تبليغاتX
از این زاویه

 

راستی به نظر شما آدم متظاهر و ریاکار چقدر میتونه کثیف باشه و چقدر میتونه کثیف کاری کنه و چقدر میتونه فاسد کنه همه چیزو...واقعا شما وقتی یه ادم اینجوری بیبینین دلتون میخواد سرتون رو به کجا بکوبین؟

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

.خانه ای که پنجره ندارد یا درش باید همیشه چهارطاق باز باشد یا

عاقبت دفترش یسته و خودش شکسته میشود

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه!

 الف:هزارن سال نیز که بگذرد از مرگ/ اما هر بار که می آید ادم را غافلگیر میکند. و ما دوباره غافلگیر شدیم به شبی که همه چیز گرد امده  بود تا جشنی متولد شودو خاطره ای بازخوانی شود و یاد هایی زنده شوند و به ناگاه همه چیز کن فیکون میشود..باز مثل صاعقه امد مرگ. باز هم بی خبر. باز هم غافلگیر شدیم.و لبخندها ماسید بر لب،بغض ها به ناگاه سر براورده به اشک مینشینند و تا صبح باران می بارد.

 

پ: من حوصله هر کسی را ندارم اما همیشه حوصله نرگس را داشتم. برای همین همیشه از حال و احوالش باخبر میشدم. از اینکه میدیدم دختری اینچنین تشنه ی دانستن و خواندن و بزرگ شدن است ذوق زده میشدم . نه اینکه نرگس تنها باشد و دیگرانی نباشند اما مثل نرگس کیمیایند در جامعه ما و تازه باشند من کجا میتوانستم پیدایشان کنم؟ و حالا شده بود دوست ما. یعنی دوست من.  میگویم: " زندگی، نرگس می اید؟" زندگی میگوید: " می اید" بلند میشویم و با ماشین میرویم دنبال نرگس که این ادم سربه هوا حیران نشود میان خیابان و ماشین ها برایش بوق نزنند!!  میرویم سر قرار. مثل همیشه نیم ساعت دیر میکند. از بالای پل عابر پیاده که عبور میکند من میبینمش. به زندگی میگویم" اوناهاش" میروم جلوتر. نرگس می اید. با قدی بلند/ روسری که تقریبا به سر نداشت/ و ارایشی که زیباترش کرده بود از همیشه. موهای فری که کمی روشن بود و لبخندی که بی ریا همیشه تو را میهمان میکرد.  با زندگی روبوسی میکند. با هم دست میدهیم و میگویم: " چه خوشگل شدی"  میگوید: " شدم؟؟"  و اینه را در میاورد و به خودش نگاه میکند و ریز ریز با زندگی میخندند. میگویم: " خوشگل شدی و اگر باور نمیکنی بزار پیاده ت کنم تا ببینی چند تا کشته مرده میزاری رو دست پزشکی قانونی امروز" با هم میخندیم. به خانه میرسیم. اول میرود سراغ کتابخانه و هنوز یک به دو نرسیده  سوال میکند: " تازه چی خوندی؟" خنده ام میگیرد. برای اینکه تازه چیزی نخوانده ام اما کتابی را شش ماه است که در دست دارم. اسمش را میگویم "تاریخ روشنفکری غرب" میخندد که " ای بابا اینو که سه ماه پیش هم داشتی میخوندی" نرگس روز به روز میخواند! هفته به هفته نو میشد! نرگس همیشه جدید بود برای من و برای ما و من با اینکه حوصله ادمیزاد ندارم اما حوصله نرگس را همیشه داشتم. انروز حرف زیاد زدیم از همه چیز از همه جا از رویاهای نرگس تا وافعیت های زندگی اما میان کلامش چیزی را پنهان میکرد. غمی بود میان چهره ی پر اب و رنگش. پشت چشمانش که بر ق میزد رودی از غصه روان بود.زیاد نمیرویم به سمت اینکه بخواهیم بگوید، چرا که خود میدانست کجا بگوید یا نه.زیاد گپ میزنیم. شوخی میکنیم.میخندیم.سه تایی مینشینیم روی تخت.خیلی تلاش میکنم تا رویاهایش را کمی به واقعیت زندگی نزدیک کنم. شام میخوریم و نرگس باید برود خانه یک دوست. اصرار میکنیم که بماند اما میگوید که ان دوست به او نیاز دارد،پس میرود! من و زندگی او را میرسانیم. همه راه را میخندیم و همه راه او از ما معذرت خواهی میکند.قول میگیرم که زود به زود به ما سر بزند اما میدانستیم که این کار را نمیکند برای اینکه اصلا حواس ندارد و کارهای مهمتر دارد. ادمهایی که باید به انها برسد! ادمهایی که یکی با مرگ جسمی دست و پنجه نرم میکند و دیگری با مرگ روحی! نرگس میرود و سال نو میشود شبی که ما راهی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |