تبليغاتX
از این زاویه

 

تب دارد اما رنگش نپریده و من کسی را میشناسم که رنگ پریده است بدون هیچ تبی و این شان انسانهای فرا دست و فرو دست است!...تب دارد و سرما دوره اش کرده است ان هم به دوره ای که من بهار را نفس میکشم و او زمستان را

...به کجا نگاه میکند؟ یاد دیروزها او را میبرد ایا ؟ افسون فرداها میخواند او را ایا؟ هیچ سر به زیر نبوده به زندگی!...هیچ ارام نداشته..هیچ قرار نگرفته...زندگی که گردن فرازی کرده ،او بیشتر افرشته گردنش را! روزگار که بد مستی کرده،او بیشتر مستانه گفته است و رفته است،سرنوشت که بازیش گرفته او خود کارگردانیش کرده است، اقبال که نا مساعد شده او خود اقبال را مدد رسانده است...و حال تب دارد بی هیچ رنگ پریده ای!

با خودم میگویم: تبی اینچنین چه میکند من را ایا؟ و میشنوم: سر شب تب،دم صبح مرگ!....فرودستی ام از همینجا پیدا!

نمیدانم ،شاید که پشت به کوه دارد،پشت لبخندش که لاله زاری ست ،دور نیست که پشت پلکهایش شبنم نشسته باشد و شبنم چه نمیکند با تب؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |