این روزها مثنوی میخوانم .دفتر دوم مثنوی
(دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیر دیگر)
دزدکی از مار گیری مار برد...............زابلهی آن را غنیمت میشمرد
وارهید ان مارگیر از زخم مار.............مار کشت آن دزد او را زار زار
مارگیرش دید پس بشناختش.................کفت از جان مار من پرداختش
در دعا میخواستی جانم ازو...................کش بیابم مار بستانم از او
شکر حق را کان دعا مردود شد..............من زیان پنداشتم و ان سود شد
بس دعاها کان زیانست و هلاک............وزکرم می نشنود یزدان پاک