تبليغاتX
از این زاویه

 الف:هزارن سال نیز که بگذرد از مرگ/ اما هر بار که می آید ادم را غافلگیر میکند. و ما دوباره غافلگیر شدیم به شبی که همه چیز گرد امده  بود تا جشنی متولد شودو خاطره ای بازخوانی شود و یاد هایی زنده شوند و به ناگاه همه چیز کن فیکون میشود..باز مثل صاعقه امد مرگ. باز هم بی خبر. باز هم غافلگیر شدیم.و لبخندها ماسید بر لب،بغض ها به ناگاه سر براورده به اشک مینشینند و تا صبح باران می بارد.

 

پ: من حوصله هر کسی را ندارم اما همیشه حوصله نرگس را داشتم. برای همین همیشه از حال و احوالش باخبر میشدم. از اینکه میدیدم دختری اینچنین تشنه ی دانستن و خواندن و بزرگ شدن است ذوق زده میشدم . نه اینکه نرگس تنها باشد و دیگرانی نباشند اما مثل نرگس کیمیایند در جامعه ما و تازه باشند من کجا میتوانستم پیدایشان کنم؟ و حالا شده بود دوست ما. یعنی دوست من.  میگویم: " زندگی، نرگس می اید؟" زندگی میگوید: " می اید" بلند میشویم و با ماشین میرویم دنبال نرگس که این ادم سربه هوا حیران نشود میان خیابان و ماشین ها برایش بوق نزنند!!  میرویم سر قرار. مثل همیشه نیم ساعت دیر میکند. از بالای پل عابر پیاده که عبور میکند من میبینمش. به زندگی میگویم" اوناهاش" میروم جلوتر. نرگس می اید. با قدی بلند/ روسری که تقریبا به سر نداشت/ و ارایشی که زیباترش کرده بود از همیشه. موهای فری که کمی روشن بود و لبخندی که بی ریا همیشه تو را میهمان میکرد.  با زندگی روبوسی میکند. با هم دست میدهیم و میگویم: " چه خوشگل شدی"  میگوید: " شدم؟؟"  و اینه را در میاورد و به خودش نگاه میکند و ریز ریز با زندگی میخندند. میگویم: " خوشگل شدی و اگر باور نمیکنی بزار پیاده ت کنم تا ببینی چند تا کشته مرده میزاری رو دست پزشکی قانونی امروز" با هم میخندیم. به خانه میرسیم. اول میرود سراغ کتابخانه و هنوز یک به دو نرسیده  سوال میکند: " تازه چی خوندی؟" خنده ام میگیرد. برای اینکه تازه چیزی نخوانده ام اما کتابی را شش ماه است که در دست دارم. اسمش را میگویم "تاریخ روشنفکری غرب" میخندد که " ای بابا اینو که سه ماه پیش هم داشتی میخوندی" نرگس روز به روز میخواند! هفته به هفته نو میشد! نرگس همیشه جدید بود برای من و برای ما و من با اینکه حوصله ادمیزاد ندارم اما حوصله نرگس را همیشه داشتم. انروز حرف زیاد زدیم از همه چیز از همه جا از رویاهای نرگس تا وافعیت های زندگی اما میان کلامش چیزی را پنهان میکرد. غمی بود میان چهره ی پر اب و رنگش. پشت چشمانش که بر ق میزد رودی از غصه روان بود.زیاد نمیرویم به سمت اینکه بخواهیم بگوید، چرا که خود میدانست کجا بگوید یا نه.زیاد گپ میزنیم. شوخی میکنیم.میخندیم.سه تایی مینشینیم روی تخت.خیلی تلاش میکنم تا رویاهایش را کمی به واقعیت زندگی نزدیک کنم. شام میخوریم و نرگس باید برود خانه یک دوست. اصرار میکنیم که بماند اما میگوید که ان دوست به او نیاز دارد،پس میرود! من و زندگی او را میرسانیم. همه راه را میخندیم و همه راه او از ما معذرت خواهی میکند.قول میگیرم که زود به زود به ما سر بزند اما میدانستیم که این کار را نمیکند برای اینکه اصلا حواس ندارد و کارهای مهمتر دارد. ادمهایی که باید به انها برسد! ادمهایی که یکی با مرگ جسمی دست و پنجه نرم میکند و دیگری با مرگ روحی! نرگس میرود و سال نو میشود شبی که ما راهی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

"زینب از همون روز مچاله شد." اینو گفت و رفت سوارماشین شد. یه نگاه تو ایینه ماشین به خودش انداخت و دست کرد تو کوله ی سبز رنگش و رژ لب نارنجی رو در اورد و کشید رو لبش.حرکت دستش مثل نقاشی بود که قلمو دست گرفته و نقاشی میکنه.چند بار که رژ رو لبش سر داد دوباره ذل زد به ایینه و لبش رو به هم فشار داد تا رنگ تند رژنارنجی کمی ملایم بشه.همیشه از این لحظه لذت میبردو شاید هم برای همین بود که هیچ وقت از رژ لب غافل نمیشد و حتی وقتی میخواست بخوابه هم رژ میزد. البته تو خونه کمی سخت بود چون مدام باید غرغرهای یک پیرزن و نگاه های چپ چپ یه پیرمرد رو که به یکیشون میگفت مامان و به یگی میگفت بابا  تحمل کنه. " از شکم ننه شون که بیرون اومدن ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

آرمینه

          گوشهايم زنگ مي‌زنند . زنگ مي‌زنند.  دست به ديوار از پله‌ها پايين مي‌آيم. از راهرو مي‌گذرم و در را باز مي‌كنم. مردي كه جلوتر ايستاده است از آن چند نفر ديگر. نمي‌شنوم چه مي‌گويد. مي‌پرسم. «سر كيسيان، منزل سركيسيان». مي‌پرسد از من و پوشه‌اي را كه زير بغل دارد ورق مي‌زند و دوباره مي‌پرسد. به در تكيه مي‌دهم و دقت مي‌كنم «چي»؟! .«سركيسيان»، ارمني هستي شما، آرمينه داريد. درآمده‌ام كه «آهان مادام اينا، در بغلي» چرخيد و به سمت در خانهء مادام رفت. موسيو و پسرش آلبرت بيرون رفته‌اند، نيم‌ساعت پيش ديدمشان. مرد زنگ زد. آرمينه در را باز كرد. مرد سرش را به زير انداخته است. با ريشش بازي مي‌كند و حرف مي‌زند . آرمينه را مي‌بينم كه جلوي در به ديوار تكيه داده. مادام هم بيرون مي‌آيد. مرد حرف میزند وقد آرمينه كوتاه مي‌شود مرد حرف میزند و صورت ارمینه سفيد می شود ،مرد حرف مزند رنگ ارمینه میشود  مثل مهتاب... مادام دستي به زير بازوي دخترش مي‌گيرد . آرمينه گريه مي‌كند و رها مي‌شود روي زمين، روي آسمان.

 مرد با گروهش و ماشين ارتشي‌شان مي‌رود. شنيدم كه گفت:  «جنگ است ديگر» و به آرمينه گفت: «همسر شما» و آرمينه با بعض رساند كه نامزدش. كرخم. پشت در نشسته‌ام.

                                                      ***

بايد از روي پشت‌بام خودمان به بام خانه مادام بپرم. نيم‌طبقه‌اي مي‌شود . موسيو به  ساندويچي‌اش رفته است، آلبرت پيانو مي‌زند. آرارات سركار است، مادام سبد به دست  ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

سال های اول دهه هفتاد بود به گمانم .اولین بار میان کلاس درس مکاتب جامعه شناسی من را دیده بود. یعنی خودش اینطور میگفت .ریش بلند کرده بودم. بچه ها میگفند شده ام شکل مارکس.شاید هم برای همین بود که  استاد پایش را کرد میان یک کفش که تو باید  بخش مربوط به حضرت مارکس را کنفرانس بدهی. سیگاری هم شده بودم. دست کردم میان جیب بارانی سرمه ای رنگی که  چند روز پیش از یک جوانک معتاد نزدیک مخبرالدوله "بز خری" کرده بودم. طفلی خمار بود. ولی جنس بارانی حرف نداشت.آلمانی بود.گفته بود شش هزارتومان و من هزار و دویست تومان بیشتر نداده بودم. دزدی بود. زل زده بود به چشمان من. تمرکزم را به هم میریخت. هر بار چشمانم را دور میدادم به همه جای کلاس. دستش را زده بود زیر چانه اش. بند دستش را میدیدم. مهتابی رنگ و خوش تراش. لامصب پلک نمیزد.چند جا حسابی موضوع از دستم در رفت. ولی سرهمش کردم. تمام که شد ،نوبت سوال و جواب رسید. گه ترین بخش کنفرانس های درسی. بعضی ها که به طور عظمایی گیج بودند و بعضی هم بدشان نمی آمد با چند تا سوال خودی نشان بدهند. خصوصا آن روز که تعداد خانم ها کم نبود. همه را ساده دست به سر کردم.این یکی را حفظ بودم دیگر. شب و روز خواندن و یادداشت کردن خلاصه کاری کرده بود که به سادگی هم کلاسی های خودم را دور بزنم .تمام شده بود دیگر." سوالی نیست؟" سرم را چرخاندم به همه جای کلاس. خبری نبود .دست بردم بارانی را از روی صندلی بردارم که دستش رفت بالا. تا آرانجش از زیر چادر امد بیرون . مثل صاعقه بود .همانطور زیبا و ناگهانی .هیجان و ترس را با هم روانه دل آدم میکرد. " لامصب حالا نمیشد سوالت را نگه داری برای خودت....حتما باید انگشت نشانمان کن جلوی خلق ا...خب همه میفهمند دختری که جواب سلام خودش را هم نمیدهد ..دختری که درودیوار دانشکده پلک نمیزنند ،بودن و حضورش را و تا هست چشمانی دنبالش میکنند ،یعنی چه که حالا سوال هم دارد؟ یعنی چه که حالا زل زده به مجسمه ی کارل مارکس؟ ) دستش هنوز بالا بود.سرم امد پایین" بفرمایید" ..صدایی نیامد .."گفتم بفرمایید"...صدایی نبود.تعجب کردم. سرم را کمی بالاتر آوردم.نگاهم  گره خورد به نگاهش. رنگ نداشت! یا اگر داشت من متوجه نمیشدم. نه اینکه مرتبه ی اول بود برایم، نه، بچه پیغمبر هم نبودم ولی این یکی تفاوت میکرد. "بله حتما" . سوالش خدا را شکر به کنفرانش ربط نداشت ولی نمیدانستم و یادم نمی آمد "بله حتما" را چرا گفته بودم! قضیه بر عکس هم نبود زیاد.ولی میشد "بله" را نگفت و یک عمر راحت زندگی کرد.انروز که از کلاس امده بودم بیرون منتظرم بود. اعتناء نکردم. یعنی حرفی نداشتم. بعدها گفته بود که کلی خندیده بود از حرکت انروز من. ولی روزهای دیگر قضیه همانجور پیش نرفت.گاهی با هم خندیده بودم و گاهی من به او  و گاه او به من. ظاهرش اینگونه بود و هیچ نمیدانستم که هستی بی ریا همه چیز من را به خنده گرفته است. از همان "بله حتما" شروع شد.دست نویس ها ی من را گرفته بود .بعد از مارکس همیشه میگرفت. دست نویس هایی که شاید هیچ کس به جر خودم سر در نمی اورد که چه خط و ربطی دارند به هم. اما او میگفت هم خطش را میداند و هم ربطش را! و میدانست. ارام ارام عادت میکردیم به هم. من به دلبری ها و ناز و اداهای او و او به قول خودش به حرف های بی دروپیکر من. من عاشقانه میخواندم و مینوشتم و او عاقلانه نگاهم میکرد.دختر حاجی بود. من  هم کارگر زاده. نادر میگفت که افتاده ام میان کندوی عسل .سعید ریز میخندید که " اره ولی به شرط اینکه طاقت نیش رو هم داشته باشه"   حواسم بود به تیکه و طعنه هایشان..من اینجور میگفتم انروزها و شاید بهتر بود میگفتم پیغام ها!.  خوب حواسم بود. زیر بنا و روبنا .فاصله های طبقاتی ،پایگاه اجتماعی، همه را میدانستم. مثل قصه های عبا س، پسر دایی تقی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |