تبليغاتX
از این زاویه

آرمینه

          گوشهايم زنگ مي‌زنند . زنگ مي‌زنند.  دست به ديوار از پله‌ها پايين مي‌آيم. از راهرو مي‌گذرم و در را باز مي‌كنم. مردي كه جلوتر ايستاده است از آن چند نفر ديگر. نمي‌شنوم چه مي‌گويد. مي‌پرسم. «سر كيسيان، منزل سركيسيان». مي‌پرسد از من و پوشه‌اي را كه زير بغل دارد ورق مي‌زند و دوباره مي‌پرسد. به در تكيه مي‌دهم و دقت مي‌كنم «چي»؟! .«سركيسيان»، ارمني هستي شما، آرمينه داريد. درآمده‌ام كه «آهان مادام اينا، در بغلي» چرخيد و به سمت در خانهء مادام رفت. موسيو و پسرش آلبرت بيرون رفته‌اند، نيم‌ساعت پيش ديدمشان. مرد زنگ زد. آرمينه در را باز كرد. مرد سرش را به زير انداخته است. با ريشش بازي مي‌كند و حرف مي‌زند . آرمينه را مي‌بينم كه جلوي در به ديوار تكيه داده. مادام هم بيرون مي‌آيد. مرد حرف میزند وقد آرمينه كوتاه مي‌شود مرد حرف میزند و صورت ارمینه سفيد می شود ،مرد حرف مزند رنگ ارمینه میشود  مثل مهتاب... مادام دستي به زير بازوي دخترش مي‌گيرد . آرمينه گريه مي‌كند و رها مي‌شود روي زمين، روي آسمان.

 مرد با گروهش و ماشين ارتشي‌شان مي‌رود. شنيدم كه گفت:  «جنگ است ديگر» و به آرمينه گفت: «همسر شما» و آرمينه با بعض رساند كه نامزدش. كرخم. پشت در نشسته‌ام.

                                                      ***

بايد از روي پشت‌بام خودمان به بام خانه مادام بپرم. نيم‌طبقه‌اي مي‌شود . موسيو به  ساندويچي‌اش رفته است، آلبرت پيانو مي‌زند. آرارات سركار است، مادام سبد به دست  ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

میدانی...در زندگی همه ما همیشه غول ها و کوتوله هایی پیدا میشوند که ما به اندازه ی درکمان از هستی انها را به  مرزهای عاطفی و عقلانی  خود راه میدهیم و در زندگی فردی و اجتماعی خود از انها تاثیر میگیریم،و حتی گاه عنان خود بی هیچ بیش و کم به دست انان میسپاریم.! کوتوله هایی که گاه به چز یک قدم پیشتر را نمیبینند اما برایت افسانه میسازند از دیروز و فرداها،عده اشان بسیار است،چشم تنگند ، گشاده دست نیستند،به تاریکی معتادترند تا روشنی، میخزند و اگر تو کمر راست کنی پیششان کمرت را میشکنند، کثافت غذای جسمشان است و فساد غذای جانشان، تاب تحمل بلند قد تر از خود را ندارند و....نشانه بیش از اینها دارند و شاید تو بدانی حتی بیش تر از من.....اما غول ها نیز هستند...غول هایی که فردا را بی غرض روایت میکنند، تنهایند و تن به جمعیت بی دلیل نمیدهند،گشاده دستند و نظر بلند،بلند قامتی اشان همیشه افق های روشن را میهمان چشم انان و نزدیکانشان میکند، قدر بلند قامتان دیگر را میدانند،  بر کوتاه قامتان سخت نمیگیرند و....باز هم نشانه شاید که بیش تر داشته باشند.

و انتخاب با ماست، می توانیم هزار روز پشت سر هزار کوتوله راهی شویم و هزار مشقت را تحمل کنیم  وشاید برسیم به مقصد و شاید نه و میتوانیم فقط  یک روز بر شانه های یک غول بنشینیم و هزار روز را طی کنیم! ...هر کس در زندگی غول ها و کوتوله های خود را دارد، بازی یک روز تمام میشود و تماشاگران خواهند دید که شما پا بر شانه های یک غول گذاشته بودید یا در پی هزاران هزار کوتوله صحنه نمایش را به مصیبت بار ترین وضعیت اراسته بودید!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

شبی در میانه ی  کویر میرفتم که اسمان کم ستاره نداشت ،سر گذاشته بودم بر شانه های سرد و بخار زده ی شیشه ی اتوبوسی که مسافرانش یا در خواب بودند و یا خود را به خواب زده بودند و چه تفاوت میکرد برای منی که خواب ها را زنده گی میکنم!...راننده هراز گاه چشمی می انداخت میان ایینه . نشسته ام درست پشت سر راننده . صدایی میخواند در نیمه شب. گاه ایرج گاه فرهاد و گاه بدیع زاده ...گویی راننده هر دم دگرگون میشد..با یکی دم میگرفت با دیگری فکری میشد و با ان یکی دستش میرفت میان موهایی که حالا سپیدی اش بیشتر از سیاهی ها یش شده بودند. حنجره ای میسوزد:

شد خزان گلشن اشنایی..............................بازم اتش به جان زد جدایی

 

شاید که غصه دارد،شاید که دلگیر است،شاید گم گشته دارد...جوانی داشته مثل خیلی از ماها و شک ندارم که خاطرخواه بوده است و داشته است و اگر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |