تبليغاتX
از این زاویه

 

 این روزها مثنوی میخوانم .دفتر دوم مثنوی

 (دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیر دیگر)

دزدکی از مار گیری مار برد...............زابلهی آن را غنیمت میشمرد

وارهید ان مارگیر از زخم مار.............مار کشت آن دزد او را زار زار

مارگیرش دید پس بشناختش.................کفت از جان مار من پرداختش

در دعا میخواستی جانم ازو...................کش بیابم مار بستانم از او

شکر حق را کان دعا مردود شد..............من زیان پنداشتم و ان سود شد

بس دعاها کان زیانست و هلاک............وزکرم می نشنود یزدان پاک

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

1.همه چیز زود میگذرد. انگاری همین دیروز بود .حالا چند روز دیگر باید بروم چهلم پیرمرد.آدم باورش نمیشود .مرگ نه تنها هر لحظه شاید ما را به آغوش بکشد بلکه زود هم شاید فراموش شویم. نمیدانم سنگ قبر را سفارش داده اند یا نه. دوست داشتم نوشته ی سنگ قبر را مینوشتم ولی فی الواقع حوصله ندارم. گفته بودیم همه خرج شام و پذیرایی را بدهند به آدم های مستحق ولی بستگان نزدیک موافقت جدی نکردند.ای کاش اینطور میشد.

2.دو  روز قبل روز  مادر هم  بود . وقت نکردم به مادر زنگ بزنم حتی. از دست خودم ناراحتم. حالا هم که میخواستم تلفن بزنم خبر دار شدم که رفته است سفر. عجب فرزندانی هستیم ما.

3.از دیشب تا حالا یک ریز مثنوی میخوانم. مثنوی خواندم گرفته است. اما شعر حافظ میان ذهنم میرقصد :

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است ...  کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم  ....     سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر میشکند.....تکیه ان به که براین بحر معلق نکنیم

*فکرکنم ابیاتش را جا به جا نوشتم. هوش و حواس نیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

چشم بر هم نگذاشته ام تمام شب را.  پلک نزده ا م. نفس به نفس مردم را میدیدم. امروز را مرور میکردم.حالت تهوع دارم. سیگار و گرسنه گی.  آمار کثیف ترین درسی بود که میخواندم. ما کجای آماریم؟ من کجا بودم؟ تو کجا بودی؟ مادر من کجا بود؟ پدر و برادرت کجای امار بودند؟ راستش من فقط به این فکر میکنم که بازی بزرگ تر از رویاهای کوچک من و تو  بود.حتما خدا بهتر میداند.و خدا همیشه بهتر میداند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه!

و چتری از سرنیزه...و تو نمیدانی و ندیده ای اسمانی را که از ان کلاغ های مرده ی سیاه می بارد...کلاغ های مرده ی سیاه رگبار کلاغ های مرده ی سیاه که بگیرد...شام اهل جهنم سور میشود .....و دلم میخواهد که ببارد ..همیشه ...مثل همیشه ی حالا ...کلاغ های مرده ی سیاه بر سر مردمانی که سیاه ترند و شوم تر... بوف کور هدایت کور است...نمیبیند همه کثافت ها را... من "بوف" بینایی دارم..مغزت را حرام نکن،"بوف" گاهی بینا میشود... ... من "بوف" بینایی دارم... سیاه تر از حضرت هدایت،...اما مثل اهل بهشت هنگام بدرود نیز تو را درود میگویم!... گرچه میان دلم کثیف ترین ناسزاها را نثار خودم می کنم برای این ریاکاری... اما تو اخلاقی باش..اخلاقی بمان و برای ادمهایی چون من جهنم ارزو کن،ارزو کن خدا به زمین گرمم بزند،تمام عقده های خودت را حراج سکوتی که در برابرت دارم کن، ولی فراموش نکن که کسی نمیداند وتونمیدانی،او نمیداند،ما نمی دانیم,  و کسی که پست و مقام و میز دارد نمیداند، و کسی که پول و ثروت دارد نمیداند... ولی تو حواست باشد حضرت جناب اخلاق پاک و منزه و ....  شاید فاحشه ترین ها مقرب ترین ها باشند..تو فقط حواست باشد..مرگ نزدیک است... از رگ گردن نیز...

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |