تبليغاتX
از این زاویه - آسمان کشتی ارباب هنر میشکند

1.همه چیز زود میگذرد. انگاری همین دیروز بود .حالا چند روز دیگر باید بروم چهلم پیرمرد.آدم باورش نمیشود .مرگ نه تنها هر لحظه شاید ما را به آغوش بکشد بلکه زود هم شاید فراموش شویم. نمیدانم سنگ قبر را سفارش داده اند یا نه. دوست داشتم نوشته ی سنگ قبر را مینوشتم ولی فی الواقع حوصله ندارم. گفته بودیم همه خرج شام و پذیرایی را بدهند به آدم های مستحق ولی بستگان نزدیک موافقت جدی نکردند.ای کاش اینطور میشد.

2.دو  روز قبل روز  مادر هم  بود . وقت نکردم به مادر زنگ بزنم حتی. از دست خودم ناراحتم. حالا هم که میخواستم تلفن بزنم خبر دار شدم که رفته است سفر. عجب فرزندانی هستیم ما.

3.از دیشب تا حالا یک ریز مثنوی میخوانم. مثنوی خواندم گرفته است. اما شعر حافظ میان ذهنم میرقصد :

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است ...  کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم  ....     سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر میشکند.....تکیه ان به که براین بحر معلق نکنیم

*فکرکنم ابیاتش را جا به جا نوشتم. هوش و حواس نیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط نشسته در این زاویه! |