تبليغاتX
از این زاویه

سال های اول دهه هفتاد بود به گمانم .اولین بار میان کلاس درس مکاتب جامعه شناسی من را دیده بود. یعنی خودش اینطور میگفت .ریش بلند کرده بودم. بچه ها میگفند شده ام شکل مارکس.شاید هم برای همین بود که  استاد پایش را کرد میان یک کفش که تو باید  بخش مربوط به حضرت مارکس را کنفرانس بدهی. سیگاری هم شده بودم. دست کردم میان جیب بارانی سرمه ای رنگی که  چند روز پیش از یک جوانک معتاد نزدیک مخبرالدوله "بز خری" کرده بودم. طفلی خمار بود. ولی جنس بارانی حرف نداشت.آلمانی بود.گفته بود شش هزارتومان و من هزار و دویست تومان بیشتر نداده بودم. دزدی بود. زل زده بود به چشمان من. تمرکزم را به هم میریخت. هر بار چشمانم را دور میدادم به همه جای کلاس. دستش را زده بود زیر چانه اش. بند دستش را میدیدم. مهتابی رنگ و خوش تراش. لامصب پلک نمیزد.چند جا حسابی موضوع از دستم در رفت. ولی سرهمش کردم. تمام که شد ،نوبت سوال و جواب رسید. گه ترین بخش کنفرانس های درسی. بعضی ها که به طور عظمایی گیج بودند و بعضی هم بدشان نمی آمد با چند تا سوال خودی نشان بدهند. خصوصا آن روز که تعداد خانم ها کم نبود. همه را ساده دست به سر کردم.این یکی را حفظ بودم دیگر. شب و روز خواندن و یادداشت کردن خلاصه کاری کرده بود که به سادگی هم کلاسی های خودم را دور بزنم .تمام شده بود دیگر." سوالی نیست؟" سرم را چرخاندم به همه جای کلاس. خبری نبود .دست بردم بارانی را از روی صندلی بردارم که دستش رفت بالا. تا آرانجش از زیر چادر امد بیرون . مثل صاعقه بود .همانطور زیبا و ناگهانی .هیجان و ترس را با هم روانه دل آدم میکرد. " لامصب حالا نمیشد سوالت را نگه داری برای خودت....حتما باید انگشت نشانمان کن جلوی خلق ا...خب همه میفهمند دختری که جواب سلام خودش را هم نمیدهد ..دختری که درودیوار دانشکده پلک نمیزنند ،بودن و حضورش را و تا هست چشمانی دنبالش میکنند ،یعنی چه که حالا سوال هم دارد؟ یعنی چه که حالا زل زده به مجسمه ی کارل مارکس؟ ) دستش هنوز بالا بود.سرم امد پایین" بفرمایید" ..صدایی نیامد .."گفتم بفرمایید"...صدایی نبود.تعجب کردم. سرم را کمی بالاتر آوردم.نگاهم  گره خورد به نگاهش. رنگ نداشت! یا اگر داشت من متوجه نمیشدم. نه اینکه مرتبه ی اول بود برایم، نه، بچه پیغمبر هم نبودم ولی این یکی تفاوت میکرد. "بله حتما" . سوالش خدا را شکر به کنفرانش ربط نداشت ولی نمیدانستم و یادم نمی آمد "بله حتما" را چرا گفته بودم! قضیه بر عکس هم نبود زیاد.ولی میشد "بله" را نگفت و یک عمر راحت زندگی کرد.انروز که از کلاس امده بودم بیرون منتظرم بود. اعتناء نکردم. یعنی حرفی نداشتم. بعدها گفته بود که کلی خندیده بود از حرکت انروز من. ولی روزهای دیگر قضیه همانجور پیش نرفت.گاهی با هم خندیده بودم و گاهی من به او  و گاه او به من. ظاهرش اینگونه بود و هیچ نمیدانستم که هستی بی ریا همه چیز من را به خنده گرفته است. از همان "بله حتما" شروع شد.دست نویس ها ی من را گرفته بود .بعد از مارکس همیشه میگرفت. دست نویس هایی که شاید هیچ کس به جر خودم سر در نمی اورد که چه خط و ربطی دارند به هم. اما او میگفت هم خطش را میداند و هم ربطش را! و میدانست. ارام ارام عادت میکردیم به هم. من به دلبری ها و ناز و اداهای او و او به قول خودش به حرف های بی دروپیکر من. من عاشقانه میخواندم و مینوشتم و او عاقلانه نگاهم میکرد.دختر حاجی بود. من  هم کارگر زاده. نادر میگفت که افتاده ام میان کندوی عسل .سعید ریز میخندید که " اره ولی به شرط اینکه طاقت نیش رو هم داشته باشه"   حواسم بود به تیکه و طعنه هایشان..من اینجور میگفتم انروزها و شاید بهتر بود میگفتم پیغام ها!.  خوب حواسم بود. زیر بنا و روبنا .فاصله های طبقاتی ،پایگاه اجتماعی، همه را میدانستم. مثل قصه های عبا س، پسر دایی تقی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

دلبر ،یکی از بیشمار قصه هایی ست که من را گفته است.سالها بود به سراغش نرفته بودم و حالا نمیدانم چرا ان را اینجا رها میکنم.قصه همیشه وسوسه انگیز است برای من.از آنجا که نمینویسم که نوشته شده باشد. و حالا شما دوستان ندیده اما نزدیک من اولین خواننده  گان "دلبر" هستید.نمیدانم که آیا روزی قصه های دیگرم را جمع و جور میکنم و به چاپخانه چی می سپارم یا نه اما فرقی هم نمیکند.برای منی که گاه عمر نوشته هایم تنها یک شب بود و روز دیگر با دست خود نفسشان را میگرفتم چه تفاوت میکند حالا؟وقتی نیستند تمام دست نوشته های شانزده سالگی ام..وقتی در خاطر ندارم حتی خطی از قصه ی "مادرم ابریشم!" و یا  " خیام و خیاط"  و یا  " خیابان خانه ما بود"  دیگر چه تفاوت میکند چاپیدن قصه های دیگر؟ هیچ! و باز هم هیچ. حسی می گویدم که رها کردن " دلبر" در دنیای مجازی کیفری ست که من برای خود مهیا دیده ام. "دلبر" یادی از آنانی دارد که نیستند حالا اما یادشان نیز برای من شکنجه ی کمی نیست. باری دلبر را اینجا رها میکنم و صمیمانه میخواهم که خوانندگان اندک اما صمیمی دست نوشته های من ،ردی از خود بگذارند و با اشاره ای و حتی کلمه ای حس خودشان را پس از به پایان رساندن قصه ی " دلبر" برای من به یادگار بگذارند. اینکه "دلبر" در پایان، کجای ذهن و دل شما جا میگیرد و چگونه، زیباترین یادگاری ست از شما برای من .)

 

*خبرم کردند که گروهی از دوستان برای دیدن و خواندن "دلبر" گرفتار مشکل اند.خصوصا انانی که استفاده کننده از اکسپلورر هستند.حالا هم فایل اصلی را همراه ندارم. در اولین فرصت دلبر  را آپلود مجدد میکنم. نمیدانم..شاید هم که " دلبر" کماکان می خواهد در پستو باشد و پرده نشین!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

..و شايد بهتر باشد كه همه اينها خواب باشد..روزهاي خوب خواب باشد…نفس هاي عميق خواب باشد…حرف هاي خودماني خواب باشد…حراج احساس خواب باشد…چشم انداختن ميان چشم يكديگر خواب باشد…بالا رفتن خواب باشد…پايين امدن خواب باشد…وهمه خواب باشند و من خواب باشم وبودن خواب باشد و هستي خواب باشد و خواب هاي خوب خواب باشند و طولاني حتي اگر به نام مرگ باشند!

بيداری و خوشبختی؟...همه خوشبختی برای تو  فقط بگذار بخوابم!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |


(گاهی اینجور میشوم...رها میشوم میان کلمات و بی هیچ تناسبی خودم را میچینم در چند جمله...گاهی شعر میشود ..گاهی ترانه...گاهی تلخند می اورد و گاهی لبخند... ولی فقط گاهی اینجور میشوم!)

*********************

رقصی میانه باد...از برگ

ترانه ای از آسمان...باران

و زمین بر کوبه می کوفت

در میانه ی باد

برگی جنازه خود را می رفصید....پاییز

و تو می رقصی  جنازه ی خود را....همیشه

 و  همان دم

که "نفس" میشوی  ابلیس را

نفس می کشد تو را ابلیس

برای همیشه.

و تو میرقصی جنازه ی خود را

بی هیچ ترانه ای...

 ونه سیاه جامه ای...اما می رقصی جنازه ی خود را..برقص!

برقص جنازه ی خود را ..با لبخند برقص

خیابان اینک ..تدفین تو را شور میکند..می بینی؟

مرده خواران...سفره نشین تو آند

برقص جنازه ی خود را ..با لبخند برقص.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 هر کس به هر آنچه دارد و باد میکند به او بگو که فردا شاید طوفانی بیاید و او را چون کاهی بیچد و بپیچاند .

هرکس به هر چه دارد و با ان مردمان را داغ میکند به او بگو فردا شاید که داغش کنند.

هر کس به هر چه دارد از قدرت و ثروت ،و مردمان را به هیچ میگیرد به او بگو که پیچ اخر مانده است.

پ.ن:

هرکس هر چه دارد ...چه دارد ادمی؟....ماندنی نباشد....هیچ ندارد!...هیچ!

 زندگی عرض عریضی دارد وگرنه طولش را به کسی ضمانت نداده اند...حتی به من و حتی به تو که پوشه سوابقت پر از حکم ها و ابلاغ های کاغذی ست!

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |