تبليغاتX
از این زاویه
 

چند روزی مانده هنوز تا طبیعت جامه دان خود را هزار باره بگشاید و رخت شکفتن به تن کند. چند روزی مانده هنوز که سال کهنه جامه دان خود را ببندد و هزار باره به گوشه ای از خاطرات ما بنشیند. چند روزی مانده هنوز به روزگاری که "نو" میخوانیمش و خجسته باد و مبارک بادش میگوییم. چند روزی مانده هنوز که هزارباره ایینه  دلمان را به سفره جان و ذهنمان بخوانیم و زنگار از ان بزداییم  که روزگار "نو" امده است...چند روزی مانده هنوز و من بیمناکم  که نکند روزگار نو بیاید و من یا ما  کهنه بمانیم ...کت وشلوارهایمان نو میشود میدانم..چارقدهایمان نیز .اما بیمناکم که باز کهنه بمانیم...مگر هزارباره سال را نو نکرده ایم؟ مگر از جمشید که بر تخت نشست تا همین چند روز دیگر بارها مکرر نکرده ایم ایین را؟ و رسم را؟..نو شدیم؟ تازه گی چه شد که حسرتش میخوریم دم به دم؟کهنه گی چه شد که لانه کرده در جانمان؟غبار روزهای دوره ی غارنشینی ذهن را کی می زداییم؟ از غارهای قرون سیاه کی پا به دشت های سپید میگذاریم؟ جانمان که نیمه جان است به زیر بار تعصب ها و تعبدهای بی تدبیر چه زمان رخصتی می یابد که نفس تازه کند؟ کی؟ تو میدانی؟افتاده ایم زیر دست و پای خودمان!نوروز اگر هر روز هم بیاید مردمان بی تدبیر را جز نقل و نبات وعادات هیچ نصیب نخواهد شد...هیچ و من این هیچ را از "همه" بیشتر باور دارم! ..باری...قصه ی  بی غصه ، قصه نیست! و این شاید که غصه قصه من باشد و یا حتی تو. ولی میتوان ارزو کرد که به روزگار نو ما کهنه نمانیم ،میتوان امید داشت که در روزهای شکفتن ما بسته نمانیم.....و من برای تو هم امید دارم و هم ارزو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

"زینب از همون روز مچاله شد." اینو گفت و رفت سوارماشین شد. یه نگاه تو ایینه ماشین به خودش انداخت و دست کرد تو کوله ی سبز رنگش و رژ لب نارنجی رو در اورد و کشید رو لبش.حرکت دستش مثل نقاشی بود که قلمو دست گرفته و نقاشی میکنه.چند بار که رژ رو لبش سر داد دوباره ذل زد به ایینه و لبش رو به هم فشار داد تا رنگ تند رژنارنجی کمی ملایم بشه.همیشه از این لحظه لذت میبردو شاید هم برای همین بود که هیچ وقت از رژ لب غافل نمیشد و حتی وقتی میخواست بخوابه هم رژ میزد. البته تو خونه کمی سخت بود چون مدام باید غرغرهای یک پیرزن و نگاه های چپ چپ یه پیرمرد رو که به یکیشون میگفت مامان و به یگی میگفت بابا  تحمل کنه. " از شکم ننه شون که بیرون اومدن ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

سه کتاب بیشتر دم دستم نیست.یکی روز نوشت پیتر دراکر،یکی سنت روشنفکری در غرب و دیگری کتابی نحیف و لاغر از فیلسوفی فربه: (نیچه ). قرارم با خودم این بود که قصه ای ناتمام از سالها پیش را تمام کنم و اینجا بگذارم تا بتوانم از دور نگاهش کنم و ضعف و قوتش را در اینه دیگران ببینم اما چند روزی ست که عجیب نافرمانی میکند ذهنم و همراهی نمیکند دلم.راستش کمی هم ذهنم درگیر این تحول اقتصادی ست که رییس جمهور میخواهند اجرا کنند و پارلمان جلویش درامده و تلویحا گفته مبنای کارشناسی ندارد! حالا شما فکر کنید ،لایحه ای در این سطح! در سطح کلان مملکت! آنهم از سوی اولین مسول اجرایی کشور میرود برای پارلمان و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

1.    آمده بودم حرفی دیگر دراندازم و قصه ی دیگری آغاز کنم اما چند نظر و کامنتی که در مطلب پیشین آمده بود و نه خوشایند بود و نه در حد دوستان ندیده و ناشناخته اما محترم این بلاگ ، سبب شد تا چند نکته را با کما ل بی میلی بنویسم تا بلکه احترام یاران این بلاگ محترم تر بماند و نظراتشان از طعن طاعنان بی افسار که نه شهامت دارند و نه شجاعت که ردی و نامی از خودشان باقی بگذارند در امان باشد.

 2.    نه سر این دارم که کسی را اندرز دهم و نه قصد دارم کلاس اخلاق باز کنم  و با اینکه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

 

سلام.من عاشق شدم.يکی رو دوست دارم.اصلا فکر نميکردم که دوباره بتونم عاشق بشم.خيلی دوستش دارم وحالا رو ابرا راه ميرم.اميدوارم تو هم يه روز عشقتو پيدا کنی.برات زندگی خوبی ارزو ميکنم.

 

۱.دو سال يا بيشتر بود که فقط حال و احوال ميکريم و بعد از مدتها همين چند خط را برايم گذاشته بود .خب البته ربطی هم وجود نداشت که بيشتر از اين بگويد يا بنويسد.به جز خاطرات خوب چيز ديگری نبود بينمان و همان اوائل هم تنها يک سلام و عليک بود انهم از ميان سيم و نور و موج و ذرات الکترونيکی و دکمه های کيبرد!...خلاصه که مصيبت عظمايی بود يک سلام و يک جواب سلام.ولی شکر که اين رفاقت و مهربانی ختم به مصيبت نشد!

۲.سال ۷۷ بود يا ۷۸ خوب به ياد ندارم.زمستان تنها به نام امده بود و از برف و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 دیروز نیچه خوانی ! داشتیم!  واز دیروز تا حالا به این چند جمله ی نیچه فکر میکنم :

*ايرانيان راستگوترين و راست تيرانداز ترين قوم تاريخ اند.

*خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند.

*تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی.

 

پ.ن: اینکه کدام برای بالیدن است و کدام برای لالیدن! و کدام برای خندیدن به عهده دوستان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

برادر زاده خانم سنگ شیر را دزدیدند!..کجا؟ اتلانتا؟ فیلادلفیا؟ لوس انجلس؟ واشنگتن؟میامی؟ نیومکزیکو؟...نه..همین جا در پایتخت خودمان، در همین تهرانی که کثافت از سرو رویش می بارد و ما دو دستی حال میکنیم...،در همین بیخ گوشمان!...جلوی چشممان، ...چشممان روشن! راستی انتخابات و کباب فراموش نشود!!!!

 دختر کوچک و 9 ساله ی برادر خانم سنگشیر را دزدیدند...کی؟  شب؟ نصفه شب؟ دم غروب؟...نه...سرصلاه ظهر! میان روز روشن! وقتی همه مان سر به هواییم...وقتی همه امان اخلاق را تف میکنیم..وقتی راه مغز و قلبمان از جیبمان میگذرد...وقتی زرنگ!!میشویم و گوش همدیگر را میبریم و التماس دعا هم داریم....وقتی مثل کودن ها و احمق ها زیر اب همدیگر را چنان میزنیم که تبر ریشه را نمیزند.... دختر کوچک و 9 ساله ی برادر خانم سنگشیر را دزدیدند!...شلوارت را بکش روی چکمه ات خانم! شهر هرت که نیست! اینهم یک تذکر! اضافه شود به امار!..پاچه خانم امد پایین..امنیت رفت بالا...انتخابات فراموش نشود!...

 دخترک 9 ساله را از میان خیابان دزدیدند انهم وقتی که پایش را میگذارد بیرون از مدرسه ای که رفته بود درس ادم بودن یاد بگیرد. یعنی اقای دزد مدرسه نرفته بود؟....راستی شما به کی رای میدهید؟

مادر دخترک اشکش بند امده، پدر زبانش!....کسی زنگ نمیزند!...یعنی کجاست دخترک 9 ساله امشب!!!؟؟؟ برادر زاده ی خانم سنگشیر چه میخورد امشب؟ کجا میخوابد؟ اصلا میفهمد که دزدیده شده یا نه؟..کجاست دخترک؟...سرت را بالا نینداز. قیافه ات را الکی مثل ادمهای فهمیده و درد کشیده نکن ..اگر یکی از نزدیکان تو بودند چه میکردی؟...حتما باید سرت بیاید تا بفهمی درد یعنی چه؟ حتما باید سرت را بزنند به دیوار واقعیت که مغزت بیاید میان دهانت و مغزت را مزه مزه کنی؟...دماغت سربالاست کافی نیست؟ حالا برو زیر اب یکی را بزن ... بزن که حالت جا بیاید... زیر اب آبرو که زده شد بگذار زیر اب همه چی زده شود ... راستی چند بار چلوکباب میدهند برای انتخابات؟؟ چند پرس؟

حالم خراب است... دختر کوچک و 9 ساله ی برادر خانم سنگشیر را دزدیدند...خداییش. اگر بچه خواهر یا برادر من و تو بود چه؟ اگر بچه من بود چه؟ بچه تو بود  چه؟

 ذهنم پر از حرف های سیاه و تلخ است...دلم اشوب است.... میخواهم استفراغ کنم...لطفا همه استفراغ کنند.همه با هم!.. رای هم که  میدهیم...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |