالا بیاوریم خیلی چیزها را. بالا. همه را!...شاید که به زندگی برگردیم.