تبليغاتX
از این زاویه - یکی می داند...این را میدانم!

و چتری از سرنیزه...و تو نمیدانی و ندیده ای اسمانی را که از ان کلاغ های مرده ی سیاه می بارد...کلاغ های مرده ی سیاه رگبار کلاغ های مرده ی سیاه که بگیرد...شام اهل جهنم سور میشود .....و دلم میخواهد که ببارد ..همیشه ...مثل همیشه ی حالا ...کلاغ های مرده ی سیاه بر سر مردمانی که سیاه ترند و شوم تر... بوف کور هدایت کور است...نمیبیند همه کثافت ها را... من "بوف" بینایی دارم..مغزت را حرام نکن،"بوف" گاهی بینا میشود... ... من "بوف" بینایی دارم... سیاه تر از حضرت هدایت،...اما مثل اهل بهشت هنگام بدرود نیز تو را درود میگویم!... گرچه میان دلم کثیف ترین ناسزاها را نثار خودم می کنم برای این ریاکاری... اما تو اخلاقی باش..اخلاقی بمان و برای ادمهایی چون من جهنم ارزو کن،ارزو کن خدا به زمین گرمم بزند،تمام عقده های خودت را حراج سکوتی که در برابرت دارم کن، ولی فراموش نکن که کسی نمیداند وتونمیدانی،او نمیداند،ما نمی دانیم,  و کسی که پست و مقام و میز دارد نمیداند، و کسی که پول و ثروت دارد نمیداند... ولی تو حواست باشد حضرت جناب اخلاق پاک و منزه و ....  شاید فاحشه ترین ها مقرب ترین ها باشند..تو فقط حواست باشد..مرگ نزدیک است... از رگ گردن نیز...

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |