تبليغاتX
از این زاویه

 

وارد آبادی که میشدی گرچه همه از سادات بودند اما فقط پیرمرد را "آقا" صدا میکردند. پیرو جوان، هم انکه  هم نسل خودش بود و هم جوان ترها کمتر پیرمرد را با نام خودش میشناختند و "آقا" تنها کلمه ای بود که نامبرش میکردند. اقا سید علی اکبر ابوی" آقا "درس خوانده ی حوزه و مکتب خانه بود و میان شهر و ابادی عزت و احترام کم نظیری داشت.اهل کتاب و قران و منبر و محراب بود.حسن خلق و رفتارش به شهادت پیرمردان و زنانی که یادی از او در خاطر داشتند همانند جدش امام حسن بود و صبر و تحمل و مدارایش بسیار بیشتر از همسرمحترمش سیده حلیمه  خانم  بود که اهل ابادی همیشه ابروانش را گره خورده دیده بودند(همان که به آقا رسیده بود) .جدیت در رفتار و صلابت در گفتاربه اضافه کم گویی و گزیده گویی سیده حلیمه خانم را به گونه ای  در چشم و دل اهل ابادی نشانده بود که خرد و کلان  احترامش میکردند.چادر سورمه ای رنگ قجری اش همواره روی سرش بود و جانمازش کنار دستش.نماز اول وفتش تا روز اخرزندگی  ترک نشد .آقا سید علی اکبر و سیده حلیمه خانم به روایتی 9 و به روایتی 11 فرزند داشتند که همگی یا سر زا رفتند و یا به ماهی نکشیده  میان طشت مسی غسلشان میدادند و به سینه ی خاک سپرده میشدند.از نذر و نیاز و دعا و ثنا البته هر دو روی گردان نبودند و داغ فرزندان را به حکم تقدیر و قسمت پذیرا بودند. تا اینکه در همان سالی که سلسله قجر  به کودتای سید ضیا و رضاخان شصت تیر طومارش پیچیده شد خداوند پسری نصیبشان میکند که  از همان بدو تولد با انکه اقا سید علی اکبر  پشت قران نام فرزند را  سید حسین نوشته بود   اما "اقا" صدایش زدند و "اقا" برای همیشه  در ذهن و دل مردم آبادی ماند و هیچ کس از نام او نپرسید و تو گویی روش ومنش زندگی پیرمردنیز به شیوه ای بود که "آقا" زیبنده ترش بود  آنهم در آبادی که همه از سادات بودند اما فقط پیرمرد را "آقا" صدا می زدند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

دوباره سفر..دوباره جاده...همیشه میخواند چیزی مرا..اما این بار میروم که غبار روبی کنم اززیباترین خاطرات دوران کودکی،شیرین ترین لحظات نوجوانی،...دوباره سفر...سفر که نه اما میروم که  یادم بیایید ادمها وقتی متولد میشوند می میرند!...میروم که خودم را دوره کنم...یادهای نشسته بر یال سرکشی های زندگی را جمع کنم...می روم که فراموش نکنم ادمها تا هنگامی زنده اند که خاطراتشان هنگامه بر پا میکند...میروم تا در کنار پیرمردی باشم که تمامی خاطرات شیرین من گره خورده به ابروان ظاهرا گره خورده ی اوست... میروم تا دست میان دست پیرمردی بگذارم که دستانش به روزگاری نازنین دستانی بود که تجربه کرده بودم و انگشتانش با اشاره ی "بخوان" من را به خواندن و نوشتن ترغیب کرده بود...میروم تا ببینم زانوان پیرمردی که به روزهایی دور مقتدر میشدم به هنگام نشستن بر ان، از چه رو  رنگ ندارد..رگ ندارد..خون ندارد ...رمق ندارد...توان ندارد...جان ندارد...میروم تا به چشمان پیرمرد نگاه کنم و همه خاطراتم را یکجا صید دوباره کنم..نمیدانم پیرمرد من را میبیند یا نه ...چشم بسته است این روزها...ولی ملالی نیست چرا که ادمها از پشت پلک های بسته نیز انجه را دل امر میکند میبینند و حتی شفاف تر و من میدانم که پیرمرد دوست دارد من را ببیند.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

آدم چيه؟ آدم كيه؟ آدمي يعني چي؟ حيوان ناطق؟ اي بابا اين كه ديگه قديمي شده. حيوان با فكر؟ تو هم كه حرف روشنفكرها رو مي‌زني، حيوان با احساس؟ همين حرفهاس كه بدبختتون كرده، حيوان؟ … حيوان؟ …حيوان؟

===================================

خواهرم يعني محبوبه سرزا رفت و بچه‌شم بعدش و شوهرش يعني آقا عزت هم بعدتر. فك و فاميل همه با ماشين‌هاي آخرين مدل اومده بودن سرخاك و بدجوري نك و نال مي‌گردند. آقا عزت پايين خاك محبوبه نشسته بود و به عكس سياه و سفيد و سرلخت خواهرم زل زده بود. هر چي بهش گفتن بابا خوبيت نداره عكس سرلخت زن مسلمون و مياري تو جمع و مرده تنش تو گور مي‌لرزه و اين حرفها به خرجش نرفت كه نرفت. آقا عزت با همه فرق داشت، با تمام كساني كه من تا به حال ديده بودم تفاوت مي‌كرد... يه جوري بود كه هيچ كس نمي‌تونست درك كنه يا بفهمه‌، راستش هيچ كس اونو آدم حساب نمي‌كرد نه خانوادهء خودش نه دوست و رفيقاش و نه خانوادهء ما. فقط يه نفر تونسته بود آقا عزت و درك كنه و اونم محبوبه بود. بابام يعني حاجي آقا دو دستي خاك مي‌ريخت روسرش و عزيز يعني مادرم هنوز بهوش نيومده غش مي‌كرد. حاجي مي‌زد توي سرش و بد و بيراه بود كه نثار عزت مي‌كرد. اما عزت اصلا انگار توي اين دنيا نيست، عزت غرق چشم‌هاي محبوبه بود. حاجي همان طور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

تب دارد اما رنگش نپریده و من کسی را میشناسم که رنگ پریده است بدون هیچ تبی و این شان انسانهای فرا دست و فرو دست است!...تب دارد و سرما دوره اش کرده است ان هم به دوره ای که من بهار را نفس میکشم و او زمستان را

...به کجا نگاه میکند؟ یاد دیروزها او را میبرد ایا ؟ افسون فرداها میخواند او را ایا؟ هیچ سر به زیر نبوده به زندگی!...هیچ ارام نداشته..هیچ قرار نگرفته...زندگی که گردن فرازی کرده ،او بیشتر افرشته گردنش را! روزگار که بد مستی کرده،او بیشتر مستانه گفته است و رفته است،سرنوشت که بازیش گرفته او خود کارگردانیش کرده است، اقبال که نا مساعد شده او خود اقبال را مدد رسانده است...و حال تب دارد بی هیچ رنگ پریده ای!

با خودم میگویم: تبی اینچنین چه میکند من را ایا؟ و میشنوم: سر شب تب،دم صبح مرگ!....فرودستی ام از همینجا پیدا!

نمیدانم ،شاید که پشت به کوه دارد،پشت لبخندش که لاله زاری ست ،دور نیست که پشت پلکهایش شبنم نشسته باشد و شبنم چه نمیکند با تب؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

 

سلام.من عاشق شدم.يکی رو دوست دارم.اصلا فکر نميکردم که دوباره بتونم عاشق بشم.خيلی دوستش دارم وحالا رو ابرا راه ميرم.اميدوارم تو هم يه روز عشقتو پيدا کنی.برات زندگی خوبی ارزو ميکنم.

 

۱.دو سال يا بيشتر بود که فقط حال و احوال ميکريم و بعد از مدتها همين چند خط را برايم گذاشته بود .خب البته ربطی هم وجود نداشت که بيشتر از اين بگويد يا بنويسد.به جز خاطرات خوب چيز ديگری نبود بينمان و همان اوائل هم تنها يک سلام و عليک بود انهم از ميان سيم و نور و موج و ذرات الکترونيکی و دکمه های کيبرد!...خلاصه که مصيبت عظمايی بود يک سلام و يک جواب سلام.ولی شکر که اين رفاقت و مهربانی ختم به مصيبت نشد!

۲.سال ۷۷ بود يا ۷۸ خوب به ياد ندارم.زمستان تنها به نام امده بود و از برف و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

شبی در میانه ی  کویر میرفتم که اسمان کم ستاره نداشت ،سر گذاشته بودم بر شانه های سرد و بخار زده ی شیشه ی اتوبوسی که مسافرانش یا در خواب بودند و یا خود را به خواب زده بودند و چه تفاوت میکرد برای منی که خواب ها را زنده گی میکنم!...راننده هراز گاه چشمی می انداخت میان ایینه . نشسته ام درست پشت سر راننده . صدایی میخواند در نیمه شب. گاه ایرج گاه فرهاد و گاه بدیع زاده ...گویی راننده هر دم دگرگون میشد..با یکی دم میگرفت با دیگری فکری میشد و با ان یکی دستش میرفت میان موهایی که حالا سپیدی اش بیشتر از سیاهی ها یش شده بودند. حنجره ای میسوزد:

شد خزان گلشن اشنایی..............................بازم اتش به جان زد جدایی

 

شاید که غصه دارد،شاید که دلگیر است،شاید گم گشته دارد...جوانی داشته مثل خیلی از ماها و شک ندارم که خاطرخواه بوده است و داشته است و اگر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

میبینی؟ تو را خوانا میخوانم! شفافی خوب..مثل اب..اینه..هوا خط خوردگی هایت کمتر از ان است که فرصت ندهد توو را و دلت را و ذهنت را بخوانم و خوش به حالت...گاهی میبینمت و برای خودم افسوس میخورم که چرا خط خوردگی های من زیاد است" میدانم شاید بگویی که: " نه عزیزم نیست" ولی عزیزم همه ی اینها زندگی ست!..همه اینها یعنی ادمیزاد   ، گاهی هم تو را خط می اندازند..جامعه..زندگی...ادمها..شرایط...و خلاصه تو را خط می اندازند..خط خطی ات میکنند انقدر که برای خودت هم غریبه شوی...ناخوانا شوی...میبنی؟...قضیه یک سرش به ادم وصل است و ان سر دیگر به هزار جا.......اما من با همه خط خطی هایم..گاهی ناخوانا بودنم..تا باشم و تا بتوانم تو را نفس خواهم کشیدو تو برای همیشه خواناترین صفحه کتاب زندگی من خواهی بود.

 و تو از روز تولد "خوانا" بودی که یک روز تو را ، اگر نمیخواندمت ،عیب ناکی چشمان من بود گاه گاه ،وگرنه تو از همان روز که آمدی و متولد شدی "خوانا بودی" پس برای همین یک روز تو را "خوانا" خواندم

 و روزی دیگر " زندگی " خطابت کردم، یک روز تورا "رویا" دیدم و روزی دیگر بیدار و هوشیار تو را همچون "نفس" در کنارخود دیدم ، یک روز که شبش یادم نیست برایت تا صبح نوشتم و روز بعد تا شبش خواندم وتا صبح روز بعد دوره کردم و تا شبی دیگر میان نوشته هایم تو را کاویدم و صبح سومین روز تو را یافتم و تا شب واپسین، تو را رقصیدم که در میانه بودی و بازوان من تو را دوره کرد بود بی هیچ بیش و کم! هم خوابگی واژگان بود با جنونی که جامه شده بود برایم در آن روزها که ترش نشسته بودم و خوش نمیدیدم ایام را،

اولین تولد را یک روزشاید نیمه ابری، به کمترین بهانه ای و به کوچکترین هدیه ای تو را میهمان چشمانم کردم و چشمان تو را سیر شنا کردم در این شهر دود گرفته و خاکستری .یادت هست؟سالی چند گذشته است و ...و حالادوباره میخواهم مبارک باد بگویم روز تولدت را  و برایت سرسلامتی بخواهم و دل پاکیت را شاد باش بگویم و مهربانیت را خجسته باش...

میدانی" زندگی" !

از اینکه "زندگی" خطابت میکنم مقصود دارم،حتی اگر الان هم نداشته باشم میدانم که روزی این  واژه ی ناخوداگاه نشسته بر لبان من، خودآگاه میشود وپرده کنار میرود و می یابم از چه این واژه ،همواره خوابیده است به روی لبان من و تنها به نام تو برمیخیزد. پس "زندگی" خطابت میکنم و میگویمت که بدانی، که از یاد نبری (حتی اگر من از یاد بردم تو از یاد نبری) که من میدانم شاد باش گفتن سال به سال را به کسی که برای من " خوانا ترین" است  ،اما تو چه خواهی کرد با منی که در کنار تو "هر روز متولد میشوم؟ و شاید خط خطی تر و ناخوانا تر؟!

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

طرح يك قصه...برشي از فردا...بخشي از تقدير ادم...كسي چه ميداند..شايد كه به ما هم وحي ميشود!
=====================================================================

صبح زود است. هنوز چشم باز نكرده ام كه خيمه مي زني ميان ذهن ودلم. و اين يعني اينكه در تمام ساعت هاييكه چشم بسته بودم(مثلا خواب) خوابگردانه دست به ديوار حضورت ميكشيدم...كورمال كورمال ميروم جلوي اينه اي كه همه (من) را نشان نميدهد...يعني دلم اينه قدي ميخواهد؟...يعني اينه اي هست كه همه ادم را نشان دهد؟..ان هم بعد از ان نااميدي بزرگ كه سراسر هستي را فرا گرفت و بزرگ ترين اينه را از بلند ترين بام اسمان به زمين انداخت؟.....كينه ـ بيهودگي ـفضا..هوا..سقوط...بي وزني...لذت خرد شدن..تكه تكه شدن..ترس..عشق...نفرت...نبودن...تهوع...جيغ هاي مدام...فرار از قايم باشك هاي عاشقانه...گريز از سردرگمي هاي فيلسوفانه...فريادهاي زاويه دار...خودكشي خاطرات!...هيجان سقوط...دردلذتبخش شدن...سقوط...سقوط...سقوط....سقراط...سقراط...سقراط.....!


ديگر اينه اي نيست.....هست اما قدي نيست! ريز ريز ميشود..تكه هاي متلاشي شده بد جوري مينالند...اما اشك شادي ميريزند...مطمئن نيستم..ولي اينگونه تصور ميكنم...تكه تكه شده اند...بزرگ ترين تكه ها نوك مژگان تو را هم نشان نميدهند....چه سقوط سقراط گونه اي!! عاشقانه و زيركانه ! حالا ديگر تكه هاي ريز ريز شده ي اينه همديگر را ميجويند...نزديك هم كه ميشوند شاعري ميكنند و به هم كه ميرسند دوباره ميميرند(عاشقي)...ولي من دستشان را خواندم....طوطي و بازرگان را سالهاست كه از بر دارم....فهميدم كه چه زيركانه همه را مبتلا كردند به عاشقي و شاعري!.... ...... و حال ديگر من دلم سقوط ميخواهد....افتادن از بامي بلند..خرد شدن..له شدن...دلم ميخواهد كه مغزم را با كوچكترين تكه باقي مانده از زبانم مزه مزه كنم.....دلم ميخواهد پاشيدگي ـ خودم را بچشم!....حالت تهوع دارم...عق ميزنم...باز هم ...چشمهايم بيرون ميزنند....كبود ميشوم..دل و روده ام مي ايند بالا...دلم را به دندان ميگيرم...خون گرم بيرون ميزند....يعني استخوان هايم خوب خوب له ميشوند؟...يعني چشمهايم خوب از كاسه بيرون ميپرند؟...خدا كند گوشم بزرگترين تكه ام باشد!...هنوز سقوط ميكنم...ولي جيغ نمي كشم...فرياد نميزنم...بي صدا سقوط ميكنم..كمي طول ميكشد لابد...خدا كند استخوانهايم انقدر تيز باشند كه گوشت و پوستم را پاره پاره كند...خدا كند استخوان هايم انقدر ترد باشند كه ريز ريز شوند...از همه مهم تر كاسه سرم است..اصلا شايد با سر سقوط كردم..برايم مهم است....مغزم بپاشد به همه جا خيلي خوشگل ميشود......هنوز فضا و هوا را غلت ميزنم....زمان زيادي ديگر نمانده...جيزي ميرود زير پوستم..چيزي مثل (خاطره) ورم ميكنم...كمي خوشحال ميشوم..نه از بابت خاطره..از اين بابت كه ورم ميكنم..باد ميكنم و بهتر متلاشي ميشوم...خاطره هايي از جنس باد...مثل دوپينگ است..حقيقت كه ندارد....اما پكيدن من را بيشتر سبب ميشوند ....ريز ريز شدنم را تضمين ميكنند...تكه تكه شدنم را ضمانت ميكنند...خفگي قلب و متلاشي شدن مغز رابدون حضور پزشكي قانوني تاييد ميكنند.....حالت تهوع دارم...عق ميزنم...روده هايم مي ايند بالا و قلبم را ارام ارام خفه ميكنند..(.چه بي پدري بوده اند و من نميدانستم!)....خفه شد!..تمام!...پاشيدن مغز به در و ديوار مباركم باشد!

============================================================


(چه فايده داشتم (من)؟...دلم ميخواست عاشق شوم و شعر بگويم و تا ابد دنبال تكه  هاي متلاشي شده ي خودم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

"

سرم را هنوز برنگردانده بودم به سمت نگاه دخترک که د اغی تیزی میهمان بازویم شد و من در نشئه گی خون و شوک و بی رمقی دریافتم که داغی تهمت عذابی الیم تر دارد برای انکه ساده میگوید و صریح....

خاطر خواهش بودم دخترک را و همیشه چشم به راه، برادر بزرگش" حسن گاو "بود یعنی اینطور صدایش میزدند ،اهل یک کوچه بودیم،چند خانه انطرف تر، و برای انکه چشم به چشم نشویم و رودربایستی بند پایمان نشود قرار نگفته ای داشتیم که او همیشه از سر کوچه بیاید و برود و من از ته کوچه. اهل محل قصه را از بر بودند و هر شب پای کرسی نقل حرفهایشان"من"بودم و"دخترک"و"حسن گاو"و مصیبتی که در راه بود.

 عصر میان هفته بود.ناپرهیزی کردم و از سر کوچه وارد شدم "جواد اره" شاگرد رضا نجار از مغازه زد بیرون و راپرت داد که " حسن گاو گفته" سگ کش" نیست یعنی که دستش را به نجاستی که من باشم الوده نمیکند اما اگر چشم سفیدی من که 4 سال کوچک تر بودم از او بیشتر شود به همان امامزاده داود که هر سال انجا میرود و با ننه اش شوربا میدهند دستش را اگر شده حتی تا ته موال هم میبرد ولی من را ادم میکند.!!

کمی ترس کردم اما وقت جا خوردن نبود انهم جلوی "جواد اره ای"که هنوز زیر چشمش ورم کرده از مشت ناغافل من بود به هنگام زبان درازی اش در هفته ای که رفته بود. تلخندی زدم و با اشاره ی چشم به کبودی زیر گونه اش پرسیدم: " درد دارد هنوز یا سوز؟" اینجوری خوار و خفیفش کردم. و ادمه دادم که:" حالا عمله کشتارگاه یا فعله های شهرداری که سگ و گربه میکشند هم گل و گلاب به خودشان میزنند اما چرا این بابا میخواهد دست بکند ته موال حتما از کم شانسی ماست"

گفتم و رفتم.شب شد. خوابیدم. خروسخوان بیرون زدم.تا عصر عرق ریختم.دوباره بازگشتم. از همان سرکوچه.از جلوی خانه اشان که گذشتم نرمی و گرمی یک نگاه را روی شانه ام حس کردم،میدانستم دخترک از پشت پنجره نگاهم میکند.تشنه بودم.ایستادم.دو به شک بودم. سر برگردانم یا نه؟ نگاهش کنم یا نه؟بروم یا بایستم؟ " دزدی که نمیکنی پسر..عاشقی..همین!" پس عاشقی کن"

سرم را هنوز برنگردانده بودم به سمت نگاه دخترک که د اغی تیزی میهمان بازویم شد و من در نشئه گی خون و شوک و بی رمقی دریافتم که داغی تهمت عذابی الیم تر دارد برای ان کس که ساده میگوید و صریح...

"حسن گاو انروز از ته کوچه امده بود"

=============================================

پ.ن:

تو که میخوانی داستانک را   اگر که شریک کنی من را در حسی که امد سراغت بعد از شنیدن این روایت/ شاید که خودت قصه شوی روزی/وبمانی تا ابد!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

نه درد دندان رفع شده و نه سنگ سنگدان دفع! به اینها اضافه کنید سفید چشمی خلایق و دریده ه گی و بی اخلاقی مردمانی که گاه خود را مومن هم میخوانند!  و درد واقعی اینهاست!  به هرحال حوصله جدی نوشتن نیست ،پس چند لحظه رها میشوم در خیالی که شاید یک روز ردی از حقیقت داشته است!

                                                         * * *

 

جواب آخرین پیغام را ندادی شاید که نبودی نمیدانم...هنوز به تصویرت نگاه میکنم،در نگاهت شیطنتی کودکانه یا صادقانه میبینم، لبخندت به رنگ مهتاب است، نه اشتباه نکن من آدم رمانتیکی نیستم فقط به هنگام نوشتن انگشتانم بغض میکنند! و اگر به جای کیبورد قلم در دست داشتم حتما انگشتانم بغضش را به اشک مینشست ، نه  اشتباه نکن من آدم غمگینی نیستم اما آنقدر هم احمق نیستم که زندگی بتواند با رنگ و نقش هایش بغض های عاقلانه ی من را تبعید کند! ،هنوز نگاهت میکنم، با نگاهت حرف میزنم،میبنی؟ بی تابم...نه؟!!، راستی چقدر خوب است که رنگ لبخندت پریده، مثل مهتاب ...نه اشتباه نکن من با کلمات بازی نمیکنم بلکه آنها من را بازی میدهند، دلم میخواست که کمی نزدیک تر بودم حالا به تو!  چرا؟ ،نمیدانم، من عادت ندارم که دلم را بازخواست کنم، مگر تو میکنی؟ مگر تو دلت را به محکمه میبری؟، همه چی مهتابی ست. حتی لبخند تو، مهتابی کدام رنگ است؟ ،هنوز کسی نمیداند؟ ، نه ، هنوز کسی نمیداند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

قبل از اغاز:

(روزی که یادم نیست ، در سالها پیش ،هنگامی که با دوستان مجازی مینشستیم و گپ میزدیم حرفمان شد که  زیبایی چیست و گاه چگونه عابران در صحنه ی زندگی را میخکوب میکند و از جزییات چیزی به خاطر ندارم اما همین را میدانم که این متن کوتاه را همان شب نوشتم و تا امروز از پرده بیرون نیاورده بودمش!)

 

1. ,و هنوز معلومم نیست که من میهمان تو هستم یا نه/ و یا میزبانی تو را خواهم داشت یا نه. / واما ردی از عبورت را میبینم در ایستگاهی که خانه دارم من در این دنیای مجازی/ گرچه نمیدانم کیستی/  و یا از کجایی که البته اینکه چه میگویی و چگونه هستی برایم در پیش تر است/ میدانم که اعتقاد داری که" آنچه عابران را گاه ميخكوب مي كند نه خط و خال وكمان ابروست و نه قد و بالا"  اما به جان جفتمان کم نیستند ادمهای اینجور! یکی شاید من!خلاصه" کمان ابرویی" که پهلو میزند به هلال ماه شب چهارده  یکی نیست با انکه پاچه ی بز را میاورد به خاطر ادم.!! هست؟ یا اینکه کسی که قدش چون شمشاد است با کسی که  بته ی هنزله را برایت ترسیم میکند " هم سر" نیستند...هستند؟ و کسی که قوس لبانش  ارزوی غواصی در گرمای بازوانش را به تو میرساند با کسی که لبانش به هیچ کاری نمی اید مگر انچه "فیزیکالی" ( فرنگی شدم) برایش تعریف کرده اند  هم وزن نیستند ..هستند؟انکه میانه ی اندامش اوج و حضیض اهنگین دارد و سمفونی های زیبای جهان را در گوشت اوازه خوان میشود با انکه تنها رویت اندامش صدای طبلی نخراشیده به تو میرساند یا نی لبکی محزون...یکی نیستند..هستند؟

 

2.بیشتر هنوز میتوانم بگویم و بنویسم اما به گمانم کفایت میکند. ولی قضیه اینها نیست جناب سرکار!

 قضیه اینست : انکه کمان ابرویش را  خنجر کند به دل دلسپردگانش!خود را بی نیاز میبیند از سپر خرد(خرد برای حمله نیست برای دفاع است) کسی که چون شمشاد میخرامد  خموشی عقل به هیچ وجه نمی ازارد خاطرش را!!!...و در میان جنس مذکر نیز به نسبتی و به شدتی این مساله بالا و پایین میشود و انکه دور بازویش چون شعبان جعفری ست عقلش نیز میشود چون حسین یخی!

 

3.بگذریم که من به هیچ وجه زیبایی را فرو نمیگذارم و جانب زشتی نمیروم.. اما .. ..ادم کم خرد را تو بگو که اگر ونوس باشد در افسانه ها/ یا که سوفیا به روی پرده ها/ ..به هیچش میگیرم و به هیچش نمیخوانم که "  هیچ" نیز در جهانی که  من زیست میکنم  چیزیست که قطعا قدر و مرتبه میخواهد.!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

کنار اقیانوس نشسته بود. نگاهش به انسوتر... کریستف کلمب کجا را کشف کرده بود ؟ آهان..آنسوی این اقیانوس را .  نشسته دخترک...و اودخترک را حتی نگاه نیز نمیکند... بی حوصله اش کرده است! چشمانش را میبندد . رها میشود....سالها قبل/تهران/ دخترک همسایه/.... عشق سالهای تیر و تهمت و تیزی/ ..سخت بود.سخت..نوشتنش هم نمی اید...بلند میشود... به سوی ماشین حرکت میکند.../دختر نشسته به انتظار که بخواند او را ولی شوری نیست....چرا باشد هنگامی که شعوری نیست؟/ گاز میدهد....1 ساعت دیگر بندر پورتو/یک ساعت دیگر او و دریا و تنهایی/ رها میشود و خلاص

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |

 

 

دقيقا نه بار قصد ميكنيم كه يك بدرود ساده به خودمان بگوييم و يك درود به روزي كه ميرود متولد شود...تمام شب را چشم سفيدي كرديم و من در دل ميدانستم كه تنها چشماني كه باز هستند در اين نيمه شب نقره اي چشمان او  بود و من و ستاره ي پروين !......با خودم بودم...ديروزي خسته...فردايي مبهم...شبي كه هميشه براي من نابهنگام است...ميان دنياي ادمهاي واقعي خودم را گم ميكنم و ميان دنياي مجازي پي خودم ميگردم...دل دو نيم هستم كه به جمع ادمهاي مجازي وارد شوم يا نه...ساده انگاري اين ادمهاكمتر ازارم ميدهد...نامي ندارند..دارند... ولي چنان پنهانند پس پشت كلماتي كه جامه نام به تن دارند....تو گويي كه ترسي از ديرگاه ميان جانشان خيمه زده است...ميروم...از پايين  تمام نامها را رصد ميكنم تا بالا...يادم نيست ..چگونه..چه شد...كدام لحظه برايش پيغام ميدهم...دل دو نيمم كه حرفي دارم يا نه...چشمانم خسته اند...حرف ميزنيم...راحت..تو گويي كه حجابي نيست...و او به رسم مردمان دنياي مجازي پرسشي نميكند از من و من نيز به روا ل ادمهاي متوسط حرف ميزنم...يادم نيست...چگونه..چه شد..كدام لحظه بود كه خودم را سپردم به فوتون هاي نور و خودم را در اتاقش ديدم و او نيز ميهمان دور و دير من شد در نيمه شبي كه ميتوانست مثل هميشه غم مضاعف داشته باشد براي من!..."ادمها هميشه دورند يا دير"..اين را من ميگويم و ميپرسم: و ما چه هستيم حالا؟...."هم دور هم دير"..و اين را دخترك ميگويد!...من هيچ نميگويم...او ميگويد...كمتر از من..من ميگويم..بيشتر از او...به خودم نهيب ميزنم كه:..نميشناسد تو را...نميداند تو را و حالا از چه خودت را روي دايره ميريزي!؟...براي كه ميان تاريكخانه شب قصه زندگييت را روشن ميكني؟......پاسخي براي خودم ندارم..دارم ولي جواب خودم را هم نميدهم...با او گوشه هايي از ديروزهايم را مرور ميكنم...بودنش سبب ميشود تا غبار روبي كنم يادهاي پايا و ماناي زندگيم را.....زياد حرف ميزنم ..نه؟....ميگويد: نه!...تلخ و  شيرين را با هم ميگويم و او نيز بي پروا از قصه زندگي اندكي ميگويد...برايش غمگين ميشوم ولي سكوت ميكنم...از پدرش ميگويد...كلاه از سر بر ميدارم...دستان غزاله دور گردنم ميپيچند!...من با تو حس خوبي دارم!....من نيز با تو!..... از تيمه شب پاسي گذشته است...نگران است كه نكند بي خوابي كلافه كند من را در روزي كه گفته بودمش پر مشغله خواهم بود!...ميگويمش:.".و هميشه اخرين بار است...بگذار خاطره اي نطفه اش بسته شود در هنگامه اي كه نابهنگام به ميهماني همديگر امده ايم"....حرف ميزنيم...حتي گاهي ميخنديم!...هفته ديگر اگر همين فردا شروع شود اشكالي دارد؟...با چه كسي بايد حرف زد كه پيچ زمان را كمي سريعتر بپيچاند؟...حالا ميفهمم كه چه بي پدري بوده اين البرت خان اينشتن!!...اگر بخواهيم در همين لحظه كه دوستش داريم باشيم...زمان نميگذرد و اگر بخواهيم كه زمان بگذرد  ديگر نيستيم!...صدايش ميكنم:....!...حيرانم از خودم كه چگونه بي پروا دخترك را نام بر ميكنم!....صدايم ميزند:".....!"...حيراني ام فروكش ميكند..او هم ميتواند سرخك بگيرد!....حرف ميزنيم...برايش از دنج ترين لحظات تنها ترين قسمت هاي زيباترين هنگامه هاي  زندگي ام ميخوانم..و.براي غزاله لالايي...!.....و دقيقا نه بار قصد ميكنيم كه يك بدرود ساده به خودمان بگوييم و يك درود به روزي كه ميرود متولد شود......!

قريه: طهران

نيم ساعت مانده به بدرود شب !

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط نشسته در این زاویه! |