وارد آبادی که میشدی گرچه همه از سادات بودند اما فقط پیرمرد را "آقا" صدا میکردند. پیرو جوان، هم انکه هم نسل خودش بود و هم جوان ترها کمتر پیرمرد را با نام خودش میشناختند و "آقا" تنها کلمه ای بود که نامبرش میکردند. اقا سید علی اکبر ابوی" آقا "درس خوانده ی حوزه و مکتب خانه بود و میان شهر و ابادی عزت و احترام کم نظیری داشت.اهل کتاب و قران و منبر و محراب بود.حسن خلق و رفتارش به شهادت پیرمردان و زنانی که یادی از او در خاطر داشتند همانند جدش امام حسن بود و صبر و تحمل و مدارایش بسیار بیشتر از همسرمحترمش سیده حلیمه خانم بود که اهل ابادی همیشه ابروانش را گره خورده دیده بودند(همان که به آقا رسیده بود) .جدیت در رفتار و صلابت در گفتاربه اضافه کم گویی و گزیده گویی سیده حلیمه خانم را به گونه ای در چشم و دل اهل ابادی نشانده بود که خرد و کلان احترامش میکردند.چادر سورمه ای رنگ قجری اش همواره روی سرش بود و جانمازش کنار دستش.نماز اول وفتش تا روز اخرزندگی ترک نشد .آقا سید علی اکبر و سیده حلیمه خانم به روایتی 9 و به روایتی 11 فرزند داشتند که همگی یا سر زا رفتند و یا به ماهی نکشیده میان طشت مسی غسلشان میدادند و به سینه ی خاک سپرده میشدند.از نذر و نیاز و دعا و ثنا البته هر دو روی گردان نبودند و داغ فرزندان را به حکم تقدیر و قسمت پذیرا بودند. تا اینکه در همان سالی که سلسله قجر به کودتای سید ضیا و رضاخان شصت تیر طومارش پیچیده شد خداوند پسری نصیبشان میکند که از همان بدو تولد با انکه اقا سید علی اکبر پشت قران نام فرزند را سید حسین نوشته بود اما "اقا" صدایش زدند و "اقا" برای همیشه در ذهن و دل مردم آبادی ماند و هیچ کس از نام او نپرسید و تو گویی روش ومنش زندگی پیرمردنیز به شیوه ای بود که "آقا" زیبنده ترش بود آنهم در آبادی که همه از سادات بودند اما فقط پیرمرد را "آقا" صدا می زدند.
دوباره سفر..دوباره جاده...همیشه میخواند چیزی مرا..اما این بار میروم که غبار روبی کنم اززیباترین خاطرات دوران کودکی،شیرین ترین لحظات نوجوانی،...دوباره سفر...سفر که نه اما میروم که یادم بیایید ادمها وقتی متولد میشوند می میرند!...میروم که خودم را دوره کنم...یادهای نشسته بر یال سرکشی های زندگی را جمع کنم...می روم که فراموش نکنم ادمها تا هنگامی زنده اند که خاطراتشان هنگامه بر پا میکند...میروم تا در کنار پیرمردی باشم که تمامی خاطرات شیرین من گره خورده به ابروان ظاهرا گره خورده ی اوست... میروم تا دست میان دست پیرمردی بگذارم که دستانش به روزگاری نازنین دستانی بود که تجربه کرده بودم و انگشتانش با اشاره ی "بخوان" من را به خواندن و نوشتن ترغیب کرده بود...میروم تا ببینم زانوان پیرمردی که به روزهایی دور مقتدر میشدم به هنگام نشستن بر ان، از چه رو رنگ ندارد..رگ ندارد..خون ندارد ...رمق ندارد...توان ندارد...جان ندارد...میروم تا به چشمان پیرمرد نگاه کنم و همه خاطراتم را یکجا صید دوباره کنم..نمیدانم پیرمرد من را میبیند یا نه ...چشم بسته است این روزها...ولی ملالی نیست چرا که ادمها از پشت پلک های بسته نیز انجه را دل امر میکند میبینند و حتی شفاف تر و من میدانم که پیرمرد دوست دارد من را ببیند.
آدم چيه؟ آدم كيه؟ آدمي يعني چي؟ حيوان ناطق؟ اي بابا اين كه ديگه قديمي شده. حيوان با فكر؟ تو هم كه حرف روشنفكرها رو ميزني، حيوان با احساس؟ همين حرفهاس كه بدبختتون كرده، حيوان؟ … حيوان؟ …حيوان؟
===================================
خواهرم يعني محبوبه سرزا رفت و بچهشم بعدش و شوهرش يعني آقا عزت هم بعدتر. فك و فاميل همه با ماشينهاي آخرين مدل اومده بودن سرخاك و بدجوري نك و نال ميگردند. آقا عزت پايين خاك محبوبه نشسته بود و به عكس سياه و سفيد و سرلخت خواهرم زل زده بود. هر چي بهش گفتن بابا خوبيت نداره عكس سرلخت زن مسلمون و مياري تو جمع و مرده تنش تو گور ميلرزه و اين حرفها به خرجش نرفت كه نرفت. آقا عزت با همه فرق داشت، با تمام كساني كه من تا به حال ديده بودم تفاوت ميكرد... يه جوري بود كه هيچ كس نميتونست درك كنه يا بفهمه، راستش هيچ كس اونو آدم حساب نميكرد نه خانوادهء خودش نه دوست و رفيقاش و نه خانوادهء ما. فقط يه نفر تونسته بود آقا عزت و درك كنه و اونم محبوبه بود. بابام يعني حاجي آقا دو دستي خاك ميريخت روسرش و عزيز يعني مادرم هنوز بهوش نيومده غش ميكرد. حاجي ميزد توي سرش و بد و بيراه بود كه نثار عزت ميكرد. اما عزت اصلا انگار توي اين دنيا نيست، عزت غرق چشمهاي محبوبه بود. حاجي همان طور