۲.اراسموس: "من میفهمم که حکومت مطلقه پاپ در رم ،به شکل کنونیش بلای عالم مسیحیت است ولی نمیدانم ایا صلاح است که این زخم چرکین را علنا بشکافیم؟"
۳. مولوی: ای بریده آن لب و حلق و دهان...............کو کند تف سوی ماه اسمان
و چتری از سرنیزه...و تو نمیدانی و ندیده ای اسمانی را که از ان کلاغ های مرده ی سیاه می بارد...کلاغ های مرده ی سیاه رگبار کلاغ های مرده ی سیاه که بگیرد...شام اهل جهنم سور میشود .....و دلم میخواهد که ببارد ..همیشه ...مثل همیشه ی حالا ...کلاغ های مرده ی سیاه بر سر مردمانی که سیاه ترند و شوم تر... بوف کور هدایت کور است...نمیبیند همه کثافت ها را... من "بوف" بینایی دارم..مغزت را حرام نکن،"بوف" گاهی بینا میشود... ... من "بوف" بینایی دارم... سیاه تر از حضرت هدایت،...اما مثل اهل بهشت هنگام بدرود نیز تو را درود میگویم!... گرچه میان دلم کثیف ترین ناسزاها را نثار خودم می کنم برای این ریاکاری... اما تو اخلاقی باش..اخلاقی بمان و برای ادمهایی چون من جهنم ارزو کن،ارزو کن خدا به زمین گرمم بزند،تمام عقده های خودت را حراج سکوتی که در برابرت دارم کن، ولی فراموش نکن که کسی نمیداند وتونمیدانی،او نمیداند،ما نمی دانیم, و کسی که پست و مقام و میز دارد نمیداند، و کسی که پول و ثروت دارد نمیداند... ولی تو حواست باشد حضرت جناب اخلاق پاک و منزه و .... شاید فاحشه ترین ها مقرب ترین ها باشند..تو فقط حواست باشد..مرگ نزدیک است... از رگ گردن نیز...
1. آمده بودم حرفی دیگر دراندازم و قصه ی دیگری آغاز کنم اما چند نظر و کامنتی که در مطلب پیشین آمده بود و نه خوشایند بود و نه در حد دوستان ندیده و ناشناخته اما محترم این بلاگ ، سبب شد تا چند نکته را با کما ل بی میلی بنویسم تا بلکه احترام یاران این بلاگ محترم تر بماند و نظراتشان از طعن طاعنان بی افسار که نه شهامت دارند و نه شجاعت که ردی و نامی از خودشان باقی بگذارند در امان باشد.
2. نه سر این دارم که کسی را اندرز دهم و نه قصد دارم کلاس اخلاق باز کنم و با اینکه
و ذهن من به این می اندیشد که زبان اسپانیایی ام را تقویت کنم و باقیمانده ی پول هایم را هم به سویتلانا بدهم ورقص سالسا و اسپانیولی یاد بگیرم ...
و به محض این که پایم به جزایر کاراییب یا شیلی یا بندرریودوژانیرو رسید...رقاص شوم و همان جا ماندگار شویم
گاهی باید برای بهای آزادی همه کاری کرد...و کسی چه می داند؟..
شاید یک روز برسد که تو بتوانی بدون مرز بنویسی و
!من بدون مرز برای آزادی مان برقصم!
میدانی...در زندگی همه ما همیشه غول ها و کوتوله هایی پیدا میشوند که ما به اندازه ی درکمان از هستی انها را به مرزهای عاطفی و عقلانی خود راه میدهیم و در زندگی فردی و اجتماعی خود از انها تاثیر میگیریم،و حتی گاه عنان خود بی هیچ بیش و کم به دست انان میسپاریم.! کوتوله هایی که گاه به چز یک قدم پیشتر را نمیبینند اما برایت افسانه میسازند از دیروز و فرداها،عده اشان بسیار است،چشم تنگند ، گشاده دست نیستند،به تاریکی معتادترند تا روشنی، میخزند و اگر تو کمر راست کنی پیششان کمرت را میشکنند، کثافت غذای جسمشان است و فساد غذای جانشان، تاب تحمل بلند قد تر از خود را ندارند و....نشانه بیش از اینها دارند و شاید تو بدانی حتی بیش تر از من.....اما غول ها نیز هستند...غول هایی که فردا را بی غرض روایت میکنند، تنهایند و تن به جمعیت بی دلیل نمیدهند،گشاده دستند و نظر بلند،بلند قامتی اشان همیشه افق های روشن را میهمان چشم انان و نزدیکانشان میکند، قدر بلند قامتان دیگر را میدانند، بر کوتاه قامتان سخت نمیگیرند و....باز هم نشانه شاید که بیش تر داشته باشند.
و انتخاب با ماست، می توانیم هزار روز پشت سر هزار کوتوله راهی شویم و هزار مشقت را تحمل کنیم وشاید برسیم به مقصد و شاید نه و میتوانیم فقط یک روز بر شانه های یک غول بنشینیم و هزار روز را طی کنیم! ...هر کس در زندگی غول ها و کوتوله های خود را دارد، بازی یک روز تمام میشود و تماشاگران خواهند دید که شما پا بر شانه های یک غول گذاشته بودید یا در پی هزاران هزار کوتوله صحنه نمایش را به مصیبت بار ترین وضعیت اراسته بودید!
..و شايد بهتر باشد كه همه اينها خواب باشد..روزهاي خوب خواب باشد…نفس هاي عميق خواب باشد…حرف هاي خودماني خواب باشد…حراج احساس خواب باشد…چشم انداختن ميان چشم يكديگر خواب باشد…بالا رفتن خواب باشد…پايين امدن خواب باشد…وهمه خواب باشند و من خواب باشم وبودن خواب باشد و هستي خواب باشد و خواب هاي خوب خواب باشند و طولاني حتي اگر به نام مرگ باشند!
بيداری و خوشبختی؟...همه خوشبختی برای تو فقط بگذار بخوابم!
(گاهی اینجور میشوم...رها میشوم میان کلمات و بی هیچ تناسبی خودم
را میچینم در چند جمله...گاهی شعر میشود ..گاهی ترانه...گاهی تلخند می اورد و گاهی
لبخند... ولی فقط گاهی اینجور میشوم!)
*********************
رقصی میانه
باد...از برگ
ترانه ای از
آسمان...باران
و زمین بر کوبه
می کوفت
در میانه ی باد
برگی جنازه خود
را می رفصید....پاییز
و تو می رقصی
جنازه ی خود را....همیشه
و
همان دم
که
"نفس" میشوی ابلیس را
نفس می کشد تو
را ابلیس
برای همیشه.
و تو میرقصی
جنازه ی خود را
بی هیچ ترانه
ای...
ونه سیاه
جامه ای...اما می رقصی جنازه ی خود را..برقص!
برقص جنازه ی
خود را ..با لبخند برقص
خیابان اینک
..تدفین تو را شور میکند..می بینی؟
مرده
خواران...سفره نشین تو آند
برقص جنازه ی
خود را ..با لبخند برقص.
…پريشان گو شده ام …ميدانم…چه كنم نه پاي رفتن دارم و نه تاب ماندن!.. برزخي تمام دوره ام كرده است !…نه از دوزخ ندای وداعی مي رسد مرا و نه از دارالسلام به سلامی در ميگشايند!…نه انقدر پاكم كه شرابا طهورا تعارفم كنند و نه انقدر نا پاك كه عفونت تن و جان را به حديد-آخته بسوزند و بشورند!… سرگردانم!…….. ميان خدا و ابليس! ميان عاشقي و عاقلي!…بگويمت از خودم نيز واهمه دارم و شب ها دل ندارم كه كنار خودم بخوابم باور نميكني!….دل !حرفم را نمي خواند……قلم! سركشي ميكند…ذهن! ديگر تن به نظم اهنين علييت نمي دهد!…حرف هايم بي دليل شده اند! من كه بي فلسفه حتي عاشق هم نمي شدم…حالا بي فلسفه نفس مي كشم!حرف ميزنم! مي نويسم!گاهي تلخ و تند ميگويم و "گاه شيرين و ارام و هر دو بار هم نمي دانم چرا !… و اين ندانستن است كه باعث ميشود تب كنم! و اين تب است كه بي مهابا مرا تاب ميدهدو اين تاب است كه گاه مرا فرا ميبرد و گاه فرو ميكوبد!…اما نه ميتوانم از شور فرا رفتن فرياد كنم و نه از درد فرو كوفته شدن!…مي فهمي؟!…ميبيني به چه ناعلاج دردي دچار شدم؟..نه ميتوانم با شوق بلندي شعر بگويم و نه از درد پستي ناله اي سر دهم!!..ميبيني؟!…ميفهمي به چه بد غلق دردي مبتلايم!؟..نمي دانم بايد تن به دوا و حكيم بدهم يا دست سبكي را بيابم كه از براي دفع بلا دعاي سنگين بيخ شالم ببندد! حالم خوب نيست ولي تو باورنكن(شايد دلم امامزاده داوود ميخواهد؟!…ياد سوته دلان افتادم!) بهرحال نمي خواستم بي اوقاتت كنم! باور كن! دلم نمي خواهد بيايي و من برايت روضه قاسم و علي اكبر بخوانم! تو هم زياد فكر نكن غصه نخور دل دو نيم نباش.عمر دست خداست!...ديگر ساكت ميشوم! هيچ نميگويم! با اينكه كوهي از بغض ميان حنجره ام يله شده اند اما دريغم ميايد كه چشمان تو باراني باشند! باور كن! دريغم ميايد! خودت بهتر ميداني!…نگران نباش تا قيامت كه نميگذارم در برزخ نگاهم بدارد! يعني حوصله نميكنم!(خودش ميداند…سالهاست كه با او اتمام حجت كرده ام) يا خوبم ميكند يا اينكه خودم نسخه پيچ ميشوم از براي نا علاج دردي كه گرفتارش شده ام!( و تو ميداني كه نسخه درد نا علاج چيست)
بله
زندگی سیبی ست گاهی گاز باید زد گاهی پوست باید کند
و گاهی تف باید کرد! بله زندگی سیبی ست.
(سهراب در خواب من)
روزی که دلگیر نشده باشی از آدمی کدامست؟ آن روز کدام است که نیش تند تیزی را بر گرده ی خود حس نکزده باشی؟چشمانت که رفیقت نیستند، تو را حالی نمیکنند که روزگار رفاقت سر آمده؟ حالیت نیست؟ مردمان را نمیبینی که شانه های دیگران را پله میکنند؟
به گمانت فرعون یکه مانده به بدنامی که بدن ادمیان را آجر میکرد در سربالا شدن اهرام؟ حواست نیست؟ یعنی حالا نمیشود؟ حالا نمیکنند؟ به شانه هایت نگاه کن! زخم هایت را ببین...سوز گرده هایت را به یاد بیاور.. داغ نامردی ها و نامرادی ها و بد عهدی ها و نا راست گفتن ها کجای دل و ذهنت را سالم گذاشته است؟ اینه مگر نداری تو اینک؟ دلدار مگر نداری تو اینک؟ کسی که دست بکشد گیسوانت را؟ نرم کند استخوانت را؟..نداری؟
میدانم...یا مرده ای یا کشته ای! هنر مردمان فرو دست همین است...عاشق باشند می میرند..معشوق باشند میکشند...میگویی نه؟ پس به نگاه کن ، دستانت بوی کثافت _اخلاقی را میدهند که هنرش اراستن دک و پوز است....و تو حتی دک و پز هم نداری
...سفید میپوشی؟حفره ی روی صورتت را به زور خریت تا بنا گوش باز میکنی که شادی؟...با خونه لخته و بسته زیر ناخن های قشنگت چه میکنی ؟ هه ..یادت نیست لابد...به هزاره ای نه چندان پیشتر خوراک آدمی خون جگر بود ،تازه تازه!...تفاوت هم نمیکرد که حیوانی باشد یا انسانی! به دندان گرفتن را عشق بود. ولی مگر حالا نیست؟ دستمال های جیبی اگر نبود باور کن که لب و دهان اکثرمان خونی بود. هنوز هم گاهی دم خروس بیرون میزند از گنداب اخلاقی بودن و اخلاقی شدن
... البته تعفن بو دارد..اما برای آنکه خودش متعفن نیست ،میان چاه نمور هم نفس جک و جانور بودن و سو سوهای گاه گاه را خورشید مطلق دانستن البته چشمان آدم را عادت میدهد به تاریکی...خورشید میشود بلای جانش!...خوراکت که سیاهی شد...سپیدی میشود سم ! راستی خانه شما میان کدام چاه نمور است؟پلاک چند؟ با پنت هاوس کدام چاه نمور که قاعدتا باید زیرین ترین طبقه باشد خود را ارضاء میکنید؟
...میخواهم بالا نیاورید خودتان را وگرنه نشانتان میدادم که کجایید و چه میکنید!
راستی چه کسی میگوید تنها به چین و ماچین است که ادمیان سوسک کباب میکنند و با سس فلفل نوش جان؟ چه کسی میگوید سوسک های چینی از پرورشی های اندونزی لذیذ تر نیستند ؟ بلکم که باشند ولی تو میگویی که سوسک پرورشی اندونزیایی ، سیخی صدو چهل تومان گران است اما دل خوش سیری خداتومان را خیالی نیست؟؟
هان..پس خبر ندارید که میان چین و ماچین نیست که سوسک سیخی صدو چهل تومان نوش جان میکنند مردم ...من خبر دارم..خبر موثق دارم..به جان خودم خبر دارم..باور کن که خبر دارم...من حتی میشناسم که کجا و چگونه سوسک هایی انچنان شریف ، آدم کباب میکنند! والبته ارزان تر به سیخ میکشند! ..بو کن...بوی گوشت سوخته نمی اید؟
سفر باید کرد...نه جغرافیا را...خود را... بی حوصله ام این روز ها..روز های مرگ و عطر کافور و طعم خاک داغ قبرستان...بی حوصله ام این روز ها...روزهای شعبده و نیرنگ و ریا....روزهای مردمانی نابالغ،....بی حوصله ام این روزها....روزهای مرغ های تخم گذار وخروس های جنگی....سفر باید کرد...خود را سفر باید کرد...میروم!
۱. راست گويي(آنجا که باید حقیقت روشن شود) ميان جماعت ايراني استثناء و دروغ گويي قائده است و اين شيوه مردمان فرا دست نیست
2.جامعه چون هرمي است كه پايداريش بسته به قرار گرفتن صحيح قائده بر سر جاي خويش است.
3..ايا شما انتظار داريد جامعه ای كه سر به جاي هوا بر زمين گذاشته و پا به جاي زمين به هوا داده(وضعيت بي ادبانه ايست ميدانم) واژگون نگردد؟ استخوانش خرد نشود؟همه چيز را وارونه نبيند؟ ذائقه اش فاسد نشود ؟فلج هاي مغزي را دانشمند نپندارد؟زشت رويان را زيبا نبيند؟روبه صفتان را شير فرض نكند؟گرفتار توهم تاریخی و...نباشد؟ تبعیض در آن فراوان نباشد؟حقیقت در پستو نماند؟ دروغ حراج بازارش نشود؟ورندي و فريبكاري و كلاه برداري و…را اخلاق نخواند؟ و...
پ.ن:
ما را خدا بيامرزد ..!.. ولی آیا خدا اصولا چنین جامعه ای که "راست" کم می گوید را می آمرزد؟
1.
ذهنم شلوغ است.کلمات را فراموش میکنم و نام دوستانم گاه گم میشوند میان ازدحام کلمات در ذهن ساده ی من.یک جورهایی می مانم که چه باید کرد در این وانفسای زندگی. به چه دلبسته باید بود که لیاقت دل بسته شدن داشته باشد؟ کار و اداره و رتق و فتق امور جاری عجیب حال به هم زن شده است. سروکارمان با کوتوله هاست. ذهن های بسته و اتاق های تاریک. نه هم نشین دل پیدا میشود و نه هم کلام ذهن. انسوی میزی ها که مسولییتی دارند فقط فکر انند که چگونه نداشته های شخصیتی و علمی و...خود را به میز و صندلی و اتاق و منشی و پزهای عصر قجری! جبران کنند و این سوی میزی ها نیز گرفتارند در شش و بش زندگی!
2. دوباره پس از چند ماه ناپرهیزی کردم. جلوی دانشگاه پاتوق نوجوانی و جوانیم بود و حال هر بار که میروم عذاب وجدان میگیرم. کتاب خریدم باز. 80هزار تومان مایه رفتم. رسیده و نرسیده به خانه افتادم روی کتابها. تا نیمه شب همه را ورق زدم! یکی هنر است یکی فلسفه دو تا جامعه شناسی دو تا زبان ماتادورها دو تا قصه و چند تای دیگر...اما مدام پیش خودم فکر میکنم که کدام اولویت دارد؟ به جواب نمیرسم. حقیقت در میان کدام است؟ همه و هیچ کدام. من بیشتر عاشق کدام یکی هستم؟ البته همه. پس چکنم؟ نمیدانم.
3.تقریبا چیزی ذهن و دلم را ارضا ء نمیکند. نه ثروت و نه قدرت. (یکی میگفت نداری برای خودت خیال میبافی!!!) شاید راست گفته باشد. انگیزه هایم به کف رسیده اند. مرگ را مزه مزه میکنم. همه چیز برایم السویه شده است. زندگی برابری دارد با مرگ. ثروت با فقر. حالا تو بگو 100سال هم عمر کردیم..به جز چند پرس بیشتر چلوکباب سلطانی چه نصیبمان میشود؟ هیچ!....احساس بازنده گی میکنم. البته اگر پیروزی هم بود باز چه فایده داشت؟ هیچ! همه چیز تمام میشود.
4. همه سر خودشان را کلاه میگذارند. همه انگیزه های جعلی برای خودشان دست و پا میکنند. انکه وزیر است یا وکیل دلخوش به پست و مقامش است و انکه تاجر و اهل کسب است دلخوش به دلارو ریال. یکی دلش خوش است به زن و فرزند. یکی به سفر و سیاحت. یکی به دور بازو. یکی به شوخ چشمی و ظرافت. پسران به موهای هوا رفته و دختران به دماغ های سربالا. زنان به ویلا و پست و ماشین مردشان و مردان به اطوارهای ناشور و نامال زنانشان. بازاری ست که رونقش تنها به جعل و دورغ و کذب است. جنس مرغوبی نیست! حتی برای از ما بهتران. سر از ما بهتران را بهتر از ما کلاه میگذارند!!! گوش هایتان را بگیرید. دروغ و کثافت و دور رویی حراج بازار زندگی ماست.....همه چیز را باید بالا اورد! همه مسمومیم!
همه.باید بالا بیاوریم خیلی چیزها را. بالا. همه را!...شاید که به زندگی برگردیم.
درست در هنگامه ای که میپنداری کلمات سد زده اند دهانت را..شعری ..سرودی...ترانه ای می ايد و تو را ميگويد و تو را می رقصاند و تو را تاب ميدهد در تب الود ترين هنگامه....و تو نميدانی...هنوز نميدانی و ادمی نميداند که هميشه و همواره يگانه دليل زنده گانی جان روشن ادمی ست که هنوز دست يه ديوار (ديگری) راه ميرود از پشت چشم (ديگری) ميبيند...از حنجره (دیگری)سخن می گويد و...قرن ها و هزاره ها در پيش اند هنوز...تا ادمی بيايد و بداند که ان ( ديگری) جز سايه، پايه ای نبوده است برای زنده گانی...دهانم را قفل ميزنند ديگر...اجنه دوره ام کرده اند لابد وگرنه از اين حرفهای ناشور و نامال ؟!!...پناه ميبرم به خدا از شر ابليس(ديگری)!..و تو هم پناه ببر از ابليس (ديگری) هر که يا هر چه که هست به خدايی که تو را تنها افريد و بی حوصله رها کرد در تنهايی های تکثير شده..نامش (من و ديگری)!!