مرد با گروهش و ماشين ارتشيشان ميرود. شنيدم كه گفت: «جنگ است ديگر» و به آرمينه گفت: «همسر شما» و آرمينه با بعض رساند كه نامزدش. كرخم. پشت در نشستهام.
***
بايد از روي پشتبام خودمان به بام خانه مادام بپرم. نيمطبقهاي ميشود . موسيو به ساندويچياش رفته است، آلبرت پيانو ميزند. آرارات سركار است، مادام سبد به دست ....
میدانی...در زندگی همه ما همیشه غول ها و کوتوله هایی پیدا میشوند که ما به اندازه ی درکمان از هستی انها را به مرزهای عاطفی و عقلانی خود راه میدهیم و در زندگی فردی و اجتماعی خود از انها تاثیر میگیریم،و حتی گاه عنان خود بی هیچ بیش و کم به دست انان میسپاریم.! کوتوله هایی که گاه به چز یک قدم پیشتر را نمیبینند اما برایت افسانه میسازند از دیروز و فرداها،عده اشان بسیار است،چشم تنگند ، گشاده دست نیستند،به تاریکی معتادترند تا روشنی، میخزند و اگر تو کمر راست کنی پیششان کمرت را میشکنند، کثافت غذای جسمشان است و فساد غذای جانشان، تاب تحمل بلند قد تر از خود را ندارند و....نشانه بیش از اینها دارند و شاید تو بدانی حتی بیش تر از من.....اما غول ها نیز هستند...غول هایی که فردا را بی غرض روایت میکنند، تنهایند و تن به جمعیت بی دلیل نمیدهند،گشاده دستند و نظر بلند،بلند قامتی اشان همیشه افق های روشن را میهمان چشم انان و نزدیکانشان میکند، قدر بلند قامتان دیگر را میدانند، بر کوتاه قامتان سخت نمیگیرند و....باز هم نشانه شاید که بیش تر داشته باشند.
و انتخاب با ماست، می توانیم هزار روز پشت سر هزار کوتوله راهی شویم و هزار مشقت را تحمل کنیم وشاید برسیم به مقصد و شاید نه و میتوانیم فقط یک روز بر شانه های یک غول بنشینیم و هزار روز را طی کنیم! ...هر کس در زندگی غول ها و کوتوله های خود را دارد، بازی یک روز تمام میشود و تماشاگران خواهند دید که شما پا بر شانه های یک غول گذاشته بودید یا در پی هزاران هزار کوتوله صحنه نمایش را به مصیبت بار ترین وضعیت اراسته بودید!
شبی در میانه ی کویر میرفتم که اسمان کم ستاره نداشت ،سر گذاشته بودم بر شانه های سرد و بخار زده ی شیشه ی اتوبوسی که مسافرانش یا در خواب بودند و یا خود را به خواب زده بودند و چه تفاوت میکرد برای منی که خواب ها را زنده گی میکنم!...راننده هراز گاه چشمی می انداخت میان ایینه . نشسته ام درست پشت سر راننده . صدایی میخواند در نیمه شب. گاه ایرج گاه فرهاد و گاه بدیع زاده ...گویی راننده هر دم دگرگون میشد..با یکی دم میگرفت با دیگری فکری میشد و با ان یکی دستش میرفت میان موهایی که حالا سپیدی اش بیشتر از سیاهی ها یش شده بودند. حنجره ای میسوزد:
شد خزان گلشن اشنایی..............................بازم اتش به جان زد جدایی
شاید که غصه دارد،شاید که دلگیر است،شاید گم گشته دارد...جوانی داشته مثل خیلی از ماها و شک ندارم که خاطرخواه بوده است و داشته است و اگر