تبليغاتX
از این زاویه

 

نگاهي كوتاه به " از این زاویه"!نشانم داد كه چگونه در اين اواخر بيشتر انچه نوشته ام حديث نفس بوده است!..باري در اين چند روز که  نبودم ،فرصتي شد تا شب ها را با مهرباني به سپيده وصل كنم و روزها را بلولم ميان ياران بی زباني كه هر چه ندارم!!از انهاست!(و چه خوشحالم كه ندارم )…

از انچه خواندم و اموختم اگر عمري باشد خواهم گفت اما امروز قصد ان كرده ام كه تنها سه عبارت به غايت سهمگين و ترسناك و مهيب را با شما در ميان بگذارم سه عبارتي كه تنم را لرزانده است! و جان تمام انچه مي انديشيدم را دگرگون كرده و ترسي لذت بخش را از خود بجا گذاشته است!…سه عبارتي كه تكرارش نيز ذهن نا استوارچون مني را كن فيكون ميكند!…و خدا كند كه شما را هم به انديشه وا دارد!…

يكي از ان سه عبارت بر گرفته از مقدمه يك كتاب وطني است كه مولفانش را دورادور ميشناسم! مراد فرهاد پور كه نوشته هايش را سالهاست در ارغنون مي خوانم وديگر يوسف اباذري است كه به گمانم هم دانشگاهي بوده ايم واينك او يك جامعه شناس بالفطره شده است(و من هنوز اندر خم كوچه ترديد مانده ام! ) اين دو در مقدمه كتاب (نشانه شناسي 11 سپتامبر)مينويسند:

گريزي از گفتگو نيست .اين متن(كتاب)به رغم تمامي انچه گفته شد در پي تسلي نيز هست به اميد اينكه در اين زمان هنوز نژادي از ادميان!! باقي مانده باشد كه بتوان تسلايشان داد!………..و من ميپندارم كه ايا نسل انسان هاي حقيقي بر افتاده است؟!ايا ادميان حقيقتا نژادشان منقرض شده است مانند تمامي موجوداتي كه بودند و ديگر نيستند؟!!!و ايا چه پيش امده است؟؟ّ!!!!

2عبارت دوم و سوم كه لذت و ترسي بي پايان را به من هديه داده است هر دو از پيامبر دنياي مدرن فريدريش.نيچه است!پيامبري كه هيچگاه براي اثبات حرف هايش از اسمان مايه نگذاشت و مستدل سخن گفت و دليل اوردو علت خواست! پيام اوري كه هوش و نبوغ موج ميزند در تك تك كلماتش و خود را هيچ گاه فراتر از چون وچرا قرار نداد ….بگذريم كه گفتن از نيچه در حد من نيست و همين كه نقلي از او بگويم بايد هزاران بار كلاه از سر بردارم و اينك ان دو عبارت سهمگين بدون هيچ توضيح و تفسيري!.....عبارت دوم از مقدمه كتاب غروب بت هاست! و عبارت سوم از كتاب تاريكخانه ايدئولوژي!

عبارت دوم.(انچه عنوان اين كتاب بت مي نامد درست همان چيزي است كه تا كنون حقيقت ناميده مي شده است. غروب بت ها- به زبان ساده يعني پايان كار حقيقت ديرينه!!!!

عبارت سوم.(اطاق دانستگي كليدي داردو نگاه كردن از سوراخ كليد كاري بس خطرناك است! بدا به حال كنجكاوان! بايد كليد را دور انداخت.!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

…پريشان گو شده ام …ميدانم…چه كنم نه پاي رفتن دارم و نه تاب ماندن!.. برزخي تمام دوره ام كرده است !…نه از دوزخ ندای وداعی مي رسد مرا و نه از دارالسلام به سلامی در ميگشايند!…نه انقدر پاكم كه شرابا طهورا تعارفم كنند و نه انقدر نا پاك كه عفونت تن و جان را به حديد-آخته بسوزند و بشورند!… سرگردانم!…….. ميان خدا و ابليس! ميان عاشقي و عاقلي!…بگويمت از خودم نيز واهمه دارم و شب ها دل ندارم كه كنار خودم بخوابم باور نميكني!….دل !حرفم را نمي خواند……قلم! سركشي ميكند…ذهن! ديگر تن به نظم اهنين علييت نمي دهد!…حرف هايم بي دليل شده اند! من كه بي فلسفه حتي عاشق هم نمي شدم…حالا بي فلسفه نفس مي كشم!حرف ميزنم! مي نويسم!گاهي تلخ و تند ميگويم و "گاه  شيرين و ارام و هر دو بار هم نمي دانم چرا !… و اين ندانستن است كه باعث ميشود تب كنم! و اين تب است كه بي مهابا مرا تاب ميدهدو اين تاب است كه گاه مرا فرا ميبرد و گاه فرو ميكوبد!…اما نه ميتوانم از شور فرا رفتن فرياد كنم و نه از درد فرو كوفته شدن!…مي فهمي؟!…ميبيني به چه ناعلاج دردي دچار شدم؟..نه ميتوانم با شوق بلندي شعر بگويم و نه از درد پستي ناله اي سر دهم!!..ميبيني؟!…ميفهمي به چه بد غلق دردي مبتلايم!؟..نمي دانم بايد تن به دوا و حكيم بدهم يا دست سبكي را بيابم كه از براي دفع بلا دعاي سنگين بيخ شالم ببندد! حالم خوب نيست ولي تو باورنكن(شايد دلم امامزاده داوود ميخواهد؟!…ياد سوته دلان افتادم!) بهرحال نمي خواستم بي اوقاتت كنم! باور كن! دلم نمي خواهد بيايي و من برايت روضه قاسم و علي اكبر بخوانم! تو هم زياد فكر نكن غصه نخور دل دو نيم نباش.عمر دست خداست!...ديگر ساكت ميشوم! هيچ نميگويم! با اينكه كوهي از بغض ميان حنجره ام يله شده اند اما دريغم ميايد كه چشمان تو باراني باشند! باور كن! دريغم ميايد! خودت بهتر ميداني!…نگران نباش تا قيامت كه نميگذارم در برزخ نگاهم بدارد! يعني حوصله نميكنم!(خودش ميداند…سالهاست كه با او اتمام حجت كرده ام) يا خوبم ميكند يا اينكه خودم نسخه پيچ ميشوم از براي نا علاج دردي كه گرفتارش شده ام!( و تو ميداني كه نسخه درد نا علاج چيست)

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

بله

زندگی سیبی ست                گاهی گاز باید زد                      گاهی پوست باید کند

و گاهی تف باید کرد!                      بله                                       زندگی سیبی ست.

                                                                                                      (سهراب در خواب من)

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

میبینی؟ تو را خوانا میخوانم! شفافی خوب..مثل اب..اینه..هوا خط خوردگی هایت کمتر از ان است که فرصت ندهد توو را و دلت را و ذهنت را بخوانم و خوش به حالت...گاهی میبینمت و برای خودم افسوس میخورم که چرا خط خوردگی های من زیاد است" میدانم شاید بگویی که: " نه عزیزم نیست" ولی عزیزم همه ی اینها زندگی ست!..همه اینها یعنی ادمیزاد   ، گاهی هم تو را خط می اندازند..جامعه..زندگی...ادمها..شرایط...و خلاصه تو را خط می اندازند..خط خطی ات میکنند انقدر که برای خودت هم غریبه شوی...ناخوانا شوی...میبنی؟...قضیه یک سرش به ادم وصل است و ان سر دیگر به هزار جا.......اما من با همه خط خطی هایم..گاهی ناخوانا بودنم..تا باشم و تا بتوانم تو را نفس خواهم کشیدو تو برای همیشه خواناترین صفحه کتاب زندگی من خواهی بود.

 و تو از روز تولد "خوانا" بودی که یک روز تو را ، اگر نمیخواندمت ،عیب ناکی چشمان من بود گاه گاه ،وگرنه تو از همان روز که آمدی و متولد شدی "خوانا بودی" پس برای همین یک روز تو را "خوانا" خواندم

 و روزی دیگر " زندگی " خطابت کردم، یک روز تورا "رویا" دیدم و روزی دیگر بیدار و هوشیار تو را همچون "نفس" در کنارخود دیدم ، یک روز که شبش یادم نیست برایت تا صبح نوشتم و روز بعد تا شبش خواندم وتا صبح روز بعد دوره کردم و تا شبی دیگر میان نوشته هایم تو را کاویدم و صبح سومین روز تو را یافتم و تا شب واپسین، تو را رقصیدم که در میانه بودی و بازوان من تو را دوره کرد بود بی هیچ بیش و کم! هم خوابگی واژگان بود با جنونی که جامه شده بود برایم در آن روزها که ترش نشسته بودم و خوش نمیدیدم ایام را،

اولین تولد را یک روزشاید نیمه ابری، به کمترین بهانه ای و به کوچکترین هدیه ای تو را میهمان چشمانم کردم و چشمان تو را سیر شنا کردم در این شهر دود گرفته و خاکستری .یادت هست؟سالی چند گذشته است و ...و حالادوباره میخواهم مبارک باد بگویم روز تولدت را  و برایت سرسلامتی بخواهم و دل پاکیت را شاد باش بگویم و مهربانیت را خجسته باش...

میدانی" زندگی" !

از اینکه "زندگی" خطابت میکنم مقصود دارم،حتی اگر الان هم نداشته باشم میدانم که روزی این  واژه ی ناخوداگاه نشسته بر لبان من، خودآگاه میشود وپرده کنار میرود و می یابم از چه این واژه ،همواره خوابیده است به روی لبان من و تنها به نام تو برمیخیزد. پس "زندگی" خطابت میکنم و میگویمت که بدانی، که از یاد نبری (حتی اگر من از یاد بردم تو از یاد نبری) که من میدانم شاد باش گفتن سال به سال را به کسی که برای من " خوانا ترین" است  ،اما تو چه خواهی کرد با منی که در کنار تو "هر روز متولد میشوم؟ و شاید خط خطی تر و ناخوانا تر؟!

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |